Dar Astane Bolough


Sunday, July 21, 2002

يكشنبه 30/4/81:
ديشب متوجه شدم تمام چيزهاي حسابي روي سيستم من به‌طور اتفاقي پاك شده! تمام يادداشت‌ها، نسخه پشتوانه‌ي وبلاگ، فايل‌هاي متفرقه، سوابق نامه‌ها و هرچه كه داشتم. ... و امروز صبح هم براي من همه چيز تمام شد، به آخر خط رسيدم، همه چيز دارند به من فشار مي‌آورند، ديشب به مجيد مي‌گفتم حتي كوچك‌ترين تصميم‌گيري هم برايم مشكل شده، تمام اعتماد به نفسم را از دست داده‌ام. ديگر طاقتم تمام شده، ديگر نمي‌توانم تحمل كنم.
شايد كاري كه مي‌كنم احمقانه‌ترين كار دنيا باشد، اما به‌قول كامسارا شايد اين حق من باشد كه خودم را از يك شكنجه‌ي پيوسته نجات بدهم. كار من نسبت به شما احتمالاً احمقانه هست اما نسبت به خودم فكر نمي‌كنم اين‌طور باشد. من به شما حق هم مي‌دهم، هر موجودي كه خدا خلق كرده غايت و نهايتي دارد كه بايد به آن‌جا برسد و قاعده‌ي بازي هم اين است كه كسي در ميانه‌ي راه بازي را رها نكند. اما من نهايت خودم را پيدا نكردم، به‌قول آنها كه كيمياگر را خوانده‌اند من به افسانه‌ي شخصي خودم نرسيدم. وقتي موجودي در جايگاهي قرار بگيرد به‌غير از جايي كه براي اوست، به چيزي تبديل مي‌شود كه ديگر خودش نيست. مثل يك غدّه‌ي سرطاني كه او هم وقتي دارد رشد و تكثير مي‌يابد، در نهايت خودش دوست دارد دستي، پايي، عضو مفيدي يا به‌هر حال چيز درست و حسابي بشود، امّا وقتي در جاي خودش قرار نمي‌گيرد، ديگر نه تنها دستي براي نوشتن، پايي براي رفتن، قلبي براي عشق‌ورزيدن يا لبي براي بوسيدن نيست بلكه چيز مهمل بي‌نامي مي‌شود كه علاج آن در كندن و دورانداختن آن است. اميدوارم اين آخرين چيزهايي باشد كه مي‌نويسم.
دوست‌داشتني‌هايم را به خدا مي‌سپارم و آنها كه برايشان زحمتي بودم را از تحمل خودم رها مي‌كنم. مي‌دانم كه من قاعده‌ي بازي را به‌هم زدم و حقّي كه همه‌ي عالم بر من داشت اين بود كه من هم در جايگاه خودم قرار مي‌گرفتم، امّا وقتي اين‌طور نشد من در واقع رشته‌اي از حقوق انساني را كه از اوّل عالم شروع شده قطع كرده‌ام و از اين بابت متأسفم.
آخرين خواسته‌هاي من همان‌هايي هستند كه در يادداشت 29/3/81 نوشتم.
به‌قول كامسارا باقي (اگر هست) بقايتان!
خدا حافظ
احمد كريمي – ساعت 9:36 صبح - تهران

Saturday, July 20, 2002

يه يك مشاوره روانشناسي نيازمندم، لطفا براي شادي روح امواتتان روانپزشك مناسبِ جيبِ آقاي كريمي معرفي كنيد. متشكرم!
از ديدار مجدد كامساراي عزيزم خوشحال خواهم شد!
... و دست آخر اينكه هنوز زنده‌ام، برام دعا كنيد!


Wednesday, July 17, 2002

چهارشنبه 26/4/81:
با تمام بدي‌ها،
دلتنگي‌هايم
قلب مهرباني هست
كه مرا دوست داشتن مي‌آموزد!
او را سپاس مي‌گويم.
كمترين: احمد

Tuesday, July 16, 2002

مرثيه► شهريور هفتادوهفت

غم عظيم مرا،
كدام دست
تاب شنيدن است؟
تب عزاي مرا،
كدام جامه سياه
توان كاستن است؟
اشكهايم بباريد
ـ ديگر شما را پنهان نخواهم كرد! ـ
وقت، وقت گريه است.
سِتُرگ درختِ جنگلِ سبز را صاعقه زد!
آه، كدام خاطره را تاب باور است؟
چگونه بنالم؟
بغضم شكسته در گلو؛
ياران، در اين ماتم بزرگ
كدام حنجره را ناي سرودن است؟

Monday, July 15, 2002

دوشنبه 24/4/81:
(... ادامه از قبل) خورشيد به آرامي داشت جُل و پلاسش را جمع مي‌كرد. باد همه چيز را مي‌خواست با خود ببرد، حتّي صداي پيرمردِ مفلوكي كه داشت "الرّحمن" مي‌خواند. جُز سه‌ـ چهار نفري كه بنا به‌خواست او آمده بوديم و پيرمردي كه براي خودش و او قرآن مي‌خواند و پيرزن عليلي كه كمي دورتر ضجّه ميزد و سگ كثيف و زخموري كه مُدام زوزه مي‌كشيد، كَس ديگري آن اطراف نبود. باد صداي "... اِرجِعي الي رَبِّك ..." را از بلندگوي آبادي دوردست با خود مي‌آورد. شانه‌ي چپش را تكان مي‌دادم و صداي گوركن را نيز باد مي‌بُرد: "... يا ... اِفهَم ... اِسمَع ... رَبي ... اِمامي ..." و ديگر هيچ! باد او را هم با خود بُرد ...
كار ديگري باقي نمانده بود. از شيب تپّه كه سرازير شديم سگ و باد هنوز زوزه مي‌كشيدند امّا ضجّه‌ي پيرزن به ناله‌ي سوزناكي تبديل شده بود. پيرمرد تعريف مي‌كرد كه هفته‌ي گذشته غريبه‌اي به آبادي آمده و سراغ گوركن را مي‌گرفته است، غريبه مبلغي به او داده و سفارش كرده بود كه قبرهاي مردم را خوب و عميق بكند. در ميان مختصر خِرت‌وپِِرت باقيمانده از او، ساعت مچي و يادداشت‌هايش به من رسيد. ديشب بعد از اين‌كه تقريباً تمام نوشته‌ها را دوباره خواندم و سال‌ها يكي بودن با او را مرور كردم، او را ديدم كه با چهره‌اي روشن و باز داشت به من لبخند مي‌زد، سبك‌بار گام برمي‌داشت. چهره‌اش فراغت سال‌هاي كودكي را به يادم مي‌آورد. هنوز ساكت و كم حرف بود و نفَس‌هاي عميقي مي‌كشيد. صداي اذان مي‌آمد كه از خواب پريدم.
در برگه‌ي پزشكي قانوني علّت مرگ مسموميت با مارمولك قيد شده بود.
"آدمي كه فقط بود!" داستان كوتاه- احمد كريمي

Wednesday, June 19, 2002
٭ من مخالف حق ارتکاب خودکشی انسان نيستم، اين يکی از حقوق اساسی بشر است، اگر من نخواهم زندگی کنم چه‌کسی حق دارد مرا به زور وادار به زندگی کردن کند؟ اگر من بخواهم محو و ناپديد شوم ، آن وقت کاری که ديگران می توانند انجام دهند آن است که تا سرحّد امکان وقوع اين عمل را برای من راحت کنند.
من مخالف ايده‌ي پايان زندگی نيستم، اگر کسی مصمم است که آن را به پايان برساند، البته اين حقّ اوست، اما با چيزی که من مخالف هستم آن‌است که کسی خودش را شکنجه کند، با تبديل کردن زندگی به شکنجه‌ای طويل المدت مخالفم.
نوشته شده در ساعت 19:34 توسط all mass


Sunday, July 14, 2002

از دوستاني كه زحمت مي‌كشند و ويروس ارسال مي‌كنند كمال تشكر و امتنان را دارم!

Thursday, July 11, 2002

پنج‌شنبه 20/4/81:
داشت خفه مي‌شد، هرچه فرياد مي‌كرد انگار كسي صدايش را نمي‌شنيد. به‌هر دري مي‌زد، به رويش بسته ميشد. هرجا كه شانس دخيل بود، او آخر بدشانسي بود. مي‌خواست عُق بزند از خودش و از اين زندگي. همه چيز برايش پشت‌ُ رو شده بود، لااقل او اين‌جوري مي‌ديد. هميشه داشت سوءتفاهم‌هاي پيش‌آمده را جبران مي‌كرد. اين اواخر ترجيح مي‌داد كمتر حرف بزند، كمتر با ديگران ارتباط داشته باشد تا مجبور نباشد هميشه عذرخواهي كند. آدم گوشت تلخي نبود، از ديگران هم متنفر نبود، اتفاقاً من او را آدم پاك‌دل، صادق و دوست داشتني‌اي مي‌دانستم او بيشتر با خودش درگير بود. به همه چيز و بيشتر از همه به خودش معترض بود. شايد هم تقصير خودش نبود، گاهي فكر مي‌كرد مثل قطاري مي‌ماند كه مسير معلوم و از پيش تعيين شده‌اي را بايد طي كند. وقتي فكر مي‌كرد، از اول زندگي خيلي چيزها اصلاً در اختيار او نبوده‌اند، او در اين دنيا زنداني‌اي را مي‌مانست كه به بودن خودش محكوم و مجبور بود. جوان‌تر كه بود پسر شاداب و سرزنده‌اي بود، هميشه يك پاي ثابتِ خنده و شادي دوستان بود، هميشه از تهِ دل مي‌خنديد (و اين اواخر از من مي‌پرسيد چند وقت است كه قهقهه نزده؟!) ديگر كمتر چيزي آنقدر برايش جالب بود كه مستانه بخندد، البته از چيزي هم ناراحت نمي‌شد! هميشه آرام، با چشماني بدون حالت فقط نگاه مي‌كرد. از هيچ چيز ذوق زده نمي‌شد، هيچ حرفي نمي‌زد، فقط نگاه مي‌كرد و در نگاهش هيچ چيز خوانده نمي‌شد. با اينكه وابستگي‌هاي عاطفي شديدي هم داشت و اصولا آدم با احساسي بود، اما حتي ديگر پيشنهادهاي عاشقانه را هم جدي نمي‌گرفت. كار و سكس را دو فعاليت احمقانه‌ي آدميزاد مي‌دانست و البته سكس را احمقانه‌تر از كار! هيچ‌وقت سر كارش درست حاضر نمي‌شد و هميشه در پاسخ اعتراض كارفرمايش سري پايين مي‌انداخت و زير لب عذر خواهي مي‌كرد (يا نمي‌كرد!) و مي‌رفت.
كتاب خواندن ديگر برايش نه يك نياز، كه تفنني بود از سر بي‌حوصلگي. اصلاً ديگر دنبال بيشتر فهميدن نبود، فهميدن هم ديگر برايش لذتي نداشت. هميشه مي‌گفت: "براي من ديگر هيچ لذتي باقي نمانده". قديم‌ترها خوردن و خوابيدن را تنها لذت فقرا مي‌دانست و اين اواخر مي‌ناليد كه: "اين دو هم ديگر از ما گريخته‌اند". از بچگي دندان‌هاي سالمي نداشت، مادرزاد اين‌طور بود. هيچ‌وقت نمي‌توانست غذايش را درست بجَوَد و براي همين، معده‌درد ناراحتي پيوسته‌اي بود كه هميشه همراه داشت و اصولاً غذا خوردن برايش نه يك چيز لذت بخش بلكه چيز ناراحت كننده‌اي بود كه ديگر نسبت به آن شرطي شده بود: غذا برايش معادل معده‌درد و معده‌درد معادل سيري بود!
مدتي پيش شبي را باهم صبح كرديم، طبق معمول خيلي كم غذا خورد و ساكت و كم حرف گوشه‌اي خزيد، ترانه‌اي را زير لب زمزمه مي‌كرد:
"خوابيدي بدون لالايي و قصه / بگير آسوده بخواب بي‌درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي‌بيني / توي خواب گل‌هاي حسرت نمي‌چيني
ديگه خورشيد چهرَتو نمي‌سوزونه / جاي سيلي‌هاي باد روش نمي‌مونه
ديگه بيدار نمي‌شي با نگروني / يا با ترديد كه بِري يا كه بموني
رفتي و آدمك‌ها رو جاگذاشتي / قانون جنگل رو زير پا گذاشتي
اينجا قهرند سينه‌ها با مهربوني / تو تو جنگل نمي‌تونستي بموني
دلت رو بردي با خود به جاي ديگه / اونجا كه خدا برات لالايي مي‌گِه
مي‌دونم مي‌بينمت يه روز دوباره / توي دنيايي كه آدمك نداره"

سيگاري آتش كرد، كام‌هاي سنگيني كه از سيگارش مي‌گرفت مي‌گفتند كه چه لذتي دارد از آنها مي‌برد. سيگار را نمي‌كشيد، مي‌بلعيد، با آن زندگي مي‌كرد. جالب بود كه زياد هم سيگار نمي‌كشيد و من مطمئنم لذتي كه از همان چند نخ سيگار در روز مي‌برد هيچ‌كس از چند بسته سيگار هم نمي‌برد. آن‌شب كمتر حرفي ميان ما ردُبدل شد، روي كاناپه پاي كتاب داشتم چُرت مي‌زدم و او را مي‌پاييدم. طفلك خواب راحتي نداشت، تا صبح بارها بيدار شد، گاهي جايش را عوض مي‌كرد و دوباره مي‌خوابيد، يك‌بار سيگاري روشن كرد و بدون اينكه حرفي بزند كنار من نشست. راجع به او هيچ چيز نمي‌شد گفت. او آدمي بود كه فقط "بود"! او كمترين انرژي را مصرف مي‌كرد چون هيچ حركت اضافه‌اي انجام نمي‌داد. تكيه كلامش "جانور" بود و اگر مثلاً از كسي خيلي خوشش مي‌آمد فقط سرش را به‌آرامي بالا مي‌آورد و مي‌گفت: "آره، جانور جالبي بود!" راستي او به‌ندرت در مورد كسي يا چيزي اظهار نظر مي‌كرد، او با قضاوت كردن مخالف بود. (ادامه دارد ...)

شما فكر مي‌كنيد ادامه داستان چگونه خواهد بود؟ حدس بزنيد و نظرتان را برايم ارسال كنيد تا داستان را باهم ادامه دهيم ...

Tuesday, July 09, 2002

حكم محمد خرداديان: 10 سال حبس تعليقي!
( به نقل از روزنامه ايران)

سه‌شنبه 18/4/81:
از ديشب دلم حال و هواي ديگري دارد. خاطرات مبهمي از روز گذشته در ذهنم جاريست. صداي ساعت لحظه‌هايم را مي‌شمارد. روحم پوسته‌اي شكننده و حساس شده. با تمام گلايه‌هايي كه از خودم دارم، با تمام دلتنگي‌هايم هنوز به قول عباس كساني هستند كه قهوه را تلخ دوست داشته باشند! و من هم كساني را دارم كه با همه اين‌ها دوستم داشته‌باشند. به سال‌هاي گذشته‌ام نگاه مي‌كنم، امتدادِ تراژدي، هرچه به اين سو، پُررنگ‌تر مي‌شود. خانه‌ي دل نپيراسته‌ام، عاشقانه دوست نداشته‌ام، مدت‌هاست گريه نكرده‌ام، آينه‌ام روشن نيست، در زندگي به بدي‌هايم تَن سپرده‌ام، فلسفه اسباب بازي سرگرم كننده‌اي برايم بوده‌است.
چه سود اگر از هرچه مي‌داني، خود را نشناخته باشي؟ چه سود اگر در هياهوي زندگي خود را فراموش كرده باشي؟ اگر چيزي باشي غير از آنچه هستي؟

چراغي مي‌افروزم،
با خود به گفتگو مي‌نشينم.
باري‌ست دلخستگي‌هايم،
كه اين تَن رنجور
- هر صبح تا شام-
مي‌كشد بر دوش.
باورم نيست،
اين تنگي زندگي،
دنيا،
هرچه هست!
(... نه چنين نيست،
نمي‌تواند باشد!)
بايد روزنه‌اي گشود،
چراغي افروخت.


Monday, July 08, 2002

دوشنبه 17/4/81:
گفته بودم كه چيزي براي بروبچه‌هاي جارچي دارم، اين مطلب بخشي از مقاله‌اي هست تحت عنوان "خبر الكترونيك چگونه نوشته مي‌شود؟" به قلم دكتر يونس شُكرخواه كه در شماره سوم از سال دهم نشريه رسانه، صفحه 60 چاپ شده‌است. از دوست عزيزم منصور مقتدر كه اين مقاله را برايم ارسال كرد، متشكرم. اميدوارم به سهم خود به هرچه حرفه‌اي‌تر شدن اين وبلاگ كمكي كرده باشم.
خبر نويسي براي يوز نت (Usenet)عامل زمان و هزينه در شبكه‌هاي كامپيوتري حرف اول را مي‌زند. اين نوع خبر نويسي الكترونيك آنقدر اقتصادي شده كه حالا يك فرهنگ ويژه هم براي آن در بازار اينترنت عرضه شده‌است (Smileys). در گروههاي خبري اينترنت سبك خبر نويسي به شكل زير تعريف شده‌است.
1.پايينتر از سطح سواد خواننده بنويسيد.
2.از پاراگراف‌هاي كوتاه و شيرين استفاده كنيد. اين امر به معناي خلاصه‌نويسي است نه رمز‌نويسي.
3.از فضاي سفيد در متن استفاده كنيد، فضاي سفيد، فضاي تلف شده نيست و به وضوح مطلب كمك مي‌كند. يك سطر فاصله فقط يك بايت به حجم فايل مي‌افزايد، اما به وضوح و درك مطلب هم كمك مي‌كند.
4.در انتخاب واژه‌ها بسيار دقيق عمل كنيد. واژه‌ها در اين گفتمان الكترونيك، از ساير گفتمان‌ها اهميت بيشتري دارند.
5.افراد صرفاً هفت مطلب را به طور همزمان درك مي‌كنند. اين موضوع را در پاراگراف‌هاي خود در نظر بگيريد.
6.از اختصارات به پرهيزيد اگر از اختصارات استفاده كرديد حتماً آنرا به‌طور كامل تشريح كنيد.
7.جملات مجهولي، منفي و سؤالي زمان بيشتري را از جنبه درك مطلب طلب مي‌كنند، از اين نوع جملات بپرهيزيد.
8.سعي كنيد اشتباه نكنيد. اينترنت يك شبكه جهاني است، ممكن است كارمندان شما، همسر يا همسايگان، بچه‌ها و ديگران خبر شما را بخوانند و گاف‌هاي (Gaffes) شما را هميشه به خاطر بسپارند!

از اُشو بياموزيم: در كتاب "راز" جلد دوم صفحه ي 14 مي‌خوانيم: "... و هيچ‌كس تو را نمي‌شناسد كه تو كيستي، حتي خودت هم نمي‌داني!
پس چيزي كه ديگران در مورد تو مي‌گويند، تقريباً ربطي به واقعيت تو ندارد. آنان تنها ظاهر تو را مي‌شناسند و ظاهرها مي‌توانند بسيار دروغين باشند. انساني كه در بيرون به نظر بسيار نجيب مي‌رسد شايد در درون بسيار نفساني باشد. آن ظاهر آراسته شايد تنها يك حفاظ و ترفند و پوشش باشد. شخصي كه در بيرون به نظر بسيار زرنگ مي‌رسد شايد درست نقطه‌ي مقابل آن باشد: شايد كاملاً احمق باشد. انسان احمق بايد تظاهر به زرنگي كند، او آزرده مي‌شود كه بداند: "من احمق هستم". انساني كه پيوسته لاف دانشش را مي‌زند بايد انساني جاهل باشد. ولي چه كسي مايل است تا جاهل شناخته شود؟ او قدري اطلاعات به دست مي‌آورد و پيوسته آن دانش را به مردم اعلام مي‌كند. آهسته آهسته شهرتي به هم مي‌زند كه او مي‌داند، ولي اين دانش كاذب است، اين شهرت كاذب است. اين گواهي‌نامه‌ها توسط كساني به تو داده شده‌است كه تو را نمي‌شناسند، كساني كه نمي‌توانند تو را بشناسند. هيچ‌كس ديگر نمي‌تواند تو را بشناسد و هر چه آنان بگويند، فقط براي اين است كه تو به آنان گواهي‌نامه‌اي خوب بدهي. پس اين يك توطئه‌ي دوجانبه است: ما يكديگر را فريب مي‌دهيم. كسي ميگويد "تو قشنگي" و البته كه تو بايد تحسين را بازگرداني: "شما بايد شخصي هوشمند باشيد وگرنه هوش مرا تشخيص نمي‌داديد. شما بايد انساني بسيار فهيم باشيد: شما نخستين فردي هستيد كه مرا درك كرده است".
اين سرگرمي ادامه‌دار ما با اختراع خود، نكته‌اي است كه بايد درك شود. چرا اصلاً وجود دارد؟ سبب آن اين‌است كه تو پيوسته احساسي از تهي بودن در قلبت مي‌كني. تو خودت نمي‌داني كه كيستي و زندگي بدون شناخت خود بسيار مشكل است. تا وقتي كه تو نداني كه كيستي، هر كاري كه بكني شكست و ناكامي خواهد بود.
تو فقط وقتي مي‌تواني راضي شوي كه بداني كيستي. آن وقت زندگيت را به گونه‌اي انتخاب مي‌كني كه نيازهاي واقعي تو را برآورده كند وگرنه، با نشناختن خود، هر كاري كه انجام بدهي، تصادفي باقي مي‌ماند. ..."

Thursday, July 04, 2002

پنجشنبه 13/4/81:
در مورد قطعه‌ي ”در آستان بلوغ“ نظري نبود؟ بيشتر از اينها انتظار داشتم!
به يادداشت مورخ 29/3/81 مراجعه كنيد.

Wednesday, July 03, 2002

چهارشنبه 12/4/81:
… دوست داشتن، دوست داشتن. اين جمله‌اي است كه اين چند روز ذهنم را به خود واداشته است. ناب‌ترين و خالص‌ترين شكل دوست داشتن چگونه هست؟ دوست داشتني خالي از صورت، تُهي از جِنسيّت و آكنده از معنا، چطور ميشود كسي را دوست داشت بدون اينكه بداني زن است يا مرد، بدون اينكه هيچ تصوري از او داشته باشي، با نامي كه هيچ بارِ معنايي نداشته باشد. دوست داشتن كسي كه فقط مي‌داني هست! اين عشق شايد هيچ بروز خارجي نداشته باشد اما فكر مي‌كنم تجليات دروني‌اش را كاملاً داشته باشد. اينترنت چه جاي خوبي هست براي چنين تجربه‌اي. (مدتي پيش ندا در صفحه‌اش نظرسنجي در اين مورد كرد كه از نتيجه‌اش بي‌خبرم) يادداشت راهب در مورد دوست داشتن بهانه‌ي من بود براي گفتن اين حرف‌ها كه اگر اجازه داد برايتان نقل مي‌كنم. از خواندن اين يادداشتِ كوتاه احساس حقارت كردم، چقدر مي‌توان آزاد و رها بود، چقدر مي‌توان خالص دوست داشت، به او حسوديم شد!
از دوستان چه خبر؟ ا.م.پ.م. احتمالاً مشغول درس خواندن هست، اميدوارم ارتباطش را قطع نكند. عزيزم كامسارا در كاربران قديمي ندارايانه مي‌نويسد، او را از دست ندهيد (او مشغول شخم زدن روح من هست و من سخت با اُشو درگيرم). به دوستانمان در جارچي مي‌خواهم به زودي نكاتي را تذكر بدهم. از اسب آتش متشكرم. راهب با اين يادداشتش مرا با خودم درگير كرده. پينك فلويدش نمي‌دانم چرا تَرك دوستان كرده و ديگر نمي‌نويسد، دلم مي‌خواهد (اگر اينها را مي‌خواند) به او بگويم فقط مال خودت نيستي، به كساني كه دوستت دارند هم تعلق داري. دست آخر اينكه دوست داشتم با المادريس يك دل گريه ميكردم!
قطعه زير را هم تقديم مي‌كنم به آقاي مجيد رياضي كه به‌تازگي پدربزرگشان را از دست داده‌اند:

◄پدر آبان هفتادوهفت
در روزهايي كه هر روز و هر ساعت سايه پدرم را كم‌رنگتر بر سرم احساس مي‌كنم، به بهانه او و براي تسلاي دل خودم نوشتم.

در رثاي تو چه مي‌توان گفت، اِي پدر؟
دستان خشكيده تو بعد آنهمه سالها
سالهاي رنج و مَرارت
پُر از رنج زيستن
مَرارت بودن،
آيا شود كه دوباره
دستان كودكانه مرا
گرم بفشارد؟
نه، نه! باورم نيست!!
گذشته‌ها گذشته‌است،
و من ديگر خيال هم نمي‌كنم
كه دوباره
دست در دست
پا به پاي تو گام بردارم
و با تو راه فردا بپيماييم!
گذشته‌ها گذشته‌است،
و من اندكي قد كشيده‌ام
اما هنوز كودكم.
اين نهال نوشكفته
ـ تازه نشسته به بار و بَر ـ
ريشه در تو
امتداد بودن توست اي پدر!
تند باد حادثه را چاره است
با ريشه‌هاي ستبر وپير
اي واي از نسيم
وقتي كه روزگار
ريشه‌هاي مرا جويدن گرفته‌است!
* * *
لحظه، لحظه بدرود است،
اين آخرين دقايق شب
و من تنها،
پشت پلكهاي خواب رميده
ـ شب زنده‌ دار ـ
تورا ـ اين قامت خميده،
رنجيده ـ مي‌نگرم.
با من سخن بگو،
اي مهربان پدر.
من هرچند قد كشيده‌ام
اما هنوزهم
ـ بگذار اعتراف كنم ـ
چون كودكان خُرد،
در انتظار مهر توام.
دوست دارمت!
دستان سرد تو
ـ اين آشيان مهر ـ
ديروز،
مثل خانه آفتاب
گرم بود!
اين خانه را پدر، با تو
رونقي ديگربود.
با من سخن بگو
كه شب همه شب
در انتظار تو بوده‌ام، سالها!
با من سخن بگو
تا صبح چيزي نمانده‌ است!
(طلوع آفتاب و غروب تو . . .
. . . چه غمگِنانه!)
* * *
من سالهاي كودكي را
هرگز بدست خاطره‌ها نخواهم‌ داد.
آكنده از بوي عطر ياس . . .
آن دو چشم دل‌ نِگران
كه مهربانانه از دور
مرا مي‌پاييد.
آن سالها، پدر
سايه‌اي بود
كه حضورش، حتي كمرنگ
از نگاه كودكانه ما
دور نمي‌ماند.
در خيال من پدر
چون توهمي برآمده از ژرفناي خيال
محو در فضاي مه آلود كودكي
مردي بود كه صبح‌ها وقتي از خواب
بيدار مي‌شديم
دستانش بوي نان تازه مي‌داد،
و ظهرها مي‌خوابيد،
شب‌ها مي‌رفت،
و صبح كه مي‌آمد، نان تازه مي‌آورد.
در اين مرّگيها هيچوقت ندانستم
سياهي موهايش چرا به سپيدي گراييد؟
(ندانستم تا وقتي كه دستان خودم نيز
بوي نان تازه گرفت!)
چه خوب بود آن ايام،
آفتابش چه رنگي داشت!
ظهرها كه خواب بودي،
شمعداني‌ها . . .
حوض . . .
مگس‌ها . . .
چه آرامشي داشتيم!
دريغ ايام رفته را،
در سايه‌سار بودنت، پدر
چه صفايي داشتيم!
تو خوب مثل نم‌نم باران
و مهربان چو بهار
و دستانت،
اين دودست چروكيده و سرد
حصار ايمن من بود.
و چشمانت ـ كه ديگر زلال نيست، مثل سابق ـ
امروز جلاي قديمها را ندارد.
امروز، . . . امروز!
آه، امروز من پاي آينه چند گاهي است
موهاي سپيدي را مي‌شمارم

* * *
ديشب ترنم ترانه باران
مرا به‌خود مي‌خواند،
چه نرم دانه‌هاي مرواريد
بر سرم فرومي‌ريخت.
ديشب من و نوازش باران
چه حرف‌ها گفتيم! . . .
. . . حيف،
من و ترنم باران!
من و ستايش انسان!
چكاچك باران،
قهقاه طوفان بود
باد، تندر، باران،
مهيب و خشمگين،
كف بر لب!
و من چو كودكي معصوم
هراس‌هاي فردا را
تب آلوده مزمزه مي‌كردم!
ترس، يأس، تنهايي!
ديگر كدام دست
ـ كدام دست محبّت ـ
پر ز تمنا،
پر از باران،
حصار ايمن من خواهدبود؟
طوفان مستانه قهقه مي‌زد،
و به‌من هشدار مي‌داد، فردا را
فرداي بي طلوع
فرداي بي تو
طوفان مست قهقه مي‌زد!




چهارشنبه 12/4/81:
دوست عزيز آقای مجيد رياضی
درگذشت پدربزرگ گراميتان را صميمانه به شما و خانواده معزز تسليت عرض ميکنم،
روح آن مرحوم شاد، عمرتان دراز و توفيقتان روزافزون باد