Sunday, June 30, 2002
در فيزيك نظريهاي هست مبني بر اينكه در هر سيستمي برآيندي از نيروها وجود دارد كه بهطور پيوسته سيستم را بهسمت از هم پاشيدن و مضمحل شدن ميبرد، اين يعني براي پايدار ماندن يك سيستم حتي بدون هيچ عملكردي هم بايد انرژي صرف كرد. يك آدم هم همينطور هست، چه جسمي و چه روحي، نيروهاي زيادي هستند كه روي يك انسان عملكردهايي مثبت يا منفي دارند. آدمها در برابر اين نيروها داراي سطوح گوناگوني از پايداري و ثبات هستند، بعضيها ذاتاً در برابر بيماريها نامقاوماند و بعضيها هم از نظر روحي ساختاري شكننده داشته و غير قابل كنترل هستند. من بهصورت كُلّي در اين گروه قرار دارم. از نظر جسمي بجز دو مشكل وضع خراب دندانهايم (كه در خانواده ما يك چيز عادي تلقي ميشود، چون همگي دندانهاي خرابي داريم) و سبز كوري (كه بيشتر براي من مايه تفريح است تا زحمت!) آدم سالمي هستم، دفترچه بيمه ام گواه من است كه بعد از 10 سال هنوز حتي نيمي از آن هم پُر نشده. براي اينكه دروغ نگفته باشم، شنوايي يك گوشم هم به خاطر انفجار در ايام جنگ به طور نامحسوسي با گوش ديگرم فرق دارد (وُجداندَردم خوب شد!). اما از نظر روحي حسابي خرابم، در طالع بيني چيني متولدين خرداد را آدمهايي با شخصيتي دوگانه و عاشقپيشه ميدانند (يادتان هست كه چند روز پيش تولدم بود)، من مجلّه و روزنامه را از آخر به اوّل مرور ميكنم (براي همين پشتورو هستم، برعكس مسير عادي به قضايا فكر ميكنم، اين با خلاقيت و جور ديگر فكر كردن متفاوت هست)! معمولاً در محل كار مرخصي نميگيرم، غيبت ميكنم (چون هر تصميمي را در آخرين لحظه ميگيرم و معمولاً طرح روشني براي آينده ندارم، براي همين غير قابل پيشبيني و كنترل هستم)، كمتر چيزي براي دور انداختن دارم (چون به عادتهايم خيلي وابستهام و از هر چيزي تا آخر استفاده ميكنم، من هنوز از همان مداد اِتودي استفاده ميكنم كه با آن در كنكور سال 68 شركت كردم، اين با مقتصد بودن فرق دارد) و از همه بدتر اينكه من آقاي كريمي هستم و با كريميهاي ديگر كنار نميآيم (حتماً به ياد داريد كه گفتهاند چهل درويش بر گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند)!
در ايام اخير چيزهايي دست به دست هم داده تا به سرعت خُلق و خويم را رو به هرچه منفيتر شدن پيش ببرند، در اين روزها كاملاً تند، عصبي و شكننده هستم. كتاب "راز" اُشو هم تا حالا كارساز نبوده چون آنجا صحبت از خواستِ يكي شدن و خوب بودن هست و من در اين روزگار حتي از ارادهي قدرت هم تهي شدهام!
... راستي چرا؟؟!
احمد كريمي || 20:10
Thursday, June 27, 2002
احمد كريمي || 20:06
Tuesday, June 25, 2002
اخيراً درگير ماجراي جالبي شدهام. به دنبال مطلب كوتاهي كه در تاريخ 28/3/81 باعنوان "يك گلايه" خطاب به دوستمان آزاده سپهري نوشتم و گفتگوي كوتاهي كه يكي دو روز پيش با او داشتم، ايشان من را از آدمهاي پرشينبلاگ فرض كرده و اعلام كردند ما به ازاي پيش پرداخت 100.000 دلار و ماهانه 10.000 دلار حاضرند دست از سر اين بيچارهها بردارند (قابل توجه دوستان پرشينبلاگي و آقاي عطا كه حالا حسابي به خرج افتادهاند!) و ديشب هم طي نامهاي بعد از كُلّي حرفهاي محبتآميز (!) تهديد كردهاند كه من شناسايي شدهام و كارم ساخته است و اگر ادامه دهم چنين و چنان خواهند كرد! اينها را عرض كردم كه دوباره بگويم من چيزي براي مخفي كردن و يا از دست دادن ندارم، كساني بايد شرمنده سوابقشان باشند كه حتي روي روبرو شدن با هم وطنان سابقشان را هم ندارند و حالا ناچارند از چند هزار كيلومتر آنطرفتر، از خاطرات هجده سال پيششان در ايران ياد كنند و به ايراني آزاد و آباد بيانديشند. راستي كدام وطن؟ كدام هم وطن؟ اين دوستان جز خاطراتي محو و مبهم، پس از اين همه سال، چه درك و برداشتي از جامعه كنوني ايران ميتوانند داشته باشند؟
رفقا شما كه داعيه آزاديخواهي داريد (من كه اصلاً لافِ كارِ سياسي ندارم) نه تنها برعكس آنچه ميگوييد آدمهاي آزادانديشي نيستيد، بلكه سخت هم درگير افكار تنگ و بسته خودتان شدهايد. وگرنه پاسخ سلام دوستانهي يك هم وطن فقط ميتوانست يك عليك باشد، همين! به ياد داشته باشيد كه كار سياسي كردن يك چيز است و فسيل شدن و دچار توهّم مبارزه شدن يك چيز ديگر، در غير اين صورت آلوده دانستن جريان وبلاگ نويسي در ايران و قلم به مُزد دانستن تمام كساني كه از داخل كشور چيز مينويسند ديگر چه صيغه اي است؟
رفقا، شاد باشيد و خوابتان خير باشد! ضمناً سگِ بگيرتان، حسن آقا را هم از پاچه ما بگيريد.
دوستان ديگر هم لطفاً تا دير نشده براي حفظ آبروي نداشتهي آقاي كريمي فكري كنند و نظرشان را ارسال نمايند.
احمد كريمي || 20:06
قول داده بودم بحث با ا.م.پ.م. را ادامه دهم. متن دومين نامهي او را بهطور كامل ميآورم:
”يك بار ديگه سلام.
از اينكه شما اين حرفها رو توي صفحهتون مطرح كردين، من هم خوشحال شدم. ولي بايد بگم من هنوز قانع نشدم و سر حرف خودم هستم. ميخوام بگم كه به نظر من نااميدي براي انسان واقعاً مفهومي نداره. يك بار ديگه به اين جمله دقت كنيد:
فقط بر طبق قاعدهاي عمل كنيد كه به موجب آن در همان حال بتوانيد اراده كنيد كه رفتار شما قانون جهاني بشود.
ميخوام بحث رو از اول شروع كنم، يعني از لحظهاي كه انسان پا به اين دنيا ميگذاره براي اون واقعيتهاي پيرامونش هيچ مفهومي نداره به جز ادراكات حسي، يك نوزاد -يا يك آدم بزرگ، اگر فيلسوف باشه-هيچ وقت نميتونه ادعا كنه كه واقعيت يك ”توپ“ رو درك كرده. تنها برهمكنشي كه اون با توپ داره، به وسيله حواسش صورت ميگيره. چه بسا ممكنه تمام اين دنيايي كه ميبينه يك توهم بيشتر نباشه، يا ناشي از يك شبيهسازي پيشرفته بهوسيلهي ”دستگاه ضبط و پخش ادراكات حسي“. براي همين ميتونيم با قطعيت بگيم كه يك انسان در واقع هيچ چي نميدونه. هيچ چيز بجز وجود خودش. تنها چيزي كه ميدونه اينه كه خودش وجود داره و خودش رو روشنتر از هر واقعيتي درك ميكنه.
تو اين وضعيت بايد چهكار كنيم؟ از اين دنيا چي ميدونيم؟ يك چيز مهم و جود داره كه ما اون رو ميدونيم و اون اينكه ما ”كامل “ نيستسم. چرا كامل نيستسم؟ چون يك عالمه آرزو داريم كه برآورده نشده. چون دوست داريم خيلي چيزها باشيم كه نيستيم.
حالا ميرسيم به سؤال اساسي: تو اين دنيايي كه هيچ چيزش معلوم نيست وظيفهي ما چيه؟ خوب معلومه. وظيفهي ما اينه در جهت كامل شدن و برآورده شدن اون آرزوها گام برداريم. كمكم داريم به بحث اصليمون وارد ميشيم. تو اين دنيا اگر ما اراده كنيم و بخواهم در جهت كامل شدن گام برداريم، اگر بخواهيم كارمون يك قانون جهاني بشه و اگر وظيفهي خودمون رو درست انجام بديم، ديگه چرا بايد نااميد بشيم؟ به نظر من كسي كه بدونه وظيفهاش رو درست انجام داده، ديگه لازم نيست دنبال شادي بگرده، به قول آقاي الهي قمشهاي شادي خودش به سراغ اون مياد. تو اين وضعيت من واقعا نميفهمم چه دليلي وجود داره كه يك انسان، موجود برگزيدهي خداوند، جانشين خداوند روي زمين ”نااميد“ باشه و اين راهي است كه مارا به انسان برتر و به روزهاي آفتابي ميرسونه.
صحبتم رو با يك آيه از قرآن پايان ميدهم: ... و وعدهي پيروزي صبح نزديك است، آيا صبح نزديك نيست؟ ...
به اميد روزهاي خوب
خداحافظ“
در اين نامه، تمام مقدمهاش را قبول دارم اما نتيجهگيري و مؤخرهاش را نه. در اين دنيا شايد هيچ چيز واقعي نباشد، شايد براي انجام هر كاري بايد آنرا به عنوان نسخهاي كه براي تمامي بشريت پيچيده ميشود نگاه كنيم، شايد وظيفه ما كامل شدن (و نه برآوردن آرزوها) باشد. امّا سَواي الگوهاي ديني به طور عام، رو به سوي كدام الگوي بَشَري؟ كه هريك خود با هزار علامت سوال روبرو هستند، بعلاوهي اينكه خودِ تلاش من و تو هم نسبي است. يعني اينطور نيست كه همه چيز فقط با همّت و تلاش ما تغيير كند. قبلاً هم گفتهام، چيزهايي بر ما حاكم است كه كاملاً خارج از كنترل ما بوده و اساسيترين فاكتورهاي بودن ما را تعريف ميكنند، در واقع من و تو به هزارويك دليل ناچاريم همين باشيم كه هستيم. تو مطمئنّي كه اگر "احمد كريمي" بودي باز هم همين حرفها را ميزدي؟
در مورد الگوهاي ديني حرف دارم، اگر خواستي بحث را ادامه خواهيم داد. از دوستاني كه موضوع را دنبال ميكنند هم خواهش ميكنم نظراتشان را برايم ارسال كنند (اگر كسي راهنماييم كند كه چگونه پنجرهي نظرسنجي را اضافه كنم ممنون خواهم شد).
احمد كريمي || 20:04
Wednesday, June 19, 2002
چند نامه: از دوستاني كه مطالب را دنبال ميكنند ممنونم. دوستمان "مايا" (يك ديزي با طراح) ضمن استقبال از بحث فمنيسم، خواسته است به حقوق زنان بپردازم. همانطور كه گفتم خانمها خودشان بايد استيفاي حق كنند، اين ما نيستيم كه تعيين ميكنيم چقدر حق دارند، آنها خودشان بايد به جايگاهِ واقعيشان برسند. براي دوستمان ا.م.پ.م. آرزوي موفقيّتهاي روز افزون كرده و بحثِ ايشان را ادامه خواهم داد.
يك نكته: ترانه Desert Rose از Sting را ميديدم (اين ترانهي دوصدايي با همراهي Cheb Mamy خوانندهي عرب تبار خواندهشدهاست) و فكر ميكردم كه فرهنگها چقدر قشنگ با هم حرف ميزنند. راستي كدام پدركُشتگيِ ديرين ما را چنين به جان هم پَرانده است؟ كدام زخم كهنه ظرفيتهاي ما را چنين كمكرده است؟
يك گلايه: حتماً از پرشينبلاگ خبر داريد. نميدانم بعضي دوستان، البته با گرايشهاي فكري خاص و اغلب در خارج از كشور، چه اصراري به سياسي جلوه دادن موضوع دارند. شايد بهتر باشد بجاي دچار شدن به توهّمِ مبارزه، در فضايي به دور از غرض ورزيها و فُحشهاي سياسي حرفمان را بزنيم. فكر ميكنم اينجور بيشتر همديگر را بفهميم.
يك عبرت: ديشب گفتگوي عبرت انگيزي پيش آمد. به آقايي كه او را آدم اهل ذوقي ميدانستم (و ميگويند برادرم هست!) پيشنهاد كردم بخش ثابتي را در اينجا داشته و برايمان بنويسد، پرسيد: "اين كار درآمدي هم ميتواند داشته باشد؟" توضيح دادم كه شايد راههايي براي درآمدزا كردن بلاگ وجود داشته باشد اما من دنبال داشتن درآمد از وبلاگ نويسي نيستم. پس از قدري مقدمه چيني گفت: "راستش به اين نتيجه رسيدهام كه هر كار بدون درآمدي بيفايده هست، من كه براي رُمان آخر شبم هم چيزي ميخونم كه لااقل واسه بعداً بشه باهاش درآمدي داشت! به نظر من هيچ لذّتي نداره كه چيزهايي بنويسي و قفط راضي باشي كه ديگران اونا رو ميخونند" اين كلمات به سختي توي سرم خورد، فكر ميكردم كه چرا بايد اينقدر خودمان را بفروشيم (به زندگي، به زن و فرزند، به دنيا، به كار ...) كه هيچ جايي براي دوست داشتنيهايمان باقي نماند؟ ما را چه شده است؟ چرا اينقدر كوچك شده ايم؟ نميدانم همه دنيا اينجوري شدهاند يا شرايط اين سالهاي اخير ما ايرانيها چنين كردهاست؟ (دوستان ديگر، برادران و خواهرانم، نظرشان را برايم بنويسند) آموختم كه كمتر بخورم، گِردتر بخوابم ولي هميشه دلي براي عاشقي و وقتي را براي "زندگي كردن" براي خودم باقي بگذارم! خدا را سپاس ميگويم كه هنوز به چنين خفّتوخواري دچار نشدهام كه كاركردن، فقط براي گذران زندگي، فاحشگي آقايان است!
چهارشنبه 29/3/81: چه فرق ميكند كه چند سال داريم؟ چه فرق ميكند كه زن هستيم يا مرد؟ چه فرق ميكند كه از كجاي اين دنيا سربرآوردهايم و در كجا سر بر خاك خواهيم گذاشت؟ چه فرق ميكند كه من و شما را به چه نامي بخوانند؟ هرجا باشيم و هركِه باشيم انسانيم (و خدا كند كه انسان هم بميريم!) و به عنوان يك انسان حق داريم و بايد از خود بپرسيم اين جا چكار ميكنيم؟ كِهايم؟ هرجا باشيم براي خود بايدها و نبايدهايي داريم و حرفهايي براي گفتن و كارهايي براي كردن، مهم اين است كه در اين "خاليِ ميانِ دو هيچ، تولّد تا مرگ" آنچه كه بايد را بگوييم و بكنيم. مهم اين است كه خودمان را بشناسيم و وظايفمان را بدانيم، هر وقت حرفمان را زديم، وقت رفتن است. بايد جا را براي فردا خالي كرد.
براي آمدنم هيچكس از من چيزي نپرسيد اما رفتنم را دوست دارم خودم انتخاب كنم، دوست ندارم انتخاب شوم. مرگ در بستر پيري يا حادثه اي كه انتظارش را ندارم بابِ ذائقه ام نيست. دوست دارم كاملاً آگاهانه، مُردنم را خودم انتخاب كنم. همه بدانيد كه نميخواهم بر گورم سنگي گذاشته شود، نميخواهم بر گورم نامي نوشته شود، دوست دارم مزارم پَرچيني باشد از گلهاي معطّر، اطمينان دارم هيچكس من را گُم نخواهد كرد. هر كس به دنبالم باشد مرا خواهد يافت. من هميشه با كساني كه دوستم دارند خواهم بود، من از حنجره باد با شما سخن خواهم گفت و سبكبار به هر كجا خواهم رفت، مستانه خواهم خنديد. با هر دوستت دارم و در نهايت شادي و غم مرا ياد كنيد …
همه در نهايت يكي هستيم، هيچ دويي وجود ندارد. همه چيز يكيست و جز آنچه كه هست هيچ چيز نيست. تولّد، مرگ، خاليِ ميانِ دو هيچ، همه از نگاه اين تَنِ خاكيِ من است و جُز آن، نه آمده ايم و نه ميميريم. بوده ايم، هستيم و خواهيم بود!
… شايد اينها را نبايد ميگفتم. پنجشنبه بيستونهم خرداد ماه هزاروسيصدوچهلوهشت ساعت سهونيم بعد از ظهر. فرض كنيد امروز تولّد من بود!
قطعهاي كه نام صفحهام (در آستان بلوغ) را از آن گرفتهام و دو سال پيش در همين روزها به مناسبت پايان سومين دهه از زندگيم نوشتم را تقديم ميكنم. اين قطعه را در اواسط ارديبهشتماه هفتادونُه در حالي شروع كردم كه بهشدّت تحتالشّعاع اين سؤال قرار داشتم: ”من كيستم؟“ نوشتن اين قطعه حدود چهل روز طول كشيد (اين شايد ربطي به چهل سالگي من كه حساسيت زيادي روي آن دارم و اكنون در آستانهي آن قرار دارم، داشته باشد!) و هنگاميكه در شب تولدم تمام شد احساس زني را داشتم كه زايمان سختي را پشت سر گذاشته! در اين چهل روز كمتر خوردم، كمتر حرف زدم و كمتر خوابيدم. فكر كنيد قطعنامهي من در پايان سومين دهه از عمرم هست، براي همين انتظار دارم بادقت بخوانيد، خوب روي آن تأمل كنيد و حتماً برداشت و نظرتان را برايم بنويسيد.
◄در آستان بلوغ خرداد هفتادونُه
در پايان سومين دهه از عمري فقط گدشته!
براى مرواريد.
* * *
سر شاخه هاى اميد ،
- بالاترين دستهاى درختان بودن ما-
چه آزمند، رو به كوچكترين بُراده هاى آفتاب رَه ميسپارند!
بچه ها را ميگويم.
- امتداد ما،
تا نهايتِ بودن-
* * *
روزهاى كودكى:
آفتابِ پُر ز مِهر،
سبزهاى سبز.
حكايت شيرابه هاى گياهى
با آوندهاى تشنه،
داستان بالندگى و شكفتن ما!
روزهاى پرسيدن،
تجربه هاى مكرر.
شمعدانيها،
ظهرهاى تابستان،
آب حوض.
مگسها ميدانند زحمتِ پياده رفتن را!!
چه نعمتىست ندانستن!
بچه ها چقدر خوبند؛
هنوز تَن به پَلشتى بزرگى نيالوده اند!
هنوز دروغ برايشان قهر خداست،
نه لازمه بودن!!
بچه ها لحظه هاى با هم بودن را قدر ميدانند.
بچه ها از علم و فلسفه و منطق چيزى نميدانند اما
حكمتى بَدَوى آنها را به اصيلترينوزُلالترين سرچشمههاى خوبى ميراند!
* * *
... چندگاه بعد؛
روزهاى مدرسه، ترنم ترانه هاى معلم، دبير يا استاد
(چه فرق دارد؟!)
صداى دويدن گچها،
و رَد سفيد پاى آنها
بر لوح دلهاى سبز ما.
شوق دانستن آرام آرام
پس كوچه هاى وجود ما را درمينوردَد،
و آگاهى جاى پندارهاى خام كودكانه را ميگيرد.
چه نرم دانايى راه خود را زير پوستِ ما ميابد،
و پوسته روزمرگيهاى ما ترك بَرميدارَد.
بُلوغ شكفتن ما آدمهاست از درون
مثل انارهاى سرشاخه وقتى كه پوست ميتركانند.
طولى نميكشد،
خون گرم جوانى در رگهايمان به جوشش درميآيد.
چند جوش غرور
و يك دنيا احساس
به صورت و سيرَتِمان ميريزد.
... و من چقدر دوست دارم دلهاى پُر ز عاطفه را،
اشكهاى شوق را،
راستى چند وقت است كه گريه نكرده ام؟؟!
سالهاست كه بر ماسه هاى گرم لوت باران نباريده،
و بر دل من نيز!!
دريغ باران رحمتى،
و شبنم شوقى!!
چقدر دوست دارم دلهاى پُر ز عاطفه را،
اشكهاى شوق را،
كو رشته كلام؟
... ميگفتم: طولى نميكشد،
رشته هاى نازك آگاهى،
باريكه هاى دانايى،
دانشى شادمان بنياد مينَهَند.
آغاز دانستن
و درك،
فهميدن.
آغاز علم كلام،
منطق.
دانستن خوبى،
و درك محبت،
فهميدن عشق.
كلام اهورايى،
منطق بى پايان.
كم كم تغيير ذائقه!
نگاه هاى معنى دار،
ناخُنكى به عشق!
كم كم تلطيف روح،
اشكهاى شبانه،
- بعدها بى دريغ!-
ناگاه انفجار،
سالهاى عطش،
سالهاى سراب،
سالهاى عاشقى!
(و من ميگويم گشادترين كلاه روزگار بر سر فرزندان آدم و حوا!!)
شايد براى نخستين بار درك رنگها،
زيبايى بهار،
طراوت گلها،
مهر آفتاب،
صداقت مهتاب،
شبهاى بيخوابى،
شمردن گامهاى بى هدف،
رديف چراغهاى خيابان،
گوش سپردن به نجواى گياه با زَنجَرهها
نسيم با برگ درختان.
پرواز با نسيم،
رؤياهاى بىانتها
پرواز،
پرواز...
راستى تابحال كنار خيابان
- نيمه شب، ميان غرش رعد و باران-
با تمام وجود گريسته اى؟
تابحال نذر كرده اى
كه پاى برهنه،
گِردِ دلت طواف كنى؟
تابحال با خدا معامله اى كرده اى؟
حرف زده اى؟
طور سيناى خود را يافته اى؟
اگرعصايت اژدها نشد خودرا فريفته اى!
من شبهاى زيادى در بيابانهاى وجودم گشته ام؛
حيران،
گم گشته،
سرگشته!
كجاست كورسوى نجاتى،
چراغ هدايتى،
صبح صادقى!
صحرا
بيابان
عطش
سراب!
اين تهى "بودن" من است،
آن سراب "بايد" من!
چه خالى،
چه سرد،
چه بىفروغ است،
خانه و دل و نگاه من!
گم شده اى دارم،
هزار چراغ،
هزار قنارى نذر كرده ام ،
اگر كه بيابم خويشتن خويش را!
آنقدر گم شده ام درخود
كه حرفهايم نيز راه گم ميكنند:
ازهم گسيخته،
درهم رفته،
بهم پيچيده،
مثل خودم!
... آه!
چه ميگفتم؟
... آرى،
براى نخستين بارشعله اى تمام وجودمان را
فراميگيرد،
- عاشقى، خوره آدمهاى بلورين-
عشقهاى رنگارنگ،
عشقهاى دربدر،
هر صبح عاشق شدن
و هر شام عشق خود را كشتن!
اما روزى خستگى زهرغم دركاممان خواهد ريخت؛
خستگى از بيهودگيهاى رنگارنگ،
رنگهاى بيهوده،
بى رنگ!
خستگى از آفريدن عشق
و خلق خوبيها!
خستگى از جدى گرفتن خيالها!
خستگى از خودى كه كشتهايم،
خودى كه تلف كردهايم،
خودى كه ديگرنيست،
خودى كه ...
... دگركافيست!
چشم فرو ميبنديم، چشم ميگشاييم!
چشم فرو ميبنديم،
از هرآنچه بوده است،
از هرچه بيخوديست!
لحظه هاى كوتاه لذت،
آكنده از خيال خام
و پندارهاى لطيف!
تعفن لذت،
لجنزار بودن!
بايد گريخت،
وقتى كه معيارهاى ارزشى،
ـ پيمانههاى قياس ـ
جا براى هر فاحشهاى دارند!
- نميدانم ديده اى جانورى را كه فاحشه دربرابرش
مرد باشرفيست!-
وقتى كه خوبى،
جرقهاىست ميان تُهى دو لذت!
وقتى كه چارچوبهاى فكرى ما
رخت آب رفته مسخرهاىست
بر قامت بلند بودن آدمها.
... بايد گريخت، چشم فروبست!
چشم باز ميكنيم!
روشنايى دل، خواب از چشم توهم زده ميربايد:
«آفتاب سرزده،
صبح است،
هنگام بيداريست!»
من نميگويم، اين را اولين شعاعهاى
درخشنده دانايى ميگويند!
در افق تاريخ
اسطوره و عرفان
هميشه از پس عشق سرزده اند.
اينگونه خدايان در خلوت بودن ما گام نهادند؛
نياز انسان به عشقهاى متعالى
و خوبهاى خوب
خدايان را آفريد.
و ما مؤمن شديم
به آنچه ساخته بوديم،
به آنچه خيال ميكرديم،
به آنچه نداشتيم.
... و اينگونه هركس ايمان دارد به خدايى كه خود
ساخته!
و اينگونه «راههاى رسيدن به خدا
به عدد نفوس مردم است!»(ي)
خود پرست بوديم،
بت پرست شديم،
به خداپرستى رسيديم!
سالها بر انسانيت گذشت ...
معابد با شكوه،
قربانيهاى فراوان،
جنگهاى مذهبى،
موقوفات
- املاك خدايان!!-
و لايه اى از روحانيان و مردان مقدس
- چه فرق دارد، پير دِير يا ملاى روم؟
هر دو مرد خدايند!!-
(حتى راسپوتين نيز!!)
و اينگونه عشق و قله خوبيها
نظام و سازمانى يافت
به طول و عرض تاريخ و جغرافى
... و عمق جهنم!!
دين شكل گرفت.
آينه حقيقت شكست،
هزار تكه شد!
از دين يكتايى اديان و مذاهب پديد آمدند:
هريك با متوليانى باايمان و دُگم،
با كنده و زنجير و تكفير
وحقيقتى كه به يكباره نزد هريك ميتوان يافت!
وزبانه هاى آتشى كه هرروز به تو نزديكتر ميشوند!
و خدايى كه در كمين است!
خداى خوب و مهربان من،
تصور من از تمام خوبيها
و تمام خوبهاى دنيا،
محبوبِ مطلق من،
آن ناب،
بى عيار،
... عشق من!
ناگاه از اعماق جهنم
- كف بر لب-
تنوره كشيد!
و بشر را بر پُلى به باريكى مو
و تيزى شمشير،
غافلگير كرد!!
و رؤياى نيمروز بشريت را برآشفت.
* * *
موشهاى زمان ريشه هاى بودن مارا چه تند ميجوند!
سالها بر ما گذشته است،
ديگر از حرارت و شور سابق خبرى نيست.
چند موى سپيد ...
دوره سرخوشيها گذشته است،
و سالها از كودكى و راستى دور افتاده ايم.
از روزگار فراگرفته ايم كه صبور باشيم
و در آرامش خوب بنگريم!
در طلب خوبيهاى گمشده،
ارزشهاى گمشده،
و خداى گمشده،
منكر مذهب و خدا شديم.
كفر پديد آمد!!
سرگشتگى، دل زدگى،
و تنهايى و غربت.
تمام خوبيهاى دنيا را چه سود،
اگر از جنس اين دنيا نباشى؟
هيچى و پوچى!
نفى همه چيز،
نيهيليسم.
و دست و پا زدن در گرداب زندگى،
بى اميد نجاتى،
يا ساحل سلامتى!
كم كم به خود ايمان آورديم،
و گنجهاى خود را يافتيم،
دوباره خود پرست شديم!
اما بسيار پيشرفته تر،
- اُمانيسم(ك) سارتر، ابَرمَردِ(ل) نيچه-
و چيزى آميخته از هزار چيز ديگر:
فلسفه،
روانشناسى،
جامعه شناسى،
و ...
... نامش "اخلاق".
اوايل به شكلى ابتدايى و انفرادى،
و بعد كم كم شكلى كلى تر،
جهانى!
دنيايى با آدمهايى كاملأ يكسان،
برابر،
هم شكل،
دنيايى كه انگار همه آدمهايش را با يك قالب
ساخته اند!
خانه هايى كه هر روز بيشتر در هم راه پيدا ميكنند،
ديوارهايى كه هر روز بيشتر برداشته ميشوند،
عصر ارتباطات،
روزگاريكه تمام آدمها به مثابه يك كُل،
واحدى را تشكيل ميدهند.
(و چه بىاراده در ميان دستان كارگردانان
شكل ميگيريم!)
چه پيچيدگى سرسام آورى!
چقدر اطلاعات، چقدر ارتباط!
...
اما ميبينى كه هنوز چقدر تنهاييم،
از آدم عصر حجر هم تنهاتر!
همه چيز داريم اما هنوز خوشبخت نيستيم،
دنيا را ميخوريم اما هنوز گرسنه ايم،
و فراموش كرده ايم كه زمانى نان خشكمان را
با توكل و اميد به خدا
در دهان ميگذاشتيم ورقص كنان بسوى خدا ميرفتيم!
... شايد فراموش كرده ايم
كه بى خدا
و بى عشق
نميتوان زيست!
* * *
شب از نيمه گذشته
و چيز زيادى به پايان من نمانده!
بزودى در ظهرى گرم،
سومين دهه از"عمرى فقط گذشته" را به پايان ميبرم!
ديگر مجالى نمانده،
حرفهايم جمله هاى تمام نيستند!
كوتاه،
شكسته!
بايد آخرين چيزها را گفت،
واپسين لحظه هاى بودن ماست!
ديگر مجالى نمانده.
حرفهايى داشتم،
اما نه حوصله اى بود و نه مجالى.
(كه زمزمه هاى تنهايى در حوصله و فرصت
زندگيهاى اين دوره نمىگنجند!)
بريده نوشتم شايد راحت الحلقومى باشد براى گوشهاى شنوا،
گوشهاى با حوصله اى كه تحمل مرا دارند!
و آخر اينكه گله اى نيست حتى اگر هيچكس گوش نسپارد!
شايد اين حرفها،
واگويه هايى ست با خود
كه براى هيچ گوشى گفته نشده است!
بدرود روزهاى جوانى،
بدرود آسمان آبى،
بدرود سى سالگى!
بدرود!
احمد كريمي || 20:20
Sunday, June 16, 2002
گفته بودم كه در باب فِمِنيسم و نظرخواهي ندا حرف خواهيم زد. بايد توجه داشت جداي از نوع تفكر خودِ ندا كه البته نوع خاصي است و نشانهي آن هم حساسيتي است كه در ميان اين جماعت وبلاگنويس روي او و صفحهاش وجود دارد، او در خارج از ايران ايام ميگذراند (آنهم در يكي از انسانمدارترين جاهاي اروپا) و نميدانم چند سال است كه اينجا نبوده. همانطور كه ما در ايران هميشه چند سالي (بخوانيد چند ده سالي) از كشورهاي ديگر عقب بودهايم، امروز هم در بحث آزادي زنان كموبيش سوار بر موجي هستيم كه به ما رسيدهاست. بايد ديد حركتهاي آزاديخواهانهي زنان در ايران بر اساس يك نياز اجتماعي و تاريخي شكل گرفته يا نوعي ”مُد“ است كه بعد از چندين دهه به ما رسيده؟ من بيشتر به شكل دوم ماجرا ميانديشم. ما اصولاً استعداد خاصي داشتهايم در بَدريخت كردن و از شكل انداختن هرچه كه به دستمان رسيده و روشنفكران ما هم بهقول دكتر شريعتي بيشتر بلندگوهايي بودهاند كه هرچه آنطرف تغذيه شدهاند را اينطرف فرياد كردهاند. هيچ مقولهاي را جداي از ظرفهاي زماني و مكاني آن نميشود بررسي كرد. وقتي از حقوق زنان حرف زده ميشود من بلافاصله ميپرسم: كِي؟ كجا؟ اگر ما (مردها) سرداري (نوعي پوشاك بزرگانهي آقايان در قديم، مثل لباسي كه تَنِ شعبان خان در سريال "هزار دَستان" ديده ايم) و قبا و لَبّاده را كنار گذاشتهايم و حالا كُتوشلوار ميپوشيم، يا اگر در ميان خانمها ديگر از شَليته (نوعي پوشاك زنانه در قديم، متشكل از: چارقد، جليقهي كوتاه (مثل چيزي كه خانمها در كردستان هنوز ميپوشند)، دامن بسيار كوتاهِ پُرچين، تُنبان و جوراب) و روبنده خبري نيست (آنهم به همّت رضاشاه) اين لزوماً نشانهي پيشرفت ما نيست، هرچند كه اين تغيير ظاهر البتّه تبعات خاص خودش را دارد (تصور كنيد منشي ما را با ابروهاي به هم پيوسته و لباس خانمهاي دورهي قاجار يا منِ مهندس كريمي را با لباس سرداري و كيفِ چرمي و پيپ پاي كامپيوتر، دنبال كار قطعات خودرو!). مهم اين نيست كه چه شكلي شدهايم، مهم اين است كه دنيا را چگونه نگاه ميكنيم و من فكر ميكنم خيلي بهتر از آنموقعها نيستيم! هنوز به همان اندازه دُگم و بسته ايم. خيلي از ما هنوز درون خودمان يك رضاشاه (مستبد بودن او را ميگويم وگرنه نصف او هم همّت و پشتكار داشتيم وضعمان بهتر از اين بود!)، يك شعبان خان و يك ... كوچكيم. خيلي از زنان ما هم هنوز يك مهدعُلياي كوچكاند، به همان اندازه ”زن“ و به همان اندازه بيمايه! شايد اين حق خانمها باشد كه جايگاه خود را در ساختار اجتماعي ايران ارتقاء دهند اما مطمئناً اين حق دادني نيست (يعني كه گرفتني است). خانمها خودشان بايد نشان دهند كه چقدر ميارزند و در كجاي جامعه ايستادهاند وگرنه بعيد بنظرم ميرسد با اين طرز تلقي از آزادي و يك حركت فمنيستي كه اولين نتيجهي آن دوچرخهسواري و فوتبال براي خانمها باشد (آنهم در اينجاي دنيا كه ما ايستاده ايم، چه به لحاظ زماني و چه مكاني)، بشود راه به جايي بُرد.
احمد كريمي || 20:31
Thursday, June 13, 2002
يك اعتراف: من در مورد آُشُو حرف درستي نزدم، براي همين اون نوشتهي قبل رو اصلاح و يك لينك اضافه كردم.
يك سايت جالب: پوستر، از شير مرغ تا جون آدميزاد! قابل توجه هنرمندان و هنردوستان، خصوصاً گرافيستها!
و يك نامهي جالب: دوست عزيزي به نام ا.م.پ.م (نخواسته اسمش رو ببرم، چهجوري بايد بگم بابا با خودتم؟) از يكي از شهرهاي شمالي در اولين نامه خود چند كتاب معرفي كرده بودند (كه بسيار متشكرم) و حل يك مسئله در مورد مكانيك (!) خواستهبودند، واقعيت قضيه آنست كه من سالهاست از محيط درس و تحصيل و كارهاي آكادميك دور افتادهام و قطعاً تعجّبي نخواهد داشت اگر حل مسئلهاي را ندانم، فعلاً در يك كارخانهي توليد كنندهي قطعاتِ اكسل عقب، براي ايران خودرو (پيكان) دستي به كارهاي دفتر مهندسي دارم. بهعنوان يك علاقهمندي شخصي هم كارهاي طراحي گرافيك (مجموعه نرمافزارهاي Corel) و خدمات فني چاپ انجام ميدهم (تا كمي مانده به بوق سگ هم وبلاگ مينويسم) و بههر حال هر كمكي از من برآيد در خدمت دوستان خواهم بود. اين دوستِ خوبِ ما در نامهي دوّم خود به موضوع جالبي اشاره كردهاند، با هم قسمتي از نامه ايشان را ميخوانيم:
”... حرفهاي امروزتون نشون ميداد كه يك نفر هرچي دِلِش خواسته بهتون گفته، و خوشم ميآد كه شما اينجوري برخورد كرديد! ولي من ميخوام يه چيزي رو بهتون بگم: ميفهمم كه شما براي چي وبلاگ راه ميندازيد، ولي يادتون نره اگر كسي با خوندن نوشتههاي شما تغيير خوب يا بدي پيدا كنه مسئولش شما هستين. براي مثال نوشتههاي عاشقانهي شما براي من واقعاً لذت بخشه، اما در عين حال حرفهاي نااميدوارانهي شما ممكنه وضع كسي رو از اين كه هست بدتر كنه. وقتي مينويسيد: ”آدمي كه نه پيش خدا آبرويي داره كه بريزه، نه پيش مَردُم ...“ من بهعنوان يك خواننده قطعاً ناراحت ميشم و نگيد كه ”اگه نميخواهي نخون“ چون بههر حال حالا من اين رو خوندم. همهي ما تا وقتي زنده هستيم بايد سعي كنيم براي ديگران نشانهيي از خدا باشيم. اگر هركس نقاط كور زندگيش رو براي ديگران تعريف كنه ديگه آدم اميدواري باقي نميمونه ...“
من قبول دارم بهعنوان آدمي كه با نگاهي خاص به دنيا نگاه ميكند، حرفهايم با ذائقه خيليها سازگار نيست. شما فرض كنيد كه من اشتباه ميكنم، خودم هم اصلاً اصراري ندارم كه هرچه ميگويم درست است. اگر واقعاً اوضاع نااميدكننده است چرا بايد نگران باشيم كه آدم اميدواري باقي نميماند؟ آيا اين همان ”خُودخَركُني“ نيست كه قبلا هم از آن حرف زدهام؟ (يادداشت مورخ 16/2/81). در يادداشت مورخ 27/2/81 گفتهام: ”... اعتراف ميكنم كه حرفهايم پراكندن مهر نيست، اعتراف ميكنم كه غمبار و اَسَفانگيز مينويسم (و اَسَفانگيز هم هست دنيايي كه من تصوير ميكنم). اما اگر اينگونه كه من ميگويم باشد چه؟ آيا با گفتن حرفهاي شيرين و خاطرهانگيز موضوع حل ميشود؟ ...“ دوستان من، ما تا اندازهاي شبيه همان آدمهاي داستان مولانا هستيم كه در شبي تاريك، هريك جايي از فيل را لمس كرده و اين جانور را به چيزي تشبيه كردند. واقعيت اينست كه شايد اساساً هيچ حقيقتي وجود ندارد و هر يك از ما فقط با ظنّ خود راه ميپيماييم. شايد اصلاً مهم نباشد كه اصل موضوع چيست (چون همهي ما به يك نسبت نابيناييم)، شايد مفهوم زندگي فقط در همين سعي و تلاش هريك از ما معني شود، شايد مهم تاثيري است كه از خود بهجا ميگذاريم و البته بيمسئوليت نيستيم، هرچند كه خيلي هم مسئول نيستيم! (توجه كنيد كه اين دو نقيض هم نيستند) چون شايد ما اساساً آمدهايم تا چون و چرا كنيم، كلنجار برويم، ميان واقعيت و حقيقت، ميان آنچه كه هست و آنچه بايد باشد دست و پا بزنيم، آمدهايم تا تاثير خودمان را روي مسير كلي بشريت بگذاريم (و اگر تاثيرگذار نباشيم شايد قافيه را گُم كردهايم!) تا رسيدن به واقعيت مطلقي كه احتمالاً هست، تا رسيدن به انسان برتر، تا رسيدن به روزهاي آفتابي كه هيچ بدي وجود نداشتهباشد.
در باب اين موضوع دوستان ديگر هم نظر بدهند، اگر تمايلي بود بيشتر بحث خواهيم كرد. مطمئن هم باشيد كه به هيچكس نخواهم گفت: ”اگر ناراحتيد، نخونيد“!
ميخواستم راجع به نظرسنجي اخير ندا هم چيزي بنويسم كه خيلي طولاني خواهدشد. خيلي مختصر در همان پنجره نوشتهام كه مفصل آن باشد براي فرصتي ديگر ...
احمد كريمي || 18:28
Tuesday, June 11, 2002
براي اثبات حرفتان پايتان را رويِ كاشيِ لَق نكوبيد، چون ممكن است آب از زير آن ترشُح كند و دامنتان را لكه دار كند! به آدمي هم كه چيزي براي از دست دادن ندارد فحش ندهيد!
من براي اثبات هيچ حرفي وبلاگ نمينويسم، اصلاً حرفي ندارم كه بخواهم آنرا اثبات كنم. من آمدهام تا خودم را در برابر آينهي شما بشناسم. من آمدهام تا بياموزم. لافهاي فلسفي هم نميزنم. چيزي هم ندارم كه براي حفظ آن ناچار به دروغ گفتن باشم. خودم را هم روشنفكر و هنرمند نميدانم. من هيچ چيز نيستم. ادعاي شناخت دنيا را هم ندارم تا براي تمام وجود نسخه بپيچم. من در شناخت خودم گيرم! حتي چندان اعتقادي هم ندارم كه آنچه ميگويم درست است، حق را به همه ميدهم جُز خودم. من فقط متحّير و مات و مبهوت به دنيا نگاه ميكنم. گُنگِ خوابديدهاي هستم كه نميداند هنوز دارد كابوس ميبيند يا بيدار شده! آدم خوبي هم نيستم، دلي پُرزخم امّا بي كينه دارم، اگر منفي ميبافم اين چركِ زخمهايِ درونِ من است وقتي كه سر باز ميكنند. زخمهايي كه نياز به صبر و مِهر دارند نه برخوردهاي تند و فحشهاي مؤدبانه! اگر آدم مريضي هم باشم با آدم مريض مدارا ميكنند، معالجهاش ميكنند. هيچكس با چوب بر بالين هيچ بيماري نرفته است.
با آدمي كه نه پيش خدا و نه خلق خدا آبرويي دارد كه بريزد، نه چيزي دارد كه براي حفظ آن رعايت مصلحتي بكند، نه دلبستگي كه به جايي بندش كند، نه آينده روشني كه براي آن تلاشي كند، نه گذشتهي پُر ثمري كه به آن افتخار كند، نه دل روشن و آفتابي كه به دلبري دهد و نه زبان شيريني كه به آن گرميِ بازاري كند چه ميخواهيد بكنيد؟ من حتي از خودم ناراحت هم نميشوم، فحش هم نميدهم، شما هم براي من زحمتي برخود هموار نكنيد. اين دنيا براي من بدكاروانسرايي است كه نميدانم تا كِي ميهمان آن باشم و ميهمان شما!
در ضمن از دوست خوبم كاميار كه باني خير شد و مشكل اكانت من رو حل كرد تشكر ميكنم. كاميار دوستت دارم.
احمد كريمي || 19:17
امشب در ادامه عاشقانه نوشتن چند شب اخير دوست دارم يكي دو نوشتهي عاشقانه از نوشتههاي قديمي را تقديم همه دوستان عاشق كنم:
◄خويشتن مهر هفتادوسه
دل كندن هميشه دشوار است. جدا شدن از همه چيزهايي كه به آنها خو كردهاي - مهم نيست كه چه- مثل جدا شدن از خودت است, خودي كه بي آن معنايت را از دست ميدهي مثل كفش و لباس نيستند كه بتواني هر چند گاه از تن بدرآوري و تجديدشان كني, يا بر حسب مُد هر روز به رنگي باشي. در آدم چيزهايي هست كه هميشه ثابت ميماند و منيّت او را تشكيل ميدهند, آن چيزها همان دلبستگيهاي اوست, همان علائق اوست, همانهايي است كه به آنها عشق ميورزد و بخاطرشان مبارزه ميكند. مهم نيست كه چه هستند، حتي شايد درست بودنشان هم چندان مهم نباشد چرا كه گاهي اساسا درستي هم معناي خود را ازدست ميدهد، و حقيقت نيز!! شايد حقيقت همانست كه هست، شايد وجود هر چيز براي حقيقت داشتن آن كافي باشد.
فلسفه نبافم. شايد همينكه چيزي را دوست داري براي دوست داشتن آن چيز كافي باشد، و چه سخت است جدا شدن از آنهايي كه دوستشان داري. وقتي دلت را جايي ميگذاري و ميروي درست مثل اين است كه خودت را جا گذاشتهاي، به واقع هم خودت را جا ميگذاري . . .
ساده نباش! نه هفتاد كيلو گند و نكبت را! گفتم ”خودت“ را! ”خويشتن“ خودت را، عشقت را، علائقت را، دوست داشتنيهايت را, محبوبت را . . .
. . . و خودت را!
خانه دوست كجاست؟► آبان هفتادوسه
ميگفتم بعضيها در زندگي آدم مثل يك شهاب ميمانند، مثل يك جرقه، مثل يك لحظه، مثل يك شهاب ثاقب، جرقهاي از خورشيد، لحظهاي ناب، لحظه تولد، يا مرگ، نه همان تولد بهتر است! مثل نسيم، مثل عشق، مثل شهاب، جرقه، . . . مثل عشق!
نه آمدنشان را احساس ميكني و نه به رفتنشان ميرسي، حتي كوتاهتر از آنند كه دركشان كني! ميآيند و ميروند و فقط بوي دلانگيز حضورشان تورا سرمست نگاه ميدارد. آنوقت روح سيالت پرپر ميزند و بدنبال چيزي ميگردد كه حتي در خيالت هم نميگنجد.
دور خودت ميگردي، بُغضي گلويت را ميفشرد و نميداني چه ميخواهي، نميداني اين سر پُر سودا را چكار كني، كجا اين دلت آرام ميگيرد؟ روحت خودش را به در و ديوار ميزند! دلت بيتاب ميشود و اشكت سينه ماه را تر ميكند . . .
ساعت تورا به خواب ميخواند اما فكرشان خواب از چشمت ميربايد، نميخواهي فراموششان كني. مكر ميشود خودت را فراموش كني؟ خودت را در آنها ميبيني، خودِ اَلآنت را نه! خودِ فردايت را، خودِ آيندهات را! خودي كه ميخواهي باشي، نه خودي كه هستي . . .
هنوز دلت آرام نگرفته و هميشه يك علامت سئوال بزرگ روبروي خودت ميبيني ”اين دل ديوانه را چه كني؟“ هر وقت به اينجا رسيدي سري به من بزن، با هم گپي ميزنيم، دلهامان با هم چاي مينوشند. به من سري بزن تا با هم برويم و از سهراب بپرسيم: ”خانه دوست كجاست؟“.
احمد كريمي || 00:09
Saturday, June 08, 2002
وقتي آقاي كريمي فرمايش ميكنند: "همه آدمها يكجورهايي فلسفي فكر ميكنند"، اِن قُلت نگذاريد كه نه! ديروز وقتي رفتهبودم ميوه بخرم اتفاق جالبي افتاد. رفيقِ ميوهفروش ما كه بابت موضوعي حسابي بد اخلاق شده بود و داشت غُرولُند ميكرد بيمقدمه گفت: "آقا اصلاً خدايي وجود ندارد، امام زماني وجود ندارد ..." و ماجراي مشاجره اي كه آنروز صبح بين يكي از افراد به اصطلاح مذهبيِ وابسته به مهديّه (چيزي مانند حسينّه، امّا نُه نسل جديدتر!) روبروي مغازهاش با كسي ديگر روي داده و كشيده اي كه طرف دوم ماجرا خورده بود را برايم نقل كرد، پرسيدم چرا؟ در حاليكه داشت با دست روبرو را نشان ميداد ادامه داد كه: "اگر خدا آن بالا خدايي ميكرد همين امام زمان پسِ گردن ما ميزد كه در حق مَردُم اينطور ظلم نكنيم، اگر خدايي وجود داشت، اگر امام زماني وجود داشت تا حالا هزار بلا سَرِمان آوردهبود نه اينكه ما هزار بلا سر خدا بياوريم (و با نام خدا و مذهب همه كاري بكنيم!)".
ديدم اين آدم با تمام عوامياش همان حرفي را ميزند كه فيلسوفِ تمام عيار و تاثيرگذاري مانند نيچه فرياد ميكند. در "چنين گفت زرتشت" ماجرايي نقل ميشود كه ديوانهاي در ميان بازار دويد و فرياد زد: "خدا مُرده است! خدا مُرده است! ..." اهل علم و قال (اهل قال در برابر اهل شور و حال آمده است، وسط فرمايشات ما تك مضراب نزنيد!) جلويش را گرفتند كه: "چه ميگويي مَردك؟ خدا هميشه زنده است"، ديوانه (!) ميگويد: "نه، خدا مُرده است، اگر زنده بود در برابر اينهمه ناراستي، اينهمه ظلم و تعدّي كاري ميكرد" و در حالي كه تكرار ميكند خدا مُرده است! خدا مُرده است! به راهش ادامه ميدهد.
در حاليكه با قيافهي كِش آمده، كيسهي ميوه زير بغل، به خانه برميگشتم، فكر ميكردم كه: "...راستي حرف حساب ما چيست؟ در ميان آدمهايي كه عوامش چنين حرفهايي را به اين خوبي، بهصورت كاملاً حسّي و ذاتي ميفهمند فلسفه بافتن (و به قول آقاي رياضي در بشنو از ني، قافيه جور كردن!) و تقسيم خير و شر كردن چه معنايي دارد؟ خودمان را گير نياورده ايم؟ اين آدمها با همين نگاه عاميانه و ساده، بي هيچ چرا و چگونهاي دارند زندگيشان را ميكنند. شايد به قول سهراب سپهري زندگي پي بردن به راز گُلِ سرخ نيست. شايد به قول اُشُو (عارف معاصر هندي) بايد در لحظه زندگي كرد. شايد فقط بايد زندگي كرد، همين!".
... تا شب مُخم داغ بود و احساس ميكردم فَكّم درد ميكند! صبح هم مجيد بدون اينكه از موضوع اطلاعي داشته باشد ميگفت: ”امروز چرا اينجوري هستي؟ قيافهات مثل يك علامت سؤال ميماند“.
نتيجه اخلاقي كه از ماجراي بالا ميگيريم اين است كه كتاب "چنين گفت زرتشت" را حتماً بخوانيد حداقل فايدهاش اين است از دست من خلاص ميشويد!
راستي، اعتبار اشتراك اينترنت آقاي كريمي در حال تمام شدن است، از دوستاني كه دستي به كار خير دارند تقاضا ميشود اَكانت مناسب پيشنهاد كنند، بديهي است به بهترين قيمت و سرعت علاوه بر هزينه، يك "ماچ" به رسم يادبود تقديم خواهد شد! (توجه داشته باشيد فقط يكي، بيشتر هم نه!) ضمناً اشتراك به عنوان هديه تولّد هم پذيرفته ميشود! همچنين پيشنهاد ميكنيم رفقايي كه دستي بهكارِ كاسبي دارند اشتراك با تخفيف ويژه جهت همولايتيهاي مقيم مركز (وبلاگستاني هاي ساكن تهران) يا ساير ولايات راه بيندازند. ما خودمان حاضر به پيش خريد هستيم. التماس دعا!
احمد كريمي || 22:27
Thursday, June 06, 2002
در عين تلخكامي، با گفتن از عشق زندهام. ميگفتم: وقتي كه جانَت پَر ميكشد، وقتي كه پَر باز ميكني، پرواز ميكني، وقتي كه تا پيشگاه خدا ميروي (و چرا كه نَرَوي؟ تو به دنبال بهترين، خوبترين و مهربانترين هستي و فقط خداست كه مطلق است) بزرگ ميشوي، چشم باز ميكني، ميبيني همه چيز ”او“ست و جُز ”او“ هيچ نيست، ميبيني تو نيز خدا شدهاي، ميبيني همه چيز صبح و شام ”او“ را، و تو را تسبيح ميكنند. ميبيني معشوقت، محبوبت، آنكه عُمري را برايش سرودهاي و گفتهاي، پلههاي نردبان تو بودهاست تا خدا، او فقط بهانهاي بودهاست تا تو را بيدار كند و آتش عشقي كه در سينه داري را شعلهورتر نمايد. ميبيني عشق از معشوق برتر است. ميبيني او را از گذشته هم بيشتر دوست ميداري اما حالا عشقت از جنسي ديگر است. تو نيز ديگرگون شدهاي، مِس وجودت به كيمياي آنكه دوستش داشتي طلا شدهاست. دوباره به كَثرت باز ميگردي (مثل زرتشتِ نيچه، وقتيكه از كوه سرازير شد) همه چيز، حتي زشتيها را دوست داري، چرا كه آنها لااقل جاي خالي محبوباند، و محبوب تو مگر نه تمام خوبيها، تمام زيباييهاست؟ حالا ديگر در ستايش هر چيز او را ميبيني، حالا ديگر در هر گام او را عبادت ميكني، حالا ديگر سر بر هر چيز بگذاري سَجدهات درست است!
چشمانم را ميبندم، گذشتهها را بهياد ميآورم، (به راهب ميگفتم، اگر هنوز صفحهام را بخواند!) هنوز براي عشقهاي زمينيام احترام زيادي قائلم. آنها پلههاي من بودند تا شدن آنچه كه هستم. دلدادگان جوان را دوست دارم، عشق را ميستايم. در حديثي از پيامبر اسلام خواندم كه: ”هركس طعم محبت را نچشيده باشد از رحمت خداوند به دور خواهد بود“ و در انجيل كه: ”خدا محبّت است“ .
مؤخره: از عشق گفتن را پاياني نيست، چرا كه عشق را پاياني نيست، ”پايان سخن پايان من است، تو انتها نداري“ (موسوي گرمارودي ميگويد). رفقا از عشق گفتن بي جلاي باطن لاف گزافي بيش نيست. نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند. به پيشباز يار بايد كه خانهي دل پيراسته باشيم.
چرا تلخكامم؟ چرا نباشم؟ كاش دلم بازيگوش نبود و بارَم به زني و فرزندي و خانهاي شصت متري بار بود، كاش در اين دنيا گوساله ميآمدم و گاو ميرفتم، كاش دغدغهي دلهاي عاشق را نداشتم. خانهي دل نپيراستهام، آينهام جلاي سابق را ندارد، هزار مار و موش، هزار عقده و كينه، هزار رزيلت در دلم خانه كردهاند، سري دارم و هزار سودا، ميان بودن و بايدِ خودم واماندهام، آدمهاي زيادي اين نگرانيها را ندارند (خوشا به حالشان!) اما من دارم. آي رسيدهها كسي صداي مرا (اين خام، نارسيده) ميشنود؟
ياد نوشتهاي در پاييز 77 افتادم، چهار سال گذشته است و من هنوز همان دردها را فرياد ميكنم!
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبدِ دوّار بماند
پس به نام او لب به سخن ميگشاييم و با ياد او دل مصفّا ميداريم كه بوي گُل شامّه معطر كند و يادِ آن دل، و تو را دامن دامن گُل چه سود وقتي خانهي دل از اغيار آكنده باشي، و سعي من به صفاي سخن را چه حاصل وقتي مَروهي دل به پلشتيها و كينهها آلوده باشي؟ چگونه ادعاي جام جم داري وقتي تو خود زندان سِكندري؟ چگونه از كوي يار ميآيي وقتي به او هيچ نميماني؟ از بازار عطّاران ميآيي، مُشك نداري؟ آخِر بوي عَبيرت كجاست؟ براي بردن سهم خود از لطف و جمال او، كه لطيف و جميل است، چه آوردهاي؟ به نذر گلاب و شربت آفتابه ميبري؟
آخِر عزيز من، بايدكه ظرف مكدّر، اين دلِ مِسين سيه روي، به شمّهاي از لطافتِ مظروف، سيمينهي عشق، بيالايي كه ظرف و مظروف همسنگ و همسان بودهاند، ديرباز.
... آري اي عزيز، دلهاي كوچك انديشههاي بزرگ را به خواب هم نخواهند ديد! من اين آزمودهام، بارها. آرزوهاي بلند دلهاي بزرگ ميطلبند، زهرهي شير نداري، بانگ دلاوري ميزني و دلبر ميطلبي؟ با انگشتانه به كِيل دريا آمدهاي؟ زهي خام خيالي!
منت خدايي را كه انسان را دلي داد و به او دل سپردن آموخت تا به دلدادگي عشق ستاند و سيم وجود به زر عشق بيالايد، مگر ارزندگي يابد و قدر درگاه او شناسد. پس خانهي دل به پيشباز قدوم يار بيآراي، نه به قدر توان خود، به قدر جمال او. به نذر گلاب و شربت بايد كه قدح به قدر كرامت دوست بَري نه به غايتِ عطش. بدان و آگاه باش اشك و آه، عاشقي، سنگِ طلب است كه به سينه ميزني، بدان كه معشوق را به عشق تو حاجت نيست و تو را همان عشق او بس. هر ناله كه ميكني خود سايي و دل جَلا دَهي كه ياقوت نيز بي خراش و تلاش استادِ گوهري سنگي بيش نباشد، هر چند كه در جوهر خود ياقوت باشد، و بدان هر دستي كه در طلب حاجت بر ميداري پُليست كه بر خويشتنِ خويش ميزني، پس اولْ گام ترك لذّت است و اين خود نردبان هزار پلّهاي باشد تا خدا. هيچ ديدهاي يا شنيدهاي كَس درويشي پيشه كند و نَفْس به حال خود گذارد؟ كه اولْ كلامِ مراقبت ضبطِ نَفْس باشد و مَرام درويشان چُنان باشد كه گفتي حُبِّ هيچ از زَخارف دنيا ندارند و اين حال ”استغنا“ باشد و حال نَفْس بايد چُنان داري كه نخواهد، كه اگر خواست و ندادي ”تقوا“ پيشه كرده باشي و استغنا آنست كه نخواهي.
پس اگر اهل طريقتي و تو را آبِ ديده و حالِ دلي هست، اولْ منزلگاه عاشقي آن باشد كه ترك لذّت كرده و نَفْسِ مُهذّب به درگاه معشوق آوردهباشي و تهذيب نَفْس آن باشد كه ريشهي خواهش در او كُشته باشي كه هر خواهش نَفْس تو را بنديست، و هر خواهش نَفْس كه در خود سراغ داري، آشكار يا نهان (و خواهش نهان همان باشد كه گفتم بخواهد و ندهي)، تو را بندي باشد كه به هنگام قيام لَختي آورد و به هنگام شور و مستي سردي فزايد و بدان كه تمنيّات تو معذوريّات توست به وقت سفر ...
احمد كريمي || 00:19
Monday, June 03, 2002
از دوستاني كه به دعوت من پاسخ داده و از اين صفحه ديدن ميكنند و همچنين دوستاني كه زحمت بيشتري بر خود هموار كردند و نامه دادند (دوستان عزيزم آقايان: احسان، اميد باران (آقاي كارمنديان) و عليرضا فتحيپور و خانم نازي (اسب آتش)) بسيار متشكرم و نيز از بازديد و نامهي آقاي ”حسين درخشان“ مفتخر بوده و از ايشان تشكر و قدرداني مينمايم.
در ادامهي مطلب اخير راجع به ارتباط اينترنت و عشق و اصولاً خود عشق با تعريفي كه ما شرقيها از آن داريم (احتمالاً اطلاع داريد كه مدتي پيش به ابتكار ندا نظرسنجي نيز در اين مورد انجام شد كه البته من هم از نتيجه آن اطلاع درست و درماني ندارم) فكر ميكردم كه چرا عشق اين دنيايي را در برابر عشق برتر قرار ميدهيم؟ آيا اين دو واقعاً دو امر متفاوت و متقابل هستند؟ به نظر من نه، اين دو نه تنها متقابل، كه در عرض هم نيز نبوده و كاملا در ادامهي يكديگر ميباشند. ”عشق“ بازي ظريفي است ميان كثرت و وحدت، ميان خدا و خلق خدا. دلي كه عشق ميورزد از كثرت اين دنيا به وحدت آني كه دوستش دارد پَر ميكشد. عشق پاك و خالص نميتواند راه به عرفان نبرد. عشق نردباني است كه پله پله از آن بالا ميروي، نميتواني به خدا نرسي! عشق هم از آن چيزهايي است كه من ميگويم نه مقصدي براي رسيدن كه راهي براي رفتناند، شُدني پويا ...
... اين مطلب همچنان ادامه دارد.
راستي امشب سري به جارچي زدم، اين صفحه چيزي بود كه در اين ولايتِ ”وبلاگستون“ خيلي لازم بود، بنابر اين ضمن تشكر از بانيان اين كار خير و سركار خانم نازي (اسب آتش) كه زحمت كشيدند و خبر آن را به من دادند و البته ذكري هم از ”در آستان بلوغ“ آوردهاند. از امشب در فهرست لينكهاي من ميتوانيد ”جارچي“ را ببينيد. در اين صفحه هر روز خلاصهاي از صفحاتي كه دوستان سر زدهاند را مي توانيد بخوانيد و كلي ارتباطهاي جالب پيدا كنيد! حتماً شما هم سر بزنيد.
احمد كريمي || 23:57
