Wednesday, May 29, 2002
من اصولاً آدم نسبيانديشي هستم (يا لااقل فكر ميكنم هستم!). چند روز پيش مقالهي آقاي حسين درخشان با عنوان "جُستاري دربارهي ارتباطات انساني و گونههايش" را خواندم، برايم خيلي تازه و جالب بود. من مثل ايشان كارشناس جامعهشناسي نيستم و نميدانم جامعه با دگرگوني خود شكل خاص ارتباطياش را ايجاد ميكند يا با متحول شدن ارتباطات، چه به لحاظ شكلي و چه از نظر ماهُوي، جامعه تغيير شكل ميدهد يا هر دو، اما امروز فكر ميكردم با توجه به تغييراتي كه آقاي درخشان رَوند آنرا خيلي خوب بسط دادند، شكل تازهاي از روابط انساني شكل گرفتهاست كه نامش را همزمان- ذهني گذاشتهاند.
فارغ از اينكه اين تكنولوژي در ساير نقاط جهان چه كاركردي دارد، همه ميدانيم كه در ايران به چه سرنوشت جالبي دچار شدهاست (و ما چه استعداد عجيبي داريم براي تغيير شكل دادن هرچيز و يا جور ديگر استفاده كردن از هرچيز!)، پديدهاي به نام دوستان اينترنتي و بعضاً عشقهاي اينترنتي! با همان تقسيم بندي آقاي درخشان، زماني عشق (به معني عام آن) كاملاً جسمي و همزمان بود، آنقدر جسمي و رودررو كه با تماس نزديك ميان دو نفر انتظار ميرفت عاشق يكديگر هم بشوند (قائل بودن به عشق پس از ازدواج) و آنقدر همزمان كه اساساً بحث تصاحب عشق وجود داشت يعني عشق براي كسي بود كه زمان نزد او بود (بيچاره عاشق دلباخته و دلسوخته بازنده!) و به طور كلي عشق مفهومي كاملاً انحصاري، انفرادي و شخصي داشت. با اختراع خط مشكل تا حدودي حل شد، يعني دو دلداده ميتوانستند جداي از كثافتي كه به سرشان آمده و سرنوشت محتومي كه بدان گرفتار آمدهاند بنشينند و براي هم نامهپراني كنند، تا اينجا حصار عشق كمي فروريخت. يعني مثلاً شما ميتوانستيد كسي را دوست بداريد كه حتي در خانهي كس ديگري است! با پيشرفت تكنولوژي مهرورزي هم پيشرفته شد و هم اكنون شما ميتوانيد كسي را دوست بداريد كه او را نديدهايد! يا اول دوست بداريد، بعداً ببينيد! يا حتي فقط دوست بداريد و اصلاً نبينيد! يا همزمان چند نفر را دوست بداريد! يا همراه چند نفر ديگر دوست داشته شويد! (تصورش را بكنيد محبوب شما در حال چَت كردن با ديگران فرصت نكند به پيغام شما پاسخ دهد! يا بالعكس!) و نورعلينور اينكه با اختراع "دستگاه ضبط و پخش ادراكات عصبي" (دستگاهي كه آقاي درخشان نويد آن را دادهاند!) تصور كنيد روزي بتوانيد از دست كشيدن روي سر تراشيده و روغن خوردهي ملكه "نِفِرتيتي" غرق لذت شويد! (آنها كه كتاب سينوهه ترجمهي مرحوم ذبيح الله منصوري را خواندهاند ميدانند موضوع چيست، براي توضيح بيشتر به انتهاي مقاله مراجعه كنيد).
سئوال جدي من اين استكه با توجه به همهي آنچه گفته شد و فروريختن ديوارهاي انحصاري بودن عشق، آيا ما شاهد شكل گرفتن جرياني هستيم كه به شكلهاي جديدي از دوستداشتن منجر ميشود؟ آيا بايد در انتظار عشقهاي عامتري باشيم؟ آيا فرهنگ ما خواهد توانست اين مقوله جديد را هضم كند يا بايد منتظر "عشقهاي نوبتي" (طعنه اي كه مخالفين به فيلم "نوبت عاشقي" مخملباف ميزدند) باشيم؟
يادم ميآيد حدود 11 سال پيش، در ايام دانشجويي در زاهدان، شبي را افتخار داشتيم ميزبان آقاي دكتر مهدي محسنيانراد (دكتراي ارتباطات و علوم اجتماعي و استاد دانشگاه، كه عمرشان دراز باد) باشيم، به اين بهانه كه ما با پسرشان هم اتاق بوديم، آن شب بحثهاي زيادي شد و از محضر ايشان فراوان آموختيم از جمله اينكه ايشان در پاسخ به سؤال من در مورد ماهواره و تاثيرات فرهنگي آن ضمن دعوت ما به آرامش (در مقابل استرس و نگراني كه لااقل خود من در آن زمان داشتم و متاسفانه مسئولين فرهنگي جامعه هم به بدترين شكل ممكن بدان دامن ميزدند) موضوع را چيز سادهاي دانستند كه به آرامي پس از فرونشستن التهابات، راه و جايگاهش را پيدا كرده و به چيزي در حد تلويزيون و راديو تنزل خواهد يافت و ضمن آن به خاطرهاي اشاره كردند از ايامي كه راديو و پس از آن تلويزيون تازه به ايران وارد شده بود.
ضمن اينكه خواهش ميكنم از لحن شوخ من صرفنظر كنيد و اصل حرف را دريابيد، اگر ساير دوستان نظرات ديگري دارند آقاي كريمي را به نامه اي بنوازند!
و اما قضيهي خانم نِفِرتيتي (عيال آقاي فرعون و ملكهي زيبايي مصر در آن دوره) اينكه در آن روزگاران بنا به رسم يا آنچه كه مُد بوده زنان سر خود را ميتراشيدند و خصوصاً آنان كه وضع بهتري داشتهاند هر روز سر تراشيدهي خود را با انواع روغنهاي معطر (جماعتي كه حس زيباييشناسيشان خانمها را با سر تراشيده ترجيح ميدهد احتمالاً با كريستين ديور چندان رابطهي خوبي نداشتهاند! خودتان روغن معطرشان را تصور كنيد، فرض كنيد با دنبهي سگ!) چرب ميكردند و بيشترين لذتي كه يك زن ميتوانست به يك مرد برساند اين بود كه اجازه دهد از دست كشيدن روي سر تراشيده و چرب او لذت ببرد! (از تصورش هم چِندشم ميشود) ماخذ كتاب سينوهه فوق الذكر.
احمد كريمي || 23:37
Tuesday, May 28, 2002
دوست داشتن تو برتر از عاشق بودن بر توست. ديدن و مصاحبت كسي كه دوستش داري بهتر از فقط شنيدن صداي او و فقط شنيدن صداي او بهتر از فقط نوشتن براي او و نوشتن براي او و نوشتن براي او بهتر از نوشتن به ياد اوست و نوشتن به ياد او شيرينتر از بي سخن بودن و سكوت بهتر از بيعشق زيستن است و بيعشق، بيمحبوب، بدون آنكس كه دوستش داري، زانوي غم به بغل گرفتن، مرگ است، و اگر تو نباشي من ميروم و ميميرم، ميروم و در لابلاي آدمها گم ميشوم، ميروم و نميدانم به كجا ميروم. ميروم.
حيف! از همه دنيا ميشود فرار كرد، آدم از خودش به كجا پناه ببرد؟ خودي كه با توست، خودي كه جزئي از توست، خودي كه خود توست، خودي كه دوستش داري، خودي كه بر صبح و شامت حاكم است، خودي كه در وجود آن كه دوستش داري مجسم ميبيني! از تو نزد خودت گله ميآورم. دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!
آقاي رياضي (بشنو از ني) چند روزي است كه ساكتاند. اميدوارم كسالت و ناراحتي نباشد و صفحه به روز شدهشان را همين امشب ببينم. منصور خان مقتدر مرحمت فرمودهاند كه "اينقدر زِر نزن"، اين هم حرفيست! اگر دوستان ديگري هم چنين نظري دارند خواهش ميكنم به من اطلاع دهند. البته قبلاً هم گفتم من خروس بي محلي هستم كه به سنگ خوردن خو كردهام.
در ادامهي روال گذشته قطعهاي با نام ”بهت“ تقديم ميگردد، اگر خوشتان آمد نظرتان را برايم بفرستيد:
◄بُهت شهريور هفتادوهفت
ميخواستم برايت شعرهاي تازه بخوانم
از عشقهاي كهنه،
و حرفهاي تازه بگويم
از دردهاي كهنه.
حرفهايي كه بشود آنها را صد سال تمام تكرار كرد
بدون آنكه رنگ ببازند.
ميخواستم عاشقانهترين كلماتي را كه ميدانم
ـ چون رشتهاي مُرواريد،
كه بر گردن ميآويزي ـ
در گوشت زمزمه كنم،
و با لطيفترين و نرمترين پرنيان دُنيا،
ـ با همه وجودم ـ
تورا در آغوش بگيرم
تا باور كني كه چقدر دوستت دارم!
اما افسوس،
. . . رفتهبودي!
ـ پيش از آنكه اشكهايم را ببيني!ـ
. . . !!
* * *
رفتي و هيچ ندانستي،
كه دلم با دل تو
چه سُخنهايي داشت،
و ندانستم
كه دلت با دل من
مهر آيا هيچ خواهد داشت؟
و ندانستي
”مرد را دردي اگر باشد خوشست“(و)
و ندانستم
كو، كجا رفت كوه بلور،
آنهمه شور،
طُرّه نور،
قله دور؟
و ندانستي . . .
. . . و ندانستم!
* * *
. . . هيچگاه نخواهيدانست، نه!
ـ هرگز، هرگز ـ
اگر كه دل بِكر، چون مريم پاك
و لب سِتَروَن و عقيم، هر كلام عاشقانهاي را
و چشم
ـ چون دل ـ
به وسعت دريا كرده باشي
و ده بار،
صد بار،
هزار بارگفته باشي:
”وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم“(ز)
و حتي يك بار
ـ بي هزار دغدغه عرفان و فلسفه ـ
نگفته باشي: ”دوستت دارم!“
ـ اين كلام اهورايي را ـ
هرگز نخواهد دانست كه دوستش داشتي!
* * *
رفتي و مزمزه كردم
در خود
طعم تلخ جدايي را
و ده سال،
صد سال،
هزار سال صبر كردم، بيخويشتن.
. . . صبر . . .
آه، اندوه من بيشتر است از تمامي تاريخ.
آه من را چه سود
كه دل تو
سنگ تر است از سنگ!
ديگر تمناي تورا در خود خواهم كُشت.
خود را نيز،
كه بي تمناي تو من هم نيستم.
اي تلخوش جفا آئين!
و ديگر تورا صدا نخواهم كرد.
ديگر بغض در گلو كشته را،
به باد هم نخواهم گفت.
ديگر تورا صدا نخواهم كرد
و نام تورا . . .
. . . آه!
باور خواهم كرد كه رفتهاي!
و ده بار،
صد بار،
هزار بار تكرار خواهم كرد: ”او نيز رفته است!“
تلاش بيهوده را چه سود؟
ـ و راه عشق،
در تاريكي و بيسرانجامي پيمودن! ـ
صد حيف،
آن روزهاي روشن آفتابي.
صد دريغ،
آنهمه اشكهاي بيدريغ!
تنها نشستهام كنون
واكنده از گذشته، وامانده از كنون
بي هرچه آرزوست!
ديگر حتي چيزي نخواهم خواست
ميخواهم لب از سخن فروبندم
ـ براي هميشه ـ
ميخواهم كسي نداند نامم را
و در هزارتوي خاطرهها فرورَوَم.
ميخواهم نباشم!
ميخواهم با همين ”دل“
همين ”رؤيا“، به ديدار خدا بروم!
ماندن بيهودست
و تلاش،
چه عبث!
چه سود كه بهاريّ و ياري ديگر؟
نه بهاري ديگر و نه ياري ديگر،
خواهم رفت،
خدا حافظ!
* * *
”بودن يا نبودن“
چه فرق دارد؟
”بودن“؛
ماندن،
بدون آفتاب،
بدون تو،
ـ ايهمه خوبي ـ
هزار رنگ و ريا،
پس كوچههاي فساد و تباهي،
ـ سياه!
”نبودن“؛
رفتن،
نماندن،
و جاري، جاري!
چون رود،
چون صبح
با تو
ـ مهرانگيز!
”مسئله اينست!“
* * *
ديگر زمان، زمانه مجنون نيست!
فرهاد همان به كه رفت،
وگرنه ميديد شيرين
روسپي خسروي را.
من ميدانم كه مجنون
هيچگاه به بهاريّ و ياري ديگر نپرداخت،
مجنون مُرد تا مجنون ماند!
(ديروز مجنوني را ديدم كه در صف روزنامه بود!
مجنوني ميشناسم كه مسافر ميكشد!
و ليلياي ديدم كه دلاله محبت بود:
ناز ميكشيد وعشوه ميفروخت!)
ماندن را بهانهاي بايد
و من رفتنيام.
اي بهانه بودن من،
تو آن تك ستاره بودي
كه در پايان هر شب، دير ميپاييد.
همانكه هر غروب
خورشيد را به بدرقه مينشست!
اكنون من ماندهام، تنها!
مرا به خود بخوان.
اي گريخته از دورترين افق خيال
ـ دوردست ـ
مرا به خود بخوان،
كه بي تو منهم نيستم!
هستم اما ”من“ نيستم!
* * *
تو با مني، هميشه!
تو با من بودهاي ـ از آغازـ
و هميشه خواهي ماند،
(حتي اگر سوتكي باشم،
در دست كودكي بازيگوش!)(حـ)
چرا كه هر ذرّهام به نام تو سِرشتهاند.
تو در مني!
دور نيستي،
از مني!
پنداري هستي در انديشه من،
ـ زرّين و تابناك ـ
آميخته با عطر خيالم،
ثمره رؤياهايم!
يا شايد من نيستم،
هر چه هست تويي،
و من تجسّم بودن توام!
اين تويي كه راه ميروي،
حرف ميزني،
چيز مينويسي.
اين تويي كه عشق ميورزي!
اصلا تو خود عشقي!
عشق مجسّم،
مُطلق.
بدي در تو نيست،
هر چه هست خوبيست.
”بد“ منم،
و هر چه از من است،
اگر كه با تو نباشم!
شايد ”بدي“ هم نيست!
همه چيز خوبيست،
همه چيز زيباييست،
همه چيز تويي،
تو در همه چيزي،
بدي آنجاست كه تو نباشي!
* * *
. . . من به صبح سلام ميگويم،
و خورشيد را
ـ در اولين تابشش ـ
ميستايم.
مثل صبح ازل،
و اولين تابش خورشيد!
و هر بامداد
ماه را
به بدرقه ميروم،
و هر روز ده بار،
صد بار،
هزار بار عاشق ميشوم.
ميميرم و دوباره زنده ميشوم.
من عاشق همه چيزم،
ـ تو در همه چيزي ـ
من عابد توام!
* * *
دوباره عاشقم،
دوباره آمدهام،
ـ تولدي ديگر ـ
به روز سلام
ـ مهر و ماه ـ
بر آفتاب سلام.
به لبخند،
به عشق،
به عطر ياسهاي سپيد،
بر تو سلام!
احمد كريمي || 22:24
Monday, May 27, 2002
عميق خنديدن را دوست دارم، اما احمقانه خنديدن را نه. لب خندان دل خندان ميخواهد. دانايي مايه شادي نيست، مايه درد است. براي لذت بردن بايد نفهميد، براي خوشبخت بودن بايد كمي احمق بود ...
اين را نيهيليستي كه يك قدم تا هيچ فاصله داشت گفت و آخرين گام را برداشت!
احمد كريمي || 12:54
Saturday, May 25, 2002
امروز اصلاً حوصلهي حرفهاي جدي را ندارم، يعني داشتم اما از ساعت نهونيم صبح غمي گوشهي دلم خانه كرد، ترانهي "موندگار" كه نميدانم شاعرش كيست و نوش آفرين خوانده هم مزيد بر علت شد، پاكترين اشك دنيا در چشمم حلقه زد و ديگر نميدانم چه شد! آنها كه اهلش باشند ميدانند چه ميگويم، ميدانند پاكترين اشك دنيا يعني چه. هميشه وقتي گريه ميكني اشك از چشمت ميآيد اما گاهي اين اشك نه از چشم كه از انتهاي دِلَت ميجوشد، جايي كه پاكترين عواطفت آنجاست، جايي كه عشقت را پنهان ميكني. عشقي كه هميشه نميتواني بيرون بريزي، عشقي كه ...
"موندگار"
ميتوني بيشتر از اين منو آزرده كني
گل سرخ قلبم رو زرد و پژمرده كني
ميتوني خط بكشي رو نشون و اسم من
از خودت دورم كني دورِ دور تا گم شدن
اما در خاطر تو من موندگارم نازنين
تا غروب اين زمين تا طلوع واپسين
ميتوني از ياد من خودت رو رها كني
مثل گريه تو خودت منو بي صدا كني
ميتوني دل بسپري به فراموشي من
رنگ حاشا بزني به غم تنها شدن
اما در خاطر تو من موندگارم نازنين
تا غروب اين زمين تا طلوع واپسين
بيشتر از من چه كسي تو رو دوست داشت و شناخت؟
چه كسي با سختي شب پاييز تو ساخت؟
ميدونم پيش همه منو انكار ميكني
روشني آينه ام رو تيره و تار ميكني
اما در خاطر تو من موندگارم نازنين
تا غروب اين زمين تا طلوع واپسين
بگذاريد آرام گريه كنم، بگذاريد كسي اشكهايم را نبيند ...
قطعهاي با نام ”نيستان“ از نوشتههاي قديمي را تقديم رفقا ميكنم:
شهريور هفتادوهفت نِيستان►
گاهي در زندگي آدم بعضي چيزها يا بعضي افراد مثل جرقهاي، شعلهاي، آذرخشي ميآيند ـ جرقه فهمي، شعله شوقي يا آذرخش عشقي كه قلبت را نشانه رفته است ـ و لحظهاي بعد قبل از اينكه باورت شود به همان سرعتي كه آمده بودند، رفتهاند! و تو ميماني و احساس بودنشان! مثل تنفس هوايي كه بوي عطر عزيزي را ميدهد! ديگر قاب گرفته در لوح چشمانت نيستند، اما نميتواني بگويي رفتهاند، نيستند. چون هنوز لمسشان ميكني، احساسشان ميكني. چون هنوز از بودنشان گرمي، هنوز استشمامشان ميكني، هنوز سعادتمندي بودن در سايهسار وجودشان را همه وجودت گواهي ميدهد.
چطور ميتواني بگويي نيست در حاليكه به هر طرف كه نگاه ميكني جز ”او“ نميبيني، هر آرزويي تورا به ”او“ ميپيوندد و هر خاطرهاي به ”او“ ختم ميشود. چون اساسا هر خاطرهاي وقتي برايت خاطره ميشود كه با ياد شيرين ”او“ (آن بهترين، آن خوبترين، آن دلانگيز، آن ناب، آن اصيل، آن . . . آه، آن عزيز ـ چه كنم دلم داغ دارد، هر چه ميگويم خُنك نميشود!ـ آن محبوب، آن عشق، آن شور، آن مستي، سرمستي، آن آرامش دل، آن شعر ناب، آن غزال، آن غزل، آن شاه بيتِ خوبِ بياد ماندني، آن شاه بيت (آنجا كه حميد مصدق ميگويد: ”. . . و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجستهاي از زندگي من هستي“(هـ))، آن خوب، آن به ياد ماندني، آن آفتاب گرم و صميمي، آن بهار، بيدريغ، همانكه اشكهاي قشنگش ستارهسان ميريخت و دستهاي ظريفش را به آبِ جويبار ميبخشيد، همانكه از شمالترين شمال تا جنوبترين جنوب با من بود، همانكه با من نيست، همانكه بي من ماند، همان . . . مويه كم كن دِلَكَم دگر كافيست!) آميخته باشد. اصلا چيزي غير از ”او“ نيست. هست، اما خودش نيست! هر چه هست سايههايي، جلوههايي از ”او“ست. در بودن خودت هم هرچه ميكاوي، هرچه ميجويي، هرچه ميبيني ”او“ست، ديگر ”خود“ي نمانده، هرچه هست همه ”او“ست!
. . . وقتي چشم باز ميكني كه ديگر تنهايِ تنهايي، با دردِ غربتي كه چه شيرين آرام آرام در رگهايت ميخَزَد. پنداري ديگر متعلق به اينجا نيستي (و البتّه كه نيستي، چون دوست داشتنيهايت متعلق به اينجا نيست، چون از ”آنها“ دور افتادهاي) ديگر كدام راه، كدام سَفَر تورا به ”آنها“ رهنمون خواهد شد؟ ديگر كدام قوم، كدام قبيله، كدام مامِ وطن تورا در آغوش خواهد گرفت؟ تو از كجايي؟ ديگر چه خواهي گفت؟ چه خواهي كرد؟ چه خواهي خورد؟ ديگر كدام خواب رؤياهايت را به ”آنها“ گِره خواهدزد؟ چگونه خواهي خُفت؟ راستي دِلَت، دلت را چه خواهي كرد؟ بعد از ”آنها“ به چه دل خواهي داد و كدام پنجره را با كدام دست ـ و كدام دل ـ رو به سوي كدام باغ، كدام بهار، كدام طلوع و كدام آفتاب گرم و صميمي باز خواهي كرد؟ ديگر كدام گل، در كجاي اين دنيا براي تو ـ فقط براي توـ خواهد شكفت؟ ديگر كدام ستاره ـ ميان اين همه! ـ با نام تو و ياد تو چشمك خواهد زد؟ (دريغ حتي كورسويي را!!) و زخمهايت را كدام دستِ نوازشگر گرم مرهم خواهد گذاشت؟ زخمهاي دلت را چه؟ كدام مرهم؟ كدام دست؟ چه خواهيكرد؟ ديگر كدام بالش ناز چشمهاي شب زندهدارت را به خوابهاي ناز خواهد خواند؟ چگونه خواهي خُفت؟ و پس از اين خستگيهاي تن رنجورت را به آسايش كدام سايه خواهي سپرد؟ چگونه خواهي ماند؟ . . . چگونه خواهيمُرد؟ آخرين بار از كدام كوچه خواهي گذشت؟ چگونه؟ كدام آرزو را به گور خواهي بُرد؟ كدام گور؟ كدام خاك ميتواند تورا در بَر گيرد؟ كدام گور گنجايش دل تورا خواهدداشت؟
چه بايد كرد؟ تنهايي را ميشود با كسي قسمت كرد، غربت را چه ميتوان كرد؟ از اينجا كه به دنيا نگاه ميكني ميبيني در اين بَرَهوتِ زندگي چقدر بيكسي، چقدر تنهايي! ميبيني به هيچ چيز اطرافت نميماني! ميبيني اطرافت صورتكهايي در هم ميلولند، به نام زندگي! صورتكهاي خندان، صورتكهاي گريان، صورتكهاي فاخِر، صورتكهاي فرشتهسان، قدسي سيرت، ملائك صورت، خدا صفت! همه نوع، همه رنگ، خوش رنگ، صد رنگ، روي بدنهايي به شكل سگ! روباه! مار! (اينها كه خوب است!) لاشخور! كفتار! مارمولك! سوسك! كِرم! . . . و هرچه ديدهاي و نديدهاي!
ميخواهي فرار كني، ميخواهي فرياد بزني! خدايا اينجا ديگر كجاست؟ من مال اينجا نيستم! من با اينها فَرق دارم، از اينها نيستم. فرار ميكني! رو به كدام قبله؟ و تازه ميبيني كه چقدر قبلـــــهها و كعبـــــــههاي رنـگارنـگ بــرپـا داشتهاند! چه زيبا و چه گِرانسنگ! قبلههايي كه رو بهسوي شيـــــــطان دارند! كعبههايي كه . . .
سرگشتهاي، حيراني، برهنهاي، مثل پدرت آدم، و مادرت حوّا، مثل روز ازَل كه از مادر دَهر زاده شديم!
عزيـــــزم، هروقت به اينجا رسيدي ديگر از من مـــــپرس چرا آشفتهاي؟ چرا خودت را به در و ديوار ميزني؟ چرا ديــــــوانهاي؟ من از تو ميپرسم: ”چرا عاقلي؟“
احمد كريمي || 20:25
Friday, May 24, 2002
دوستان سلام. نگران نباشيد، رشته سخن از كف نرفتهاست! خوشبختانه هنوز هدايت از گور برنيامده تا موضوع را يكطرفه كند و بحث ما با رفقا در بشنو از ني تمام شود. دو دليل داشتم كه موضوع را كمي شُل كردم، اول اينكه رخصتي خواستم تا ساير دوستان هم از فرصت استفاده كرده به ما بپيوندند و نظراتشان را اعلام كنند و دوم اينكه همانگونه كه قبلا هم عرض كردم قصد بحث به مصاديق را ندارم چون در اين حالت چهبسا ناخواسته به دفاع يا رد شخص خاصي بيافتيم و از اصل موضوع كه همانا بررسي و نقد يك تفكر است بازمانيم (البته شما ميتوانيد فكر كنيد فلاني جازد!).
ببينيد دنيا را ميتوان دو جور تعبير كرد، يا همه چيز خوب است و ايام به كام و علي رغم برخي چيزهاي ناصواب، رَوَند كلّي به سمت غايتي عالي است و احتمالاً كسي در راه است تا خرابيها را هم آباد كند و مثل فيلمهاي سينمايي، داستان با آخري خوش تمام شود و همه عاقبت بهخير شوند. اصلاحگر قصه سر برسد و كژيها را راست گرداند و آدمهاي عوضي با يك اُردنگي روانهي جهنم شوند و آدمهاي خوب مست از بادهي فتح به حور و غِلمان مشغول و شيطان رجيم هم سرش به سنگ بخورد و ”آدم“ شود! (آدم شدن شيطان هم حكايتيستها!!) كه اين داستان البته بسيار خوب و پرداختهاست، همهي اديان هم بهنوعي همين حرف را ميزنند. همه آمدهاند تا بگويند بابا آدمهاي خوبي باشيد، بد نباشيد تا بعداً جيز نشويد. اين داستان بهجز اينكه بهلحاظ ساختاري ايرادي ندارد، بدآموزي هم ندارد و به مخاطبينش كه من و شماي فرزندان آدم ابوالبشر باشيم ميآموزد كه سر بهراه بوده و بدانيم و آگاه باشيم كه همچين هم قضايا هركي هركي (رعايت ادب كردم ننوشتم خرتوخر!) نيست و صواب و عِقابي هست. اين داستان براي آدمهاي خوب و نُرمال (آدمهايي كه در نمودار منحني توزيع نُرمال در فاصلهي منهاي سه برابر انحراف معيار تا مثبت سه برابر انحراف معيار قرار دارند) كاملاً ارضاء كننده جواب ميدهد و حتي كمي عوضيها را هم وادار ميكند تا آدمهاي خوبي باشند (و من چقدر دوست داشتم ميتوانستم مثل شما به دنيا نگاه كنم، خدا كند آنچه شما ميگوييد راست باشد چون تصويري كه من از دنيا دارم خيلي تيره و تار است). اما اين آشي كه پُختهام اشكالي دارد و آن اينكه براي جانورهايي كه كَكي به كلاهشان هست (آدمهاي زيادي خوب يا زيادي بد) نياز به چاشني دارد. آدمهاي زيادي خوب اين آش را كمي سرد و بينمكتر از آن مييابند كه به زعم آنها حتي ذائقهي آدمهاي گرسنهي حقيقت و راستي و الوهيت را نيز تحريك كند، در نتيجه به عشق عملش ميآورند و با شور و صوفيگري و ديدن آن يگانهي مطلق در همه چيز ايام ميگذرانند (يعني اين آش را فروميدهند!). اما براي آدمهاي زيادي بد (يا لااقل خوشبينترهايشان مثل من) اين سيستم با اينهمه كثافتي كه ما آدمها با مارمولك بازيهايمان به سرش ماليدهايم راه به جايي نخواهد برد. در اينجا من در يك تعارض تاريخي قرار ميگيرم، از طرفي ميدانم كه اصل من مال جاي ديگريست، به وضع موجود راضي نيستم، فقط ميدانم كه اين شرايط روحم را به خارش مياندازد و از طرف ديگر نميدانم چه بايد بكنم، نميدانم سرم را به كدام ديوار بكوبم (يا مثل نيما كه نميدانست قباي ژندهاش را كجاي اين شب تيره بياويزد) و از اينجاست كه ترس، يأس، اضطراب و پريشاني كه سارتر و ديگران از آن حرف ميزنند آغاز ميشود.
برگرديم به اول ماجرا، آدمي مثل هدايت كه در گروه دوم سيستم فوقالذكر قرار ميگيرد به همان نتيجهي آنها رسيدهاست، در اين چرخهي احمقانهاي كه بابِ دندان كساني است كه در داستان بوفِكور توصيفشان ميكند جايي براي خود نميبيند، نكته اين است كه اگر كسي بهطور قطعي به اين نتيجه رسيد اينقدر غيرت، شجاعت و شرافتش را داشته باشد كه خود را از اين دور باطل خارج كند. اين همان كاريست كه ژاپنيها به آن هاراگيري ميگويند، در آنجا كسي كه هاراگيري ميكند قطعاً يك آدم زبون و حقير شناخته نميشود بلكه كار او كاريست كاملاً مطابق با شئونات و فضايل يك انسان شرافتمند و من براي همين كار هدايت را كاري شرافتمندانه توصيف كردم. همين!
احمد كريمي || 22:20
اگر لذتي نصيب شد ما را هم خبر كنيد!
ارديبهشت هفتادوشش گنگِ خواب ديده ►
بودن يا نبودن؟ مسئله اينست!
گاهي آدم با ارزشترين چيزهايش را بخاطر فكري، آرماني يا عقيدهاي به ميدان ميآورد. در اين صورت آن اعتقاد حتما چيزيست كه با آن زندگي ميكني، يقيني كه به آن سر ميسپاري!
معتقدم آدمها هر كاري ميكنند در نهايت به نوعي اصالت سود ميانديشند. اين سود گاه مادي است و گاه معنوي. به قول معروف ”كاسه جايي رَوَد كه قدح باز آيد“ همه چيز مبادلهاي اقتصادي را تداعي ميكند. چيزي ميدهم تا چيزي بگيرم. اگر به تو احترام ميگذارم براي اين است كه به من احترام بگذاري. اگر مؤدب هستم براي اين است كه نسبت به من با ادب رفتار كني. اگر خوبم براي اين است كه با من خوب باشي. اگر دوستت دارم براي اين است كه دوستم بداري . . . و اگر به تو عشق ميورزم براي اين است كه به من عشق بورزي! چون من نياز دارم به اين كه به من احترام بگذاري، با من مؤدب و خوب باشي، دوستم بداري . . . و به من عشق بورزي! اگر به تو چيزي ميدهم براي اين است كه به من چيزهايي بدهي، چون ميدانم در راه دشوار زندگي به چيزهاي زيادي نياز دارم كه بايد از ديگران بگيرم.
پس چرا گاهي همه چيزمان را به كسي ميدهيم بدون آنكه انتظار چيزي داشته باشيم؟ ”روجر دالتون“ در داستان ”پَر“(د) چرا همه چيزش را به ”ماويس“ سپرد؟ زندگيش را، خانوادهاش را، آبرويش را و دست آخر جانش را؟ چرا؟ از خود گذشتگي چگونه معنا مييابد؟ چطور ميتوان ايثار كرد؟ همه چيزت را با چه چيز معامله ميكني؟ كدام گوهر گرانبها به اندازه همه چيزت ميارزد؟حتي به قدر بودنت؟ ارزشها را چگونه معنا ميكني؟ . . . همه اينها بستگي به خودت دارد، بستگي دارد به اينكه براي خوبي چه تعريفي داشته باشي، زيبايي را با چه بسنجي و چه چيز را ارزش بداني؟
در هر حال فرض ميكنم چيزي وجود داشت كه براي آن راضي شدي قدمي برداري، قلمي بزني يا بخشي از اوقاتت را به آن اختصاص بدهي، يا بيشتر. . . دوستش داشته باشي، به آن عشق بورزي، شب و روزت را با ياد و نام شيرين او سر كني، سالهاي جوانيت را به او بسپري و دانه دانه موهاي سپيدت و سالهاي گذشته از عمرت را شماره كني! عميقترين احساساتت را به او هديه ميكني، چرا؟ چون دوستش داري، چون ميانگاري ارزشش را دارد، چون او عشق ديرين توست، همانكه در آسمانها دنبالش ميگشتي و در زمينش يافتهاي! سر از پا نميشناسي و در پوست نميگنجي، چون او عشق ديرين توست، همانكه خدا به وعده آن تورا به اين دنيا فرستاد، او عشق ديرين توست، همانكه در آسمانها دنبالش ميگشتي و اكنون در زمينش يافتهاي!
سالها ميگذرد. تو ديگر آن جوان پر شور سابق نيستي، آن حرارت فروكش كرده و زندگي با تمام مرّگيهايش چيزهاي زيادي به تو آموخته، سيب سبزي هستي كه در گرماگرم تلاش و فعاليت براي ماندن و انديشيدن به زردي و سرخي گرائيدهاي. كمكم ميتواني موهاي سپيدي را روي سرت بشماري و براي هر كدامشان چندين و چند آرزوي برباد رفته را! چيزهايي كه ميخواستي بشوي و چيزهايي كه شدهاي! آنچه كه ميخواستي بشود و آنچه كه شد! كمكم چشم باز ميكني، پوست مياندازي، شايد اين هم مرحلهاي از بلوغت باشد! چشم باز ميكني و ميبيني كه چقدر دوري از همه چيز، از همه كس و بيش از همه از خودت . . . و چقدر تنهايي! چشم باز ميكني و از خواب بيدار ميشوي، ميبيني همه آنچه كه ديدهاي خواب بوده، رؤيايي كه تورا سالها با خود برده! بختكي كه همه چيزت را از تو گرفته ـ حتي خودت را ـ چشم باز ميكني و ميبيني ديگر چيزي برايت نمانده و اين تويي كه داري تمام ميشوي.
از اينجا كه دنيا را نگاه ميكني ميبيني هيچ چيز سر جايش نيست، ميبيني همه چيز كج و معوج و كش و قوس دار بنظرت ميآيد! (مثل وقتي خواب ميبيني) ميبيني هيچ چيز مطلق نيست. به اينجا كه ميرسي ميشوي همان گنگِ خواب ديده مخملباف. ميبيني همه آنهايي كه دوستشان داشتهاي سايههايي از خودت بودهاست! رگههايي از خودت كه در ديگران مييافتي. بخشهايي از خودت و پارههايي از بودنت و هم او كه يبش از همه دوستش ميداشتي و او كه همه چيزت و هرآنچه كه داشتي را پيش پايش فروريختي سايهاي گنگ و مبهم و توهمي سرابگونه بيشتر نبود، حتي اگر هنوز آنرا پيش چشمت داشتهباشي! (ميبيني در بَرَهوت زندگي تنهاي تنهايي و همه آنچه در اطراف ميبيني سايهها و اشباحي هستند كه ميروند و ميآيند و در هم ميلولند به نام ”زندگي“) ميبيني همه چيزت را پيش پاي آنكه ميديدهاي و نميديدهاي، آنكه ميشناختي و نميشناختهاي، آنكه بودهاست و نبودهاست، آن شبح گريخته از افق خيالت، آن عشق ديرينت (همانكه در آسمانها ميجستي و در زمينش يافتي) هم او كه سايه تو بود، آن رؤيا فروگذاشته و به آتش كشيدهاي . . . و دوباره تنهايي و عريان و در ابتداي راه، مانند روز ازل كه از آسمانها به زمين آمدي، باخاطرهاي از كابوسي كه بر تو گذشته است!
. . . و دوباره تنهايي و عريان مانند روز اوّل كه از مادر متولّد شدي!
تنهايي و عريان
و تنها
تنها!
احمد كريمي || 00:19
Wednesday, May 22, 2002
با راهب بحثهايي داشتم و به قول خودش برايم به اعتراف نشست، من هم ميخواهم اعتراف كنم كه آدم منفياي شدهام چون خودم را شايسته آنچه كه هستم نميدانم، من آدم بدي هستم چون فضايلي كه ميبايد را در خود نپروراندهام، اين دنيا برازنده كساني است كه آنرا آكنده از مهر و تلاش براي ساختن انسانهاي برتر و فرداهاي بهتر كنند و من قافيه را سخت خراب كردهام. من با خودم درگيرم، با خودم سر دعوا، كه نه سر جنگ دارم (بعداً قطعهي "هرگز بهاري نبوده است" را در همين صفحه برايت مينويسم). عزيزم، من آدم متعارفي نيستم و از من خيري به هيچكس نخواهد رسيد، فقط شايد تو را به ناپاكيهايم بيالايم. من روحم را نپرداختهام، من خودم را نساختهام، من (احمد، اين جانور) جاي يك "انسان" را در اين دنيا گرفتهام، روزي كه به اين دنيا آمدم قرار بود خدا بشوم، فقط عشق بورزم، آينه باشم، بي هيچ لكّهي كينهاي (به قول نيچه بي هيچ دلآشوبه و تهوعي)، اما حالا در سيوچند سالگي شيطان شدهام و انباني از كينهها، حسدها، عقدهها و ناپاكيهايم را در دل به اينجا و آنجا ميبرم، من خودم را نپيراستهام، از من چه انتظار داري؟ تو را به چه كار ميآيم؟ من از خدا انتظار هدايت و از اطرافيانم انتظار تحمل دارم ... من آدم خوبي نيستم و از خودم دلخورم!
هفته گذشته را داشتم به بحث از خود بيگانگي و نيهيليزم فكر ميكردم. (سابقه موضوع كه دستتان هست؟ اگر نه، سري به صفحهي "بشنو از ني" بزنيد) قبل از هر چيز بايد بگويم به نظر من تمام آدمها فلسفي فكر ميكنند، كدام انساني را سراغ داريد كه براي خودش به نوعي بايد و نبايدها و چرا و چگونههايي نداشته باشد؟ كدام قوم و قبيلهاي را در كدام عصر ميشناسيد كه به شكلي درگير موضوعات نظري محض نبوده باشد؟ توجه داريم كه تمام فلسفه لزوماً آن چيزي نيست كه فقط در يونان باستان اتفاق افتاده باشد. هرچند كه ما فلسفه اسلامي را هم بر پايه فلسفه يونان ميشناسيم، اما شايد مثلاً اگر دنيا را از نظرگاه فلسفه هند و چين ميديديم، حالا به جمعبنديهاي متفاوتي ميرسيديم. نيهيليزم يك نتيجه است. از راههاي گوناگوني ميشود به اين نتيجه رسيد. نيچه و هدايت شايد با تلقّيهاي مختلفي به اين نقطه رسيده باشند. عنايت داشته باشيد كه اصلاً نميخواهم روي مصاديق بحث كنم. اين هر دو شايد به دنيا پشتِپا زده باشند اما قطعاً نگاهشان از دو جنس متفاوت هست (بماند كه نيچه را اصلا يك نيهيليست نميدانم) و نتيجهاي كه از اين دو طرز تفكر حاصل ميشود نيز متفاوت هستند. اما در باب اِلينه شدن و بحث لايههاي نياز يك انسان يا يك جامعه به عنوان يك ساختار زنده اصل موضوع را قبول دارم ولي اينطور نيست كه هيچ راهِ گريزي وجود نداشته باشد. در هر جامعهاي هستند كساني كه غير از نيازهاي ماقبلشان دغدغههاي ديگري هم دارند و اينها خواص جامعه هستند (در مقابل عوام الناس) اگر اينطور نبود هيچ بحث روشنفكرياي، هيچ حرف تازهاي و هيچ حركتي نبايد رُخ ميداد و من و شما هم بايد ميرفتيم دنبال زندگي خودمان! خودِ بودن و بحث ما نقيض اين حرف است كه "تاريخ چنين چيزي را به خاطر ندارد كه يك دهقان با شكم گرسنهي زن و فرزند، بجز نان شب دغدغه ديگري داشته باشد". بايد پذيرفت كه ما متعلق به يك جامعهي جهان سومي عقب نگهداشته شده هستيم اما ميبينيم كه در همين جامعه هم بزرگان صاحب نامي بودهاند و هستند كه حرفهاي ديگري ميزنند. در عين اينكه بحث دكتر شريعتي را قبول دارم، همه را نميشود و نبايد با چوب الينه شدن و حنجره ديگري بودن راند. بايد ديد شما چه سَنجِهاي براي اين داريد؟!
اين بحث همچنان ادامه دارد و خوشحال ميشويم اگر از نظرات ساير دوستان هم مطلع شويم. من و آقاي رياضي (بشنو از ني) هنوز در راههاي شدن گام برميداريم، اجازه دهيد كه از شما بياموزيم.
احمد كريمي || 22:55
آخرين خبرها اينكه: ”بَبَر“ حالش خوب است فقط اين اواخر دلش يك ”جوري“ شده، همچين بفهمي نفهمي كمي نازكتر! منصور مقتدر كه برايش قسمتي از ”چنين گفت زرتشت“ را نوشتم درس عبرت نگرفت و امشب شنيدم به جمع دوستان پيوسته، برايش آرزوي خوشبختي كرده و بخوانيد الفاتحه مع الصلوات! دوستاني نامه دادهاند و صفحهشان را معرفي كردهاند، دوستاني كه اهل شوخي هستند ميتوانند ”جُك“هاي آقاي آقاي ... را بخوانند و دوستاني هم كه اهل حرفهاي جديتر هستند ميتوانند از صفحهي ”دنياي كارتون و كاريكاتور“ آقاي عباس شهرياري ديدن كنند. ازكساني هم كه نه دنبال خير دنيا هستند نه آخرت، دعوت ميشود در همين صفحه بمانند! راستي دارم پاي ”عباس معزّي“ را هم به اين چاله (وبلاگ) ميكِشم، راجع به او به وقتش بيشتر حرف خواهيم زد! يك چيز ديگر هم هست كه چند روز است ميخواهم بگويم آن اينكه ما هم عجب مملكت گل و بلبلي داريم ها! چند سال پيش عدهاي عدهي ديگري را بهدليلي كه معلوم نشد زدند، ماموران قانون با قلبهاي طلايي كه از پشت ستارههاي حلبيشان ميدرخشيد هم حسابي از خجالتشان درآمدند! (از خجالت كداميك از طرفين ...؟) در آخر قضيه دزد يك ماشين اصلاح پيدا و با قاطعيت به استرداد عين مال محكوم شد، يك بيچارهي مادرمُرده همين جوري اَلَكي غزل خداحافظي خواند، فرماندار نظامي تهران (كه آدم مخلصي هم بود) يك جورهايي محكوم شد و بعد بلافاصله از او تقدير و تشكر كردند! آقاي وكيل محترم مدتي را بهصَرف آبِ خُنَك به استراحت پرداختند، يك جماعت بيكاري هم با دست و پاي شكسته و سر چوب خورده و چشم درآمده به خانههايشان رفتند (چشمشان كور، ميرفتند حمّال ميشدند زحمت درس خواندن هم نميكشيدند!) حالا بيابيد پرتقال فروش را؟!! يا از اين جالبتر: چند سال پيش جماعتِ خودسري (اينهم از آن حرفهاست: خود+سر! يعني چي؟!) جماعت ديگري را كشتند، البته آن جماعت كشته شده بعد از مُردن مُرتد شدند، بعد از قلع و قمع طرفين ماجرا، براي سردستهي آن جماعت خودسر بهقول ابراهيم نبوي كار ”واجبي“ پيش آمد و مُرد! اولياي دَم اساساً دادگاه را به رسميت نشناختند، وكيل محترم به جُرم داشتن اتهام (!) راهي استراحتگاه وكيل ماجراي قبلي شد، عيال مربوطهي آقاي سرخودسر (سردستهي آن جماعت خودسر) به شهرت جهاني رسيد و فيلمش به اكران عمومي درآمد و از همه جالبتر اينكه مدتي پيش در خبرها خوانديم بازجوها هم در كوزه افتادند! تا بروند و به جناب وكيل شب بخير بگويند! اگر راست ميگوييد، حالا بيابيد پرتقال فروش را؟!
بگذريم، امشب آنقدر حرف مفت زدم كه از اصل موضوع كه همانا جنباندن آقاي رياضي بود جدا شديم، فقط جهت اطلاع اينكه دستور جلسه بحث بر سر نيهيليزم اجتماعي و نيهيليزم متافيزيكي و اليناسيون (از خود بيگانگي) است. دوستاني كه قصد شركت در بحث را دارند ميتوانند از همينجا با من مكاتبه كنند. دست آخر هم اينكه تا حالا فكر ميكردم فقط من حالم خراب است و هذيان ميگويم اما ديدم كه خير دوستان با ذوقتري هم پيدا ميشوند، يكيشان همين آقا يا خانم ”م.نازلي“ كه قطعهي زير را با نام ”آماج“ به من رسانيدهاند (قبل از اينكه به خواندن قطعه مشغول شويد، من رفتم بخوابم: شب بخير!):
وقتي كه هر سلام
گلوله است،
بر قلب ما.
وقتي كه لبخند و
هر كلام
تزوير است.
وقتي كه مفهوم زندگي
در درك بندگيست.
در طپش شهر بيدلان
سخن از راز زردهاست.
بايد به درك تازهاي از هستي زمين
باور كنيم،
عصيان كنيم،
بر خويشتن.
من مُردهام!
ماشينهاي كوكي بيسرنوشت
در لحظهها گم ميشوند،
ره ميروند،
تا ساحل خدا.
آنجا نه بيكرانگي
بل، آغاز رنجهاست.
دريا فسانه است.
رودي حقير را به جستجو نشستهايم.
وقتي سلام سرب است،
جواب آماج تيرهاست.
احمد كريمي || 01:05
Friday, May 17, 2002
شايد دوستاني چندان سبك و سياق فكري من را نپسندند، شايد لحن من با ذائقه خيليها سازگار نباشد، شايد من خروس بيمحلّي هستم كه هم بيموقع ميخواند و هم بد (تقريباً عادت كردهام كه همه به من سنگ بزنند)، اگر چُرتِ نيمروزي شما را ميآشوبم ببخشيد، اما چرا يكديگر را تخطئه كنيم و سزاوار سرزنش و توبيخ بدانيم؟! مگر نه اينكه داريم مشق دمكراسي ميكنيم؟ مگر نه اينكه ميخواهيم (و لازم داريم) تمرين مدارا و خويشتنداري كنيم؟ پس چرا نوشتن جُكهاي يخ و حرفهاي داغ جنسي بعضي را تحمل ميكنيم ولي از شنيدن جدي (ولي شايد نادرست) يك دوست روي برميتابيم و كف بر لب ميآوريم؟ اصلاً قصد مجامله و پشت هم انداختن كلمات درشت (و حواله كردن خوانندگان احتماليم به وقتي ديگر) را ندارم، بهقدر كافي روي حرفهايي كه ميزنم فكر كردهام و نياز به تاييد كسي هم ندارم. اين حرفها دغدغههاي ذهني من در لااقل هفت سال گذشته بوده است. اينكه با طرز تفكري مخالف باشيم و حتي صاحب آن انديشه را نزد خود ملامت كنيم چيزيست و بستن باب حرف زدن و تعطيل كردن هر سخن مخالف چيزي ديگر، دليلي ندارد كه همه مثل هم فكر كنند و مغزهاي نافرسوده را (دور از جان شما!) به گور ببرند. اعتراف ميكنم كه حرفهايم پراكندن مهر نيست، اعتراف ميكنم كه غمبار و اَسَفانگيز مينويسم (و اَسَفانگيز هم هست دنيايي كه من تصوير ميكنم). اما اگر اينگونه كه من ميگويم باشد چه؟ آيا با گفتن حرفهاي شيرين و خاطرهانگيز موضوع حل ميشود؟ احمدي كه اكنون تلخ مينويسد سالها از عشق گفتن را پشت سر دارد (چند صد صفحه نوشتههاي عاشقانه شايد كافي باشد). دوستان من نخواهيم و انتظار نداشته باشيم كه يك جور فكر كنيم و جور ديگر حرف بزنيم، حصارهاي ذهني خود را بشكنيم.
بحث بر سر شخص هدايت و كرده و ناكردههاي او نيست، او هم آدمي بوده مثل من و شما و شايد برداشتهاي نادرستي هم در جاهايي داشته باشد. موضوع كليتر و اساسيتر است. بماند كه در روزهاي اخير كسي ادعا كردهبود اسنادي در دست دارد كه نشان ميدهد هدايت خودكشي نكرده بلكه او را بهقتل رساندهاند! (موضوع را ميتوانيد در روزنامه همشهري چند روز گذشته دنبال كنيد)
وقتي كه شروع به نوشتن كردم هنوز پنجشنبه بود و اكنون دو ساعت و چهل و پنج دقيقه از جمعه هم سپري شدهاست. براي اينكه آقاي رياضي عزيز هم چندان از من دلخور نباشند قطعهاي بهنام ”پَرسه“ را از نوشتههاي قديمي به ايشان تقديم ميكنم. بهعنوان آخرين جمله دلم ميخواهد بگويم دوستتان دارم.
آذر هفتادونُه پَرسه►
گامهاي من،
ديريست
بي هدف كوچههاي شهر را ميپيمايند.
ميشمارم:
يك،
دو،
سه، . . .
* * *
گاه ميانديشم
اينهمه بدبيني،
در ظرف اين زمانه نميگنجد.
گاه ميانديشم
روزگار
ـ با اينهمه كجمَداري ـ
نميتواند تا اين اندازه بد باشد.
گاه ميانديشم
سطر سطر آنچه نوشتهام
چرك زخمهاي درون من است
وقتيكه سربازميكنند!
گاه ميانديشم . . .
شايد بايد توبه كنم،
از هرچه گفتهام!
بايد پذيرفت
آنچه گفتهام
پراكندن مهر نبودهاست!
دستهاي پُر ز مهر،
قلبهاي پُر ز عاطفه را رنجاندهام،
شايد!!
درون من، كسي است كه ميگويد:
”سياهي تمام زمانه ما را گرفتهاست،
و آدمهاي خاكستري
در سياهي خود غوطهورند، بهتمام!“
چشمهاي من،
ديريست
رنگها را از ياد بردهاند!
زرد،
آبي،
سرخ.
گاه ميانديشم
اينهمه سياهي
در چشمهاي من است!
ـ كوچههاي شهر
چه بيهدف
از زير گامهاي من ميگذرند!
. . . بيستونه،
سي،
سيويك، . . . ـ
چرخ اين زمانه
ـ بي بازگشت ـ
سالهاست گشته است!
چه باك غمهاي چون مني،
سالها نيز خواهدگشت.
سياهي من، سياهي روزگار نيست
ـ هرچند كجمُراد ـ
احمد كريمي || 03:07
Tuesday, May 14, 2002
به نظر من ماكياوللي هم آدم بسيار اخلاقي است. بعداً بيشتر حرف خواهيم زد ...
بنا به رسم هميشه با هم قطعهاي از نوشتههاي گذشته را مرور ميكنيم: قطعهاي به نام صبح و در پي آن قطعهي ديگري با نام دل، هر دو آكنده از مهر. رؤياهاي شيريني برايتان آرزو ميكنم. باشد كه دوستان گله نكنند غمزده مينويسم!
آذر هفتادوسه صبح►
تا سه ميشماري, پلكهايت فروميافتند و تن را به رخوَت شيرين خواب ميسپاري, روحت پرواز ميكند. . .
صداي نوازشگر باران تورا به خود ميخواند, نسيم خنكِ لاي پنجره دندانهايت را بهم ميفشارد, تن به سفر ميدهي , بايد رفت. بايد گذشت و خود را به ورطههاي خطر سپرد. برو, برو . . .
صبح برميخيزي, آفتاب گونههايت را به بازي گرفتهاست. آه چه آفتاب خوبي! چه صبح زيبايي! با خودت آشتي ميكني, صميميت آفتاب جهانتاب آدم را به عاشقي ميخواند. جوانه ميزني. سبز ميشوي. يك روز ديگر آغاز شده, يك روز نو, يك زندگي نو, به زندگي لبخند بزن . . . و به من!
◄دل بهمن هفتادوسه
دوباره برگشتم. گريزان از جلوههاي جاري زندگي، گريزان از آدمها (يا آنها كه فكر ميكنند آدمند!)، از خوبها و از بدها، كه گاهي خوبها هم بداند، بدون آنكه بدانند!
دوباره برگشتم و دلم را تا اينجا دنبال خودم كشيدم و آوردم . . .
”دل“؟ . . . و چه دلها كه نديدهام! دلهاي كوچك، دلهاي بزرگ، دلهاي سنگي، دلهاي شيشهاي، دلهاي سبز، دلهاي سرخ، دلهاي سياه و حتي دلهاي سپيد! دلهايي زرد، دلهايي به لطافت ابر و نسيم و بهار، دلهايي به سختي بُغضي كه در گلو ماندهاست. راستي دل چه واژه گستردهايست! چيزي فراتر از قلب است، جاييست كه عقل را به آن راهي نيست، گاهي جاي وجدان آدم قرار ميگيرد و گاهي كار فطرت را انجام ميدهد، گاهي از كوه استوارتر است و گاهي با از گل نازكتري به درد ميآيد، و چه چيزها كه به آن معنا نمييابد: دلنواز، دلآرام، دلريش، دلچسب، دلشكسته، دلانگيز، دلنازك، دلچركين، قويدل، دلشاد يا دلمرده و يا حتي دلدرد!
دل بعضي آنقدر بزرگ است كه در وجودشان گم ميشوي، بعد خودت را پيدا ميكني، معنا و مفهوم مييابي، هويت پيدا ميكني و داراي ارزش و شخصيت ميشوي. دل بعضي آنقدر كوچك است كه . . . ِولِشان كن راجع به آنها كه حرفي نداريم بزنيم! بيا خُلقمان را تنگ نكنيم.
دوباره برگشتم. سرشار از عشق، سرشار از نفرت! سرمست وصل و تشنه ديدار!
دوباره برگشتم و دنيايم را نيز با خودم آوردم، اما از نگاه ديگران شايد فقط آمده باشم! همين!
احمد كريمي || 23:14
پس تا اطلاع بعدي پيغامهاي شخصي و پاسخ نامهها را هم در همين ستون تحمل كنيد (اگر هم خوشتان نيامد تحمل نكنيد و از آنها بگذريد!). نقداً براي دوستاني كه از سفر شمال برگشتهاند آرزوي شادكامي دارم و اميدوارم سفر خوش گذشتهباشد، ما كه دورادور جوياي احوال عالي و دعاگو بوديم! براي دوست بسيار عزيزي هم كه بچههاي فردا را پرورش ميدهد و به ناراحتي تارهاي صوتي دچار شدهاند دعا ميكنم (شما هم دعا كنيد، چون با سلامتي او من هم روبهراهتر خواهم بود و شايد كمتر غماندود (!!) بنويسم!).
يك چيز ديگر اينكه، در جايي ميخواندم سالهاست تجهيزات مفصلي پيامهايي را از زمين براي ساكنان احتمالي كهكشانها ميفرستند و من امروز فكر ميكردم اين صفحه حنجرهي من است بهسوي تمام دنيا كه صدايم را به جاهايي كه نميدانم و دوستاني كه نميشناسم ميرساند. ... و امروز دهمين روزيست كه من وبلاگم را راه انداختهام! دوباره از همه كساني كه كمك كردند تشكر ميكنم.
اللهم تقبل منا ...
... و اما ماجراي من و بشنو از ني؛ قبل از هرچيز اينكه آقاي رياضي بيشتر از دوستان و بهانههاي من هستند. دوستاني كه تاكنون موفق به ديدارشان نشدهام و شايد قسمت اين باشد كه به همين ترتيب ادامه يابد. از آنجا كه بهقول قديميترها كه به دخترها دم بخت ميگفتند: ”قسمت، قسمت جنبان ميخواهد“، نوشتن من هم بهانه ميخواهد و من چه دوستان و بهانههاي خوبي دارم. ما بيشتر سر و كول همديگر را ميخارانيم! مابيشتر همديگر را ميجنبانيم تا هشيار باشيم و خود را پيوسته در برابر آينهي دل دوستان بنگريم، در نتيجه تگرگي نيست، مرگي نيست (جنگي نيست!) صدايي گر شنيدي صحبت دلتنگي آقاي كريمي است و اگر براي دوستانم سفره دل نگشايم كجاي اين شب تيره بياويزم قباي دلتنگيهايم را؟
بگذريم، اينهمه حرف زدم اما هنوز به اصل حرفم نرسيدم. باور كنيد خيلي سعي ميكنم كوتاه بنويسم اما ... (شرمنده!!). در بابِ خود فراموشي و از خود بيگانه شدن (اليناسيون)، اول اينكه لزوماً آن من ديگر، خيلي هم ”ديگر“ نيست! شايد بخش ديگري از خودِ ماست، دوم اينكه كداميك از ما دو يا چند شخصيتي (بخوانيد چند بُعدي!) نيستيم؟ كداميك از ما، من يا منهاي ديگري در خود سراغ نداريم؟ تازه اگر از وجودش بيخبر نباشيم! چقدر اطمينان داريم كه من واقعي ما همين است كه هستيم؟ آري بايد خود را شناخت، همهي ما در فرايند زندگي، فاصلهي ميان تولد تا مرگ، در حال تفكر فلسفي هستيم! ميخواهم بگويم من: ”احمد“ي كه هم اينجا هستم و هم نزد شما، خيلي گستردهتر از آنم كه هستم! من ابعاد مختلفي دارم، من ميتوانم جنگلي از تضادها و تعارضها باشم، بخشي از من همان است كه عاشقانه مينويسد و بخشي آن كه دلمرده است، بخشي از من همان است كه دل ميسپارد و بخشي آن كه با هدايت و نيچه و ماكياوللي سر بر يك بالش ميگذارد، راستي كيست كه تميز دهد من واقعي من و من واقعي خودش را؟ (اگر به واقعيتي قائل باشيم! مطمئن هستيد كه مويي جلوي چشمتان نيفتاده؟!) پس كاري كه ميكنيم حتماً آب به آسياي ديگري ريختن نيست! بلكه اين ”من“ي كه ترديد كردهاست ممكن است مني باشد كه حتي از آن مني كه هستم بهمراتب جديتر باشد!
در بابِ صادق خان هدايت و سينه زنان زير عَلَمَش، اين شايد خاصيت آدميزاده باشد كه هر چرندي به ذهنش ميرسد را حتي اگر شده پشت در توالت (ببخشيد!) مينويسد! من و شما كه لااقل حرف جدي ميزنيم، برويد در همين وبلاگها ببينيد چقدر چيز (!) دستگيرتان ميشود؟! (نمونهاش خود من كه حنجرهاي به گشادي اينترنت را گير آوردهام و دارم ميبافم!) در اين دنياي به اين فراخي چرا صادق خان حرفش را نزند؟ و البته ”فرزانگانی که توانسته اند با الهام از ايمانی راستين و با نيروی دانش عميق، تحميلات محيط خود را خنثی کنند از چنين وضع پريشانی ايمن مانده اند“ اما همه كه فرزانه نيستند، آنهم از نوع باايمان راستينش! راستي نميشود نسخهي ملايمتري براي بندگان خدا پيچيد؟
شب از نيمه گذشته، دير وقت است، شب بخير.
براي حُسن ختام قطعهاي بهنام ”لحظهي عاشقي“ از نوشتههاي قديمي را ميآورم، لذتش ارزاني دوستان:
◄لحظه عاشقي آبان هفتادوسه
آدم كنار دريا به حقارت خودش خيره ميشود! مثل وقتي به چشم بعضي نگاه ميكني! ذرّه كوچكي ميبيني گم شده در هاي و هوي دنيا, با همه و تنها! تنها اما با همه!
گاهي اتفاقاتي در زندگي آدم رخ ميدهد كه وقتي چشم باز ميكني ميبيني حادثه نيستند, يك رويداد نيستند, به تنهايي يك زندگي كاملاند و براي يك عمر كافي! مثل وقتي عاشق ميشوي! اين لحظه برشي از زمان نيست, عصاره يك زندگي است. براي همين ناگاه احساس ميكني غصه يك عالم روي دلت سنگيني ميكند, احساس ميكني يك شبه پير شدهاي و قطره اشكي فروميافتد, خورشيد ـعرق شرم بر پيشاني- غروب ميكند! اين لحظه حتي اگر سالها طول بكشد - به اندازه يك عمرـ بازهم يك لحظه است: ”لحظه عاشقي“
احمد كريمي || 00:51
Saturday, May 11, 2002
دستانم چه عاشقانه
در آسمان
تو را ميجويند!
”گل رد پاي بهار است بر زمين
و ستاره رد پاي تو بر آسمان“
احمد كريمي || 22:16
من و آقاي رياضي (بشنو از ني) داريم خودمان را گرم ميكنيم، بنا به اعلام سازمان هواشناسي هوا در روزهاي آتي ابري خواهد بود! شمشيرهامان را از رو ميبنديم!
سؤالي مطرح فرمودهاند كه: ”... وقتی نويسنده ای مثل صادق هدايت خودکشی می کند، چه رسالتی دارد وچه پيامی را می خواهد به ديگران برساند؟“. سؤال روشن نيست! يعني اينكه آيا در جهت انكار اصل موضوع هستند، يعني آقاي هدايت با همه كمالاتشان عوامي كردهاند و همينطوري الكي بهقول آقاي رياضي شيرازه زندگي از دستشان دررفته و شيرازه دنيا را از دست رفته ديدهاند و بهقول خود هدايت ريق رحمت را سركشيدهاند؟ يا اينكه مرگ خودخواستهي هدايت هم چيزي در ادامهي زندگي او و جزئي از زندگي او بودهاست؟
به نظر من او كاملاً انتخاب كردهاست. آقاي حسن قائميان (از دوستان نزديك هدايت) در كتاب ”خودكشي صادق هدايت“ مفصلاً نشان دادهاند كه او با تصميم قبلي و طرح و برنامهي مشخص از ايران خارج ميشود. تصورش را بكنيد: آدميكه ميخواهد خودش را بكشد آپارتمان مناسبي پيدا ميكند، از چند روز قبل با صاحبخانه هماهنگ ميكند كه گاز آپارتمانش وصل شود، مقدار زيادي پنبه تهيه ميكند، با آرامش صورتش را اصلاح ميكند و لباس رسمي و تميزي ميپوشد، با حوصله تمام درز پنجرههاي آشپزخانه را با پنبه پر ميكند، شير گاز را باز كرده، پتويي روي زمين پهن ميكند و به آرامي دراز ميكشد و منتظر ميماند و ... خداحافظ شما! تازه فرداي آنروز معلوم ميشود كه از قبل هم با دوستي قرار گذاشتهبوده جنازهاش بر زمين نماند!
از نگاه خود او اصلاً مهم نيست كه من و شما راجع به او چه فكري ميكنيم، اصلاً مهم نيست كه نعمت وجودش را براي آب و خاكش و هموطناني كه ميفهمند يا نميفهمندش حفظ كند، اصلاً مهم نيست كه بعد از او چه خواهدشد، چه اهميتي دارد ...؟! او اصلاً در اين كار پيامي ندارد، اگر ميخواست پيام بدهد كه ميماند و حرفش را ميزد! (يا مثل من ميماند و وبلاگ مينوشت!) هدايت فقط ميخواست از اين چرخهي احمقانه خودش را نجات دهد (و چقدر تحقيرآميز است كه آدمي اهل اين حرفها باشد و حتي نتواند لااقل مردنش را خودش انتخاب كند!). اما از نگاه ما در مرگ خودخواستهي او هم حرفهايي براي گفتن بود. اصولاً براي آدمي كه هيچ چيزش به اين دنيا نميماند چه دليلي وجود دارد كه در ستايش زندگي حرفي بزند، قلمي بفرسايد يا زحمتي بر خود هموار كند؟ كافيست فقط رو به قبله دراز بكشد و منتظر بماند، همين!
... در اين مورد هنوز حرفهايي دارم، اما صبح نزديك است و روز در برابرم تنوره ميكشد و چرخ احمقانهي اين روزگار به كار من (و نه به خود من!) نياز دارد. بيشتر حرف خواهيم زد.
از دوستاني كه ماجرا را دنبال ميكنند هم خواهش ميكنم ما را در جريان نظراتشان قرار دهند.
احمد كريمي || 05:35
Friday, May 10, 2002
دربارهي زناشويي و فرزند
برادر، مرا از تو پرسشيست و اين پرسش را چون ژرفاسنجي به روانات درميافكنم تا بدانم چهمايه ژرف است.
جواناي و آرزوي همسر و فرزند داري. اما از تو ميپرسم: آيا چنان مردي هستي كه آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟
آيا پيروزمند، فاتح خويش، فرمانرواي حواس و سرور فضيلتهايت هستي؟ از تو چنين ميپرسم.
يا آنچه از نهفتِ آرزويت زبان ميگشايد حيوان است و نياز؟ يا تنهايي؟ يا ناسازگاري با خويش؟
ميخواهم پيروزمندي و آزاديات را شوق فرزند باشد. بهر پيروزمندي و آزادي خويش ميبايد يادمانهاي زنده بنا كني.
ميبايد برتر و فراتر از خويش بنا كني. اما نخست ميبايد بنا كردهشوي، با تن و رواني سازوار.
نه تنها چون خودي را، كه برتر از خودي را ميبايد فراآوري. باغ زناشويي دراين كار تو را يار باد.
تني والاتر ميبايد بيافريني، جنبشي نخستين، چرخي خودچرخ: آفرينندهاي ميبايد بيافريني.
من خواستِ دوتني را زناشويي ميخوانم كه كسي را ميآفرينند از آفرينندگان خود بيش. آنچه من زناشويي ميخوانم، احترام اين دو تن است به يكديگر در مقام خواستران چنين خواست.
اين باد معنا و حقيقتِ زناشوييتان. امّا، دريغ چه بنامم آن را كه بس- بسياران، اين زايدان، زناشويي مينامند؟
واي از اين جفت شدن مسكيني روان! واي از اين جفت شدن پليدي روان! واي از اين جفت شدن آسودگي نكبتبار!
اينها همه را از زناشويي مينامند و برآناند كه پيوندشان را در آسمان بستهاند!
امّا، من دوست نميدارم اين را، اين آسمان زايدان را! نه، دوست نميدارم اينان را، اين جانوران به دام آسمان اوفتاده را!
دور باد از من آن خدايي كه لَنگ- لَنگان براي فرخنده خواندن چيزي ميآيد كه خود نپيوسته است!
بر چنين زناشوييها خنده مزنيد! كدامين فرزند را دليلي براي سرافكنده بودن از پدر و مادر خويش نيست؟
اين مرد به چشمام ارزنده آمد و براي معناي زمين پُخته. امّا چون زناش را ديدم زمين به چشمام خانهي ياوگيها آمد.
آري، چون يك قديس و يك مادهغاز با يكديگر پيوند بندند، ميخواهم زمين از رعشه به خود بلرزد.
اين يك پهلوانوار به جست- و- جوي حقايق رفت و سرانجام دروغ كوچكِ آراستهاي به چنگ آورد و آنرا زناشويي خود مينامد!
آن يك در داد- و- ستد دور انديش بود و در گزينش بهگزين. امّا سود و سرمايه را همه بر باد داد و آنرا زناشويي خود مينامد!
آن يك كنيزي ميجست فرشتهخو. امّا يكباره خود غلام زني شد. و اكنون بر اوست كه فرشتهخو شود!
خريداران را همگي پرواگر يافتهام و همه چشماني تيز دارند. امّا زرنگترينشان نيز زن خود را سربسته ميخرد!
آنچه شما عشق ميناميد، ديوانگيهاييست كوتاه و زناشوييتان حماقتيست دراز، پايان بخش اين ديوانگيهاي كوتاه!
عشق شما به زن و عشق زن به مرد، اي كاش همدردي با خدايان دردكش و پنهان بود! امّا از همه بيش كشش دو حيوان است به هم!
باري، بهين عشقتان نيز جز حكايتي شورانگيز و شر- و- شوري دردناك نيست. حال آنكه عشق مشعليست كه ميبايد روشنگر راههاي بالاترتان باشد.
بايد به فرا و وراي خويش عشق ورزيد! پس، نخست عشق ورزيدن آموزيد! و بهر اين ميبايد جام تلخ عشقتان را بنوشيد!
در جام بهين عشقها نيز تلخي هست. و اينسان شوق به اَبَرانسان را برميانگيزد. اينسان در تو، تشنگي ميانگيزد.
تشنگي آفريننده؛ خدنگي و اشتياقي به اَبَرانسان: هان، برادر، اين است خواست تو از زناشويي؟
مقدس باد چنين خواست و چنين زناشويي.
چنين گفت زرتشت.
احمد كريمي || 17:11
Thursday, May 09, 2002
اينهم از توصيه فرهنگي آخر شب ما. تا بعد ...
احمد كريمي || 23:22
البته در قطعهاي بهنام گلايه (كه در آينده در همين صفحه خواهم آورد) چيزهايي گفتهام اما چرا غمگين نباشم؟ چرا گله نكنم؟ براي آدمي كه مال اينجا نيست، تعلقي به اين دنيا ندارد و هيچ چيزي نيست كه او را به اين دنيا بچسباند چه جاي دلبستگي است؟ اين داستان حكايت من تنها نيست، ماجرايي است كه بر سر همهي ما رفتهاست. براي موجودي كه قرار بوده خدا باشد و در جاي ديگري فقط با آرمانهايش، با تمام ايدهآلهايش زندگي كند، اينجا جايگاه واقعيش است؟ نه، قطعاً نه! بهشت حق ماست، متعلق به ماست. از قضاي روزگار (و نميدانم چرا) اين آدم از گوشه دل خدا كنده شد و به ناكجاآبادي در دورافتادهترين جاي خلقتِ خداوند پرتاب شد (شايد به خاطر كثافت كاري كه بابا آدم و ننه حوا نزد خدا كردند!) در اين محنتكده روحِ جمعيِ نيمهي غيرِ خدايي آدمها شيطان را آفريد، ما هرآنچه غير خدا داشتيم را سرهم كرديم، هر يك بخشي از خود را با شيطان معامله كرديم و چيزي را بوجود آورديم كه نام سمبلش را شيطان گذاشتيم و پيش از نافرماني انسان شيطان نبود، هرچه بود خدا بود. از آن روز همه ما با چرك و كينه و تعفني كه در دل داريم او را تغذيه كرديم (ناراحت نشويد! فرض كنيد دارم قياس به نفس ميكنم، كيست كه در دل هيچ رذيلتي ندارد؟ كدام يك از ما خود را از هرچه غير مهر پيراستهايم؟ در انجيل خواندم كه: ”خدا محبت است!“ كيست كه تمام وجودش خداست؟) و اينچنين انساني كه قرار بود خدا باشد براي لقمهاي نان، جهت حداقل نيازش براي بودن (و فقط بودن، نه زندگي كردن!) به ذره ذره فروختن نيمهي خداييش دچار شد. آنهم به شيطان! (به قطعه ”سياه و سپيد“ من مراجعه كنيد: چه ميخندد ابليس، شادباش ميگويد ...) براي همين در حديث است كه: ”نديدم در جايي مالي انباشته گردد مگر اينكه در كنار آن حقي پايمال شده باشد!“ يعني اساساً و ماهيتاً مال حلال (وقتي كه با خدا معاملهاي كردهاي) شكم سير كن نيست، وقتي دنبال سير كردن شكم رفتي (سير كردن گفتم نه استفاده متعارف!) از همان وقت با اين دنيا سر ميز مذاكره نشستهاي (... و خداوند كلاه شرعي را آفريد!). البته منظور نه شكم است و نه غذا، منظور خواستههاي آدم است.
از موضوع دور نشوم. چرا دلخور نباشم؟ هر چند اينجا براي كسي كه اهلش باشد جاي خيلي خوبي هست. من كه تاكنون نتوانستهام با خودم كنار بيايم. خود را ارزان فروختهايم و فراموش كردهايم جايي هست فراتر از آنچه هست. جايي كه حق ماست. چرا گله نكنم؟ چرا عصباني نباشم؟ تصور كن در عين سلامت عقل به ديوانهخانهاي گرفتار شوي. چرا معترض نباشي؟ چرا مثل گنگ خوابديدهي مخملباف نباشي؟ يا مثل نيچه ديوانه نشوي؟ مگر نه اينكه اَبَرمردِ او هم كسي است متعلق به جايي ديگر كه بايد و بايد از همين جاي گنديده سر برون آورد؟ (نيچه لااقل اينقدر غيرت داشت كه ديوانه شود، آقاي كريمي را باش كه ...).
بخشي از اين حرف به آقاي مجيد رياضي (بشنو از ني) باز ميگردد كه فرموده بودند: ”حافظ از آنهايي نيست كه در نفي اين دنيا به پوچي كشيده ميشوند، آنهايي كه چون در زندگي خودشان مشكلي برخورد كردهاند دنيا را گره خورده ميبينند و دست آخر هم يا ديوانه ميشوند يا خودكشي ميكنند يا هر دو!“ ميخواهم عرض كنم خير، ديوانه شدن حق آدمي است كه ميفهمد (اگر ديوانه نشود عجيب است) و خودكشي (و به تعبير من مرگ خودخواسته!) شرافتمندانهترين كاري است كه يك آدم فهيم ميتواند بكند. من كه شجاعتش را نداشتم و براي همين به آنچه كه هست - با احساس حقارت از اين موضوع- تن سپردهام! البته اين براي خواص است، براي كساني هست كه اهل فهم و فكرند وگرنه براي عوام لازمهاش يك جو خريت است!
... ماجراي بد خُلقيهاي آقاي كريمي همچنان ادامه دارد. باقي قضايا باشد براي بعد ...
احمد كريمي || 19:06
Tuesday, May 07, 2002
اما قبل از اينكه به ترجمه اين ترانه بپردازم دوست دارم شما هم مختصري از ”اُمكلثوم“ (به قول عربها: حنجره طلايي، ستاره شرق: اُمكلثوم) بدانيد. اين مشهورترين خواننده جهان عرب در سال 1906 ميلادي در يكي از روستاهاي مصر ديده به جهان گشود و او را تيمّناً به نام يكي از دختران پيامبر اُمكلثوم ناميدند. برادرش از جهت صداي خوشي كه داشت معروف بود و در اعياد و مناسبتهاي روستا اشعار ديني و قصيده ميخواند. يك بار پدر ميشنود كه دختر كوچكش اشعاري از برادر را زمزمه ميكند، او ميترسيد كه پدر صدايش را بشنود چون در آن زمان آواز خواندن خانمها امري پذيرفتهشده نبود، اما پدر با شنيدن صداي دلانگيز كودك پي به استعداد او برد و از آن پس او را به آموزش جدي موسيقي گمارد. از اُمكلثوم بيش از 300 ترانه باقي ماندهاست كه طول آنها از پنج دقيقه تا يك ساعتونيم است. او در روز دوشنبه سوم فوريه 1975 دعوت پروردگارش را اجابت كرد و روح پاكش در ساعت چهار بعد از ظهر به خداوند پيوست.
يكي از ترانههاي معروف او ”اِنت عُمري“ است كه خيلي از قديميترها آنرا شنيدهاند، همچنين از ترانههاي ديگر اوست ”قلبهاي شكسته“ كه بهمناسبت جشن ازدواج ملكه فوزيه، خواهر ملك فاروق، پادشاه مصر با محمدرضا پهلوي خواند. از اُمكلثوم سايتي روي اينترنت و موزهاي در قاهره وجود دارد. دوستان علاقمند ميتوانند در تماس با من اطلاعات بيشتري بدست آورند.
... و اما ترانه ”زندگي مني“ (اِنت عُمري):
روزهاي گذشتهام را به من بازگردانيد،
روزهايي كه به من آموختند از گذشته و زخمهايش پشيمان باشم.
اي كسيكه ديده بودمت پيش از آنكه چشمهايم تو را ببينند.
زندگي بيهوده گذشت، اين روزهاي رفته را چگونه بر من ميشماريد؟
چقدر از عمرم بي تو گذشت و رفت.
عزيزم، چقدر از زندگيم گذشت
و قلبم حتي لحظهاي شادي را نديد
و در دنيا جز طعم زخم نچشيد.
زمان در زندگيم با عشق آغاز ميشود،
زمان وقتي شروع ميشود كه از گذران روزهايم ميترسم.
هر شادي پيش از تو خيالي بيش نبود.
در نور چشمان توست كه قلب و فكرم يكديگر را در مييابند،
اي زندگيِ جانم، اي گرانبهاتر از زندگيم.
چگونه با عشقت مواجه نشدم، عزيزم، ماه من؟
اي كسيكه ديده بودمت پيش از آنكه چشمهايم تو را ببينند.
زندگي بيهوده گذشت، اين روزهاي رفته را چگونه بر من ميشماريد؟
تو زندگي من هستي، اي كسيكه صبح به نور تو برميدمد.
شبهاي شيرين و تمنا و محبت،
از زمان و قلب ...
عشق را با من بچش، ذره ذره مزه كن،
از صميم قلبم، اي كسيكه تمنايم براي انتهاي دلت به درازا كشيد.
...
اي كسيكه ديده بودمت پيش از آنكه چشمهايم تو را ببينند.
زندگي بيهوده گذشت، اين روزهاي رفته را چگونه بر من ميشماريد؟
تو زندگي من هستي، اي كسيكه صبح به نور تو برميدمد.
اي گرانقدرتر از روزهايم،
اي شيرينتر از رؤياهايم،
درياب، مرا با تمام وجودت درياب،
و از آنچه هست دورم كن،
دور، دور، من و تو!
دور، دور، تا يكي شويم،
(آنچنانكه) از عشق روزهامان را صبح كنيم
و از تمنا شبهامان را بخوابيم.
روزهايم به تو آرام گيرند
و زمان به تو هموار گردد.
دردهايم به تو فراموش شوند
و دلخستگيهايم با تو فراموشي گيرند.
روزهايي كه به من آموختند از گذشته و زخمهايش پشيمان باشم.
اي كسيكه ديده بودمت پيش از آنكه چشمهايم تو را ببينند.
زندگي بيهوده گذشت، اين روزهاي رفته را چگونه بر من ميشماريد؟
اميدوارم شما هم با من از اين ترانه لذت بردهباشيد. براي شنيدن اين ترانه كافيست سري به سايت www.OmKothoum.com بزنيد.
فعلا شب بخير.
احمد كريمي
احمد كريمي || 23:43
Monday, May 06, 2002
دوشنبه 16/2/81: امروز روبراه هستم (سگهام رو مرخص كردم!). شايد براي اينكه ...، نميدانم اما احساس خوبي دارم. فكر ميكردم كه روح ايراني هنوز زنده است، از آقاي هوشي متشكرم به خاطر حوصلهاي كه براي من به خرج دادند و از خانم ندا (يادداشت هاي پراكنده يك زن منسجم) براي اعلام كمك و پشتيبانيش، همچنين از خانم ... (باكره باكره) كه علي رغم گارد بستهاش برايم نامه داد، از دوست عزيزم رسول (رسول 59) از كرمان كه با من در شاديم شريك است! از احسان (احسان)، دوست نديده و نشناختهاي كه لطفش مثل باران شامل همه است و از قالب فارسي او استفاده كردم، از آقاي حسين درخشان (سردبير، خودم) كه به گردن همه ما حق دارند و همه كساني كه بهانههاي من هستند براي نوشتن.
... و همه اينها باعث شد كه امروز احساس خوبي داشته باشم. گاهي در زندگي آدم كساني لطفهايي ميكنند كه قابل جبران نيست، يك طرفه است و تو فقط ميتواني همين كار را در حق ديگران انجام دهي، مثل زحمتي كه پدر و مادر آدم ميكشند و تنها راه جبران آن اين هست كه تو هم به نوبه خودت فرزندي داشته باشي و اين حق را به گردن او منتقل كني! و شايد اين پراكندن مهر همان راز و رمز حيات است و من راجع به دوستاني كه در بالا نام بردم چنين احساسي دارم. آنها محبت افشاندند و من هم خوشحال خواهم شد اگر بتوانم به دوستي كمكي كنم.
ظهر: آقا من اصلا از خودخركُني (چيزي مثل خودسانسوري!) خوشم نميآد. اينكه آدم با هزار توجيه براي خودش دلايلي دستُ پا كند تا موضوعي را براي خودش ثابت كند، من به اين كار ميگم خودخركُني. اينكه آدم خودش را به نفهمي بزند تا با چيزهايي كه هستند روبرو نشود، اينكه آدم از ديدن بعضي چيزها چشم بپوشد و بعد توهُم بَرَش دارد كه اصلا چيزي نيست. اثر هنري، نوشته، حرف و وبلاگ آدم هم بايد در جهت بيداري و تكان دادن باشد نه در جهت خودخركُني (يا ديگرخركُني!) آخه آدميزاده كه همين جوري الكي حرف نميزند، چيز نمينويسد، اثر هنري خلق نميكند (و البته وبلاگ راه نمياندازد!) بالاخره بايد حرفي براي گفتن داشت. من اصلا در موسيقي سبك متال را براي همين دوست دارم كه اغلب حرفي براي گفتن دارند (امروز داشتم متاليكا گوش مي كردم). آخه از عشق براي عشق گفتن كه كافي نيست (البته گاهي هست اما فقط براي ارضاي خود آدم!) و براي همين از سبك پاپ خوشم نميآد. فكر ميكنم اگر آدم حرفي براي گفتن داشته باشد بالاخره ابزارش را پيدا ميكند: گفتن، خواندن، نوشتن، نواختن و هزار راه ديگر هست (از مخملباف پرسيده بودند: اگر نگذارند فيلم بسازي چه ميكني؟ گفته بود: نمايش راه مياندازم، داستان مينويسم، شعر ميگويم، عكس ميگيرم ...)، اما اگر آدم جاييش درد نكند آنچه از او باقي ميماند ميشود فن، ميشود تكنيك، ميشود خوانندهاي كه فقط براي اينكه خوانده باشد ميخواند، ميشود رمان هزار صفحهاي كه نه خير دنيا دارد، نه خير آخرت! از كسي پرسيدم: كتاب ميخواني؟ گفت: آره، شبها براي اينكه بخوابم! پيش خودم گفتم: بنده خدا كتاب را مينويسند كه آدمها را بيدار كنند نه اينكه آنها را به خواب ببرند!
دوستان من دقت كنيم اينگونه نباشيم. اين هم از افاضات امروز ما!
در ضمن براي اينكه جاي نوشتههاي قديمي هم خالي نباشد و وقت فضيلت اين نوشته هم نگذرد مقالهاي را كه سال گذشته براي چاپ در يك نشريه منطقهاي در محله شهرك غرب و سعادت آباد به مناسبت صدمين سال تولد صادق هدايت نوشتم را تقديم ميكنم:
صادق هدايت
اگر مرزهاي مفهوم ذهني خود را از محله كمي پس برانيم، با اندكي اغماض ميتوان گفت: ”صد سال از تولد مردي ميگذرد كه زياد ميدانست“.
”صادق هدايت“ نويسنده تأثير گذار، حدود صد سال پيش در محله ما متولد شد. درباره هدايت زياد گفته و نوشتهاند اما آيا هنوز حرفهايي براي گفتن ماندهاست؟ هرچند حتي اگر تا اين اندازه درباره او ننوشتهبودند هم نميخواستم درباره خود او بنويسم! چراكه آنچه از تيپ شخصيتي و سيره او به ما رسيدهاينست كه خودش هم اساسا اهل مريد پروري نبوده و حتي با قاطعيت قبل از هر چيز به دنبال نفي خود بودهاست. آدمي كه در تمامي سالهاي زندگيش هيچ اتفاق خاص قابل ارائهاي را نمييابد و نوشتههايش (يا بهقول خود هدايت پرتوپلاها و مزخرفاتش را) قبل از مرگ خود خواسته دور ميريزد، قطعا نه به دنبال شكسته نفسي (يا به قول جلال آل احمد پيدا كردن مشتري) بلكه دنبال برداشتن آخرين مرزها، سدها و بتهايي است كه محصورش كردهاند. ديوارهايي كه بهقول راجر واترز (اگر به مرثيه ”ديوار“ او دل بسپاريم) جامعه و ما به دور خود ميچينيم! و اساسا خودِ بودن ما آخرين مرزي است كه وجود دارد كمااينكه حافظ هم ميگويد: ”حافظ تو خود حجاب خودي، از ميان برخيز“ نفسِ بودن ما نيازي است كه به آنچه هست داريم و اين خود تاييد چيزيست كه هست! و صادق شكفت، از خودش بيرون زد و دوباره متولد شد.
صادق هدايت، هدايتي كه زياد ميدانست، بيش از اندازههاي خود و جو تاريخي و جغرافيايياش، اگر به مرگ طبيعي ميمُرد من بيشتر تعجب ميكردم كه چطور آدمي با اين اندازه بلندي انديشه و وسعت روح توانست دوام بياورد و سر خودش را نخورد!
از اصلِ حرف دور افتادم، ميخواستم بگويم اولاً ايرانيان فهيم و با فرهنگ، بزرگان خود را به دور از هر هايوهوي گذرا، ارزشگذاري و شناسايي كرده و قدر خواهند شناخت و ثانياً هستند در ميان ما آدمهايي كه چه با حجب و آرام منتظر گوشهاي شنوايي هستند كه به آنها دل بدهند، پس بياييد از هماينك براي سال آينده، بيستوهشتم بهمنماه سال هزاروسيصدوهشتادويك، انساني را پاس بداريم كه بزرگتر از اندازههاي خود و جامعهاش بود و با اين كار نعمت بزرگاني كه در ميان ما هستند را قدر بدانيم.
احمد كريمي
11 آذرماه 1380
احمد كريمي || 23:20
احمد كريمي || 00:31
Sunday, May 05, 2002
احمد كريمي || 16:05
احمد كريمي || 16:04
دل كندن هميشه دشوار است. جدا شدن از همه چيزهايي كه به آنها خو كردهاي - مهم نيست كه چه- مثل جدا شدن از خودت است, خودي كه بي آن معنايت را از دست ميدهي مثل كفش و لباس نيستند كه بتواني هر چند گاه از تن بدرآوري و تجديدشان كني, يا بر حسب مُد هر روز به رنگي باشي. در آدم چيزهايي هست كه هميشه ثابت ميماند و منيّت او را تشكيل ميدهند, آن چيزها همان دلبستگيهاي اوست, همان علائق اوست, همانهايي است كه به آنها عشق ميورزد و بخاطرشان مبارزه ميكند. مهم نيست كه چه هستند، حتي شايد درست بودنشان هم چندان مهم نباشد چرا كه گاهي اساسا درستي هم معناي خود را ازدست ميدهد، و حقيقت نيز!! شايد حقيقت همانست كه هست، شايد وجود هر چيز براي حقيقت داشتن آن كافي باشد.
فلسفه نبافم. شايد همينكه چيزي را دوست داري براي دوست داشتن آن چيز كافي باشد، و چه سخت است جدا شدن از آنهايي كه دوستشان داري. وقتي دلت را جايي ميگذاري و ميروي درست مثل اين است كه خودت را جا گذاشتهاي، به واقع هم خودت را جا ميگذاري . . .
ساده نباش! نه هفتاد كيلو گند و نكبت را! گفتم ”خودت“ را! ”خويشتن“ خودت را، عشقت را، علائقت را، دوست داشتنيهايت را, محبوبت را . . .
. . . و خودت را!
احمد كريمي || 15:43
Friday, May 03, 2002
سلام، چند شبي بود كه عزم جزم كرده بودم براي راه اندازي اين صفحهي مسخره! و بالاخره ديشب بعد از كلي دق خوردن راه افتاد، آنهم با اين شكل و شمايل مسخرهتر! فعلا كه از همه چيز ناراضيم.
داستان من از اين قرار است كه ميخواهم يادداشتهاي ايام ماضي را به مرور وارد كنم تا كم كم به ايام اخير برسيم. حُسن اين كار در اين است كه خوانندهي محترم كه شما باشيد به آرامي در جريان انديشههاي من قرار ميگيرد و در نهايت دليل حرفهاي نامربوط اين اواخر را خواهيد دانست!
من متولد سال 1348 هستم، مكانيك را در زاهدان خواندهام و حدود 10 سال است كه عمدتا در زمينههاي صنعتي كار ميكنم، اما هميشه به گرافيك هم علاقهمند بوده و كارهايي هم در اين زمينه انجام دادهام. در سالهاي اخير به فلسفه روي آوردم و در اين ميان يكي از شخصيتهاي مورد علاقهام ”نيچه“ است با آن ”ابر مرد“ش كه بودن او چقدر اين دنيا را برايم حقير كردهاست! از خودم ميپرسم اگر ميشود در اين دنيا آن بود چرا بايد ”احمد“ بود؟ بگذريم فعلا نميخواهم وارد معقولات شوم. خلاصه اينكه فعلا اساسا نگاه شيريني به اين دنيا و ما فيها ندارم، دلم ميخواست افسارش را به گردنش آويخته و به حال خود رهايش ميكردم اما ... فعلا كه به قصد دوئل چشم در چشم، رو در روي هم ايستادهايم! شايد هم رو به روي خودم ايستادهام، در اين زندگي يا جاي مني است كه دارم مينويسم يا جاي آن يكي احمدي است كه نميدانم دارد چه غلطي ميكند!
ميبيني هرچه نميخواهم وارد بد اخلاقيهايم شوم نميشود! اصلا بابا اين صفحه تحفه را بخوانيد و اگر چيزي دستگيرتان شد به من هم خبر دهيد! همين.
راستي داشت يادم ميرفت! ديشب يكي دو قطعه از نوشتههاي قديمي آوردم. موضوع با عنوان ”از باب گشايش سخن“ قرار بود در واقع مقدمه كتابي باشد كه از جمعآوري يادداشتها حاصل شدهبود و امشب مطلبي با عنوان ”قطره، مرداب“ را عرض ميكنم كه قديمي است و البته حال و هواي خاص خودش را دارد! آن را در 21 سالگي نوشتم.◄قطره، مرداب مهر شصتو نُه
من كنون باز ميخوانم، ميخندم
تنهايم، تنها
من براي گل سرخ شبنمي آوردم.
من براي زنبق خنده
و براي نرگس خواب آلوده، عشقي پاينده
و براي ياسم،
قدر تنهايي خود،
و به قدر يك سينه، شيدايي آوردم
و براي بلبل جُفتي.
مرغ عشق تنهاي من امّا،
غمناك ماندست هنوز.
او ميان قفس غمناكش
ـ از تنهايي ـ
ميخواند، مينالد.
او براي دل غم پرور خويش
نغمهاي ميسازد
و من امروز،
يا فردا
او را به رهايي ميهمان خواهم كرد.
پس از او ميخوانم، مينالم
و براي دل غم پرور خويش
نغمهاي ميسازم.
باز ميخوانم، ميخندم
تنهايم، تنها.
* * *
آخر از تنهايي خواهم مرد!
امّا آنروز
من پرستوها را
لانهاي ميبخشم
و همه چيزم،
قلبم را،
عشقم را،
من به تو ميسپرم.
امّا بعد از من
آخرين پيرهن مشكي را در بر خواهيكرد
و هميشه آخرين كوچه راه . . .
ـ گريهات ميگيرد ـ
من و تو، آن كوچه . . .
آه، آه!
. . . تنهايي.
* * *
بي تو محبوبترين،
زندگي تاريك است.
من در اين تاريكي،
من در اين سردي جانسوز فراق
ميميرم!
و تو دانه برفي را ميگيري،
امّا او، آرام بردستت خواهد مرد!
و قلم از غصه آن دانه برف
ميخشكد اشكش در نيمه راه
و كبوتر زخمي،
ميزند پر و بالي نوميد.
* * *
اضطرابيست مرا!
بي تو من ميترسم،
كه در اين وادي وحشتزا
ـ تنها ـ
گامي بردارم.
نازنينم، چه صبوري تو
كه در دوري من دم نزدي!
بي تو من ميميرم.
* * *
ميترسم روزي،
در زمستاني سرد
خورشيد هم يخ بزند!
هيچ ميداني،
كه من از تنهايي ميترسم.
من از آن لحظه تلخ
كه تو رنجيده شوي ميترسم.
* * *
آشيان گرميست، سينه پُر عشقم!
مرغ دستانت را هِي كُن،
به سر بام من آي
كه وجودم بي تو، قطره باران است
كه به مرداب افتادست!
احمد كريمي || 01:43
Thursday, May 02, 2002
◄قطره، مرداب مهر شصتو نُه
من كنون باز ميخوانم، ميخندم
تنهايم، تنها
من براي گل سرخ شبنمي آوردم.
من براي زنبق خنده
و براي نرگس خواب آلوده، عشقي پاينده
و براي ياسم،
قدر تنهايي خود،
و به قدر يك سينه، شيدايي آوردم
و براي بلبل جُفتي.
مرغ عشق تنهاي من امّا،
غمناك ماندست هنوز.
او ميان قفس غمناكش
ـ از تنهايي ـ
ميخواند، مينالد.
او براي دل غم پرور خويش
نغمهاي ميسازد
و من امروز،
يا فردا
او را به رهايي ميهمان خواهم كرد.
پس از او ميخوانم، مينالم
و براي دل غم پرور خويش
نغمهاي ميسازم.
باز ميخوانم، ميخندم
تنهايم، تنها.
* * *
آخر از تنهايي خواهم مرد!
امّا آنروز
من پرستوها را
لانهاي ميبخشم
و همه چيزم،
قلبم را،
عشقم را،
من به تو ميسپرم.
امّا بعد از من
آخرين پيرهن مشكي را در بر خواهيكرد
و هميشه آخرين كوچه راه . . .
ـ گريهات ميگيرد ـ
من و تو، آن كوچه . . .
آه، آه!
. . . تنهايي.
* * *
بي تو محبوبترين،
زندگي تاريك است.
من در اين تاريكي،
من در اين سردي جانسوز فراق
ميميرم!
و تو دانه برفي را ميگيري،
امّا او، آرام بردستت خواهد مرد!
و قلم از غصه آن دانه برف
ميخشكد اشكش در نيمه راه
و كبوتر زخمي،
ميزند پر و بالي نوميد.
* * *
اضطرابيست مرا!
بي تو من ميترسم،
كه در اين وادي وحشتزا
ـ تنها ـ
گامي بردارم.
نازنينم، چه صبوري تو
كه در دوري من دم نزدي!
بي تو من ميميرم.
* * *
ميترسم روزي،
در زمستاني سرد
خورشيد هم يخ بزند!
هيچ ميداني،
كه من از تنهايي ميترسم.
من از آن لحظه تلخ
كه تو رنجيده شوي ميترسم.
* * *
آشيان گرميست، سينه پُر عشقم!
مرغ دستانت را هِي كُن،
به سر بام من آي
كه وجودم بي تو، قطره باران است
كه به مرداب افتادست!
آبان هفتاد پيمان►
پيمان من با تو ماندنيست!
قسم به برگ، گلبرگ
ـ برگ سبز اقاقي،
گلبرگ سپيد ياس ـ
كه من با تو خواهم ماند.
* * *
حرامم باد بوسههايت،
اگر چنين مباد.
احمد كريمي || 01:49
دوش، من و شمع شب و رؤياي تو در خلوتكده ماه نشستيم، شكستيم، گسستيم و بِرَستيم و شد اين بزم مهيّا. در اين بزم كه جاي همه كس نَبْود و هم راه و درش را ببستند، نه آن عابدِ زاهد و نه اين ساقي باقي كه مِي در بصرش جوشد و نه پير خرابات و نه شيخ مناجات هيچيك راه ندارند. در اين بزم چه بود كم؟ ـ غم! چه بود شاق؟ ـ فراق! دل شد غم، ماه شد، تو شدي ماه. حال چه بود كم؟ ـ هيچ. كِه غريبه؟ ـ من! تو؟ ـ آري، من! در اين بزم كه شمع شب و رؤياي تو در خلوتكده ماه نشسته، برسته، دل همه غم، ماتم، تو شدي ماه، نه ماه شكسته، گسسته، شده تو، تو در ماه! در اين جمع منم كِه، هان كِه؟ در پس رفتن تو جان نيز برفته! ـ برفته؟ آري، گسسته، برسته، گل هم كمرش را ببسته، بلبل خسته و منم پير و شكسته و تو رفته. پس در اين بزم منم كِه؟ مرده، شكسته، پير و خسته!
احمد كريمي || 01:47
