Sunday, September 29, 2002
من و آدمهايي مثل من، بخواهيم يا نخواهيم بهشدّت تحت تأثير جنگ قرار داريم. چون سنين شكلگيري شخصيّت و روحمان را در آن حال-و-هوا سپري كردهايم. روزهاي گذشته يادآور روزهاي آغازين جنگ بود، در صفحهي دوستمان خاتون هم مطلب قشنگي در اين مورد خواندم. نميدانم خاتون چقدر از آن ايّام را بهياد دارد و در آن روزها چند سال داشته، امّا براي من اين روزها يادآور خاطرات ديگريست. بهياد ميآورم روزي را كه در آخرين روزهاي سال 66 در يك سنگر عراقي، در درّههاي آنسوي ماؤوت (تقريباً مقابل سردشت، در خاك عراق) برچسبي پيدا كردم با طرحي از يك محراب كه باريكهاي خون از ميان آن جاري بود و لالهاي از آن بردميدهبود، زير برچسب بهخطّ عربي نوشتهشدهبود: «اَلشُّهداءُ اَفضَلُ منّا» (چيزي مشابه ‹شهيد از همه برتر استِ› خودمان!) كه بعداً فهميدم نشانهي تشكيلاتيست مانند ‹بنياد شهيدِ› ما. بهياد ميآورم خبرنگاري برايم نقل ميكرد در عمليّات رمضان بهخاطر زياد بودن تعداد مجروحين نوبت به مجروح عراقي كه در بيرون سنگر اورژانس ماندهبود نميرسيد و او هر وقت كه بههوش ميآمد با آخرين رمقي كه در بدن داشت ميناليد: «ماي» (آب در لهجهي محلّيِ عراقي) تا اينكه ميميرد و در جيب سرباز عراقي كيفي را يافتهبود حاوي عكس پسر و دختري كوچك كه پشت آن نوشتهشدهبود: «ابني علي و بنتي فاطمه» (پسرم علي و دخترم فاطمه). بهياد ميآورم كه دكتر شريعتي در بحث مذهب عليه مذهب ميگويد كه در هيچجاي تاريخ، هيچگاه حقّ-و-باطل تمام قامت در برابر هم نايستادهاند، بلكه هميشه در برابر هر حقّي، حقّ ديگري علم شدهاست. بهياد ميآورم براي يك كشتهي عراقي در شلمچه فاتحه خواندم، چه (چرا كه) ميدانستم او نيز كساني را دارد كه چشم به راهش دوختهاند (شايد اگر فرصتي بود، او براي من فاتحه ميخواند!). دفاع مقدّس! نميفهمم چه اصراري داريم براي تقديس و ايزوله كردن هر چيز كه ممكن است (يا بايد) يك روز مورد نقد قرارگيرد؟! ميدانم كه جاي خيليها (از هر دو طرف دعوا) در ميان ما خاليست. آيا واقعاً نميشد جور ديگري موضوع را حل كرد؟ هرچند كه اين جنگ براي جمهوري اسلامي واقعاً نعمت بود!!...
احمد كريمي || 11:19
Friday, September 27, 2002
داشتم از تضادها و تعارضهايي ميگفتم كه بهآنها گرفتاريم. البته اينها شايد درگيريهاي خودِ من باشد با خودم كه دارم به بيرون از خودم نسبت ميدهم. درهرحال اميدوارم شما مثل من نباشيد.
شايد قبلاً هم راجع به اين دوگانگي (يا چندگانگي) چيزهايي گفتهباشم. هر يك از ما داراي ابعاد، نقشها يا شخصيّتهاي گوناگوني هستيم، بهعبارت ديگر هر يك از ما داراي ‹من›هاي مختلفي هستيم؛ من همانام كه در محيط كارم هستم؟ من همانام كه در خانوادهام هستم؟ من همانام كه در كوچه و خيابان هستم؟ من همانام كه در وبلاگم هستم؟
بيگانه ارديبهشت 81
چشمها را ميبندم
و تن ميسپارم
به تقديري كه در راه است.
× × ×
آنچه كه هستم آميختهايست
از ‹من›هاي من:
مني كه دلم ميخواست باشم،
مني كه بايد باشم،
مني كه ميتوانستم باشم،
... و مني كه هستم!
در برابر من دلخواستهام
ديوارهاي بلندي از تقدير
-بلند و سترگ-
در برابر بايدِ من
ديوارهايي از جنس جبر
و ناتواناييهايم
و در برابر مني كه ميتوانستم
ديوارهايي از سستيهايم!
× × ×
جبر،
يا تقدير
چه فرق دارد؟
چيزهايي بر من حاكم است
-خارج از ارادهي من-
كه مرا واميدارند
به آنچه بودن من است.
من با خود بيگانهام،
من و او
سالهاست كه هر يك
به راه خود رفتهايم.
احمد كريمي || 02:45
Thursday, September 26, 2002
آدميزاده موجود غريبيست. چيزيست ميان دو مطلق واقعي. گاهي در عوالمي سِير ميكند كه عقل فلك در آن حيران ميماند و شايد لحظهاي بعد درگير خواستههاي كوچكي ميشود كه ناچار است از زورِ حقارت (حقارتِ خودش و حقارتِ خواستههايش) آنها را در سكوتي رازآلود برگزار كند. گاهي آدمي كه خيلي عادّي جلوه ميكند، آبرومند است و كلّي با حجب-و-حياست، وقتي سرش را در سوراخ تنهايي خودش فروميكند (جايي مثل همين وبلاگ) چيزهايي از او بيرون ميريزد كه شايد در جمعِ ديگران چندان تمايلي به افشاي ارتباط اينكه هست با آن منِ ديگرش نداشته باشد. آنچه كه بهواقع رخ داده اينست كه من براي شما، براي شمايي كه همين الآن داريد اين يادداشتها را ميخوانيد بخشهايي از خودم را بيرون ريختهام كه شايد در حالت عادي براي گفتن اين حرفها نياز به سالها دوستي و اعتماد داشتم و شايد دليل جذّابيّت اين كار همين باشد. شما، هركس و هرجا كه باشيد، حالا براي من گوش شنوا، مورد اعتماد و كاملاً نزديكي هستيد كه بهخوبي مرا درك ميكنيد و البته اين رابطه خيلي هم يكطرفه نيست، چون شما هم گاهي برايم چيزهايي مينويسيد. شما براي من واقعيّت داريد، ولي عينيّت نداريد. كاملاً واقعي هستيد، چون هر دوي ما در معرض عكسالعملهاي متقابل قرار داريم، واقعاً روي همديگر تأثير ميگذاريم. امّا عيني نيستيد، چون رابطي مانند كامپيوتر در ميان ماست. شما ميتوانيد هر تصوّري كه دوست داريد از من داشته باشيد: خوب يا بد، عاشقپيشه يا هرز و كثيف، آدمي سنّ و سال دار يا جواني خام و سربههوا. ما معمولاً با واقعيّتهاي غير عيني درگيريم، يك جورهايي تن-و-بدنمان را به خارش مياندازند، در برابر آنها (شايد بهخاطر جهلي كه بهنوعي در مواجه شدن با آنها احساس ميكنيم) حسّ بدي در ما ايجاد ميشود، احساس ميكنيم كلاه سرمان رفته، يا شايد فكر ميكنيم (بلانسبت شما) خر حسابمان كردهاند! در نتيجه بيشتر در لاك دفاعي فروميرويم و مثلاً در حاليكه شناسهاي بيربط داريم، معلوم نيست IP معتبري هم داشتهباشيم و هيچ حساب بانكي و كارت اعتباري و چيز ديگري هم در اين هفت آسمان اينترنت نداريم باز هم شايد براي اينكه موشكي در جواب موشك داده باشيم، وقتي پيغام ميگذاريم، از نوشتن اسممان امتناع ميكنيم!
از اصل حرف دور شدم، نه؟ بههرحال در برابر چيزهايي كه هستند امّا نميبينيمشان يا نميتوانيم ببينيمشان حالمان بد ميشود. گاهي هم از اين حالت استفاده (يا سوء استفاده) ميكنيم و راست يا دروغ هر چه دل تنگمان ميخواهد را ميگوييم و شايد خواسته يا ناخواسته چيزي را از خود به نمايش و در معرض قضاوت ديگران ميگذاريم كه نيستيم يا ميخواهيم باشيم.
راستي شما راجع به من چه فكر ميكنيد؟ برايم بنويسيد، شايد بيشتر حرف زديم. بههرحال شما براي من كاملاً جدّي و پررنگ حضور داريد. زياد حرف زدم، نه؟ تقصير اين ژينوس شد كه سؤالپيچم كرد.
احمد كريمي || 19:53
Wednesday, September 25, 2002
ديروز مراسم ماه پيشاني بود. خيليها آمده بودند، جاي بقيّه دوستان هم خالي بود. دوستان و همراهانِ فروزان از كلكده (كه متأسفانه هيچيك را نميشناختم)، خيلي از رفقاي پرشينبلاگ كه پوريا زحمت كشيد و هركس را شناخت، در فهرستي يادداشت كرد و همچنين سفير كه مصاحبهاي هم با چند نفر انجام داد، شنيدم كه از بچّههاي جارچي هم آمده بودند. از دوستاني كه توفيق آشنايي دست داد: آقايان رنگين كمان، شعر راهي، نيكا و آقاي ايكس (كه نميخواست هويّتش فاش شود و پوستر بسيار زيبايي را طرّاحي و آماده كرده بود كه ميان دوستان حاضر توزيع شد) و همچنين خانمها رنگين كمان (اين با آقاي رنگين كمان فرق دارد!)، خاتون و مسيحا. دوستمان آشنا قبلاً گفتهبود كه نميتواند بيايد. ژينوس هم خيلي دنبالش گشتم، امّا نيامدهبود. چيزيكه خيلي توجّهام را جلب كرد حضور خواهر و برادري بود كه ميگفتند وبلاگ ندارند امّا با دنبال كردن خبرها در اين مراسم شركت كرده بودند! حتماً گزارش كامل اين مراسم در صفحهي دوستاني كه بيشتر به كارهاي اطلاعرساني ميپردازند، بهصورت كاملتر درج خواهد شد.
ديروز فكر ميكردم كه ما، اين غريبگان آشنا و آشنايان غريب را چه چيز به گِرد هم فراخواندهاست؟ ما چقدر بههم نزديكايم و چقدر از هم دورايم؟ گلهمند بودم از اينكه گاهي دنيايمان چقدر كوچك ميشود. چقدر خوب ميشد اگر ماهپيشاني هنوز در جمع ما بود و برايمان مينوشت، چقدر خوب ميشد اگر ماهپيشانيهايي كه هستند را قدر ميدانستيم. ديروز دلم سنگين شدهبود، دلم گريه ميخواست ...
احمد كريمي || 09:42
Sunday, September 22, 2002
خوابيدي بدون لالايي و قصه / بگير آسوده بخواب بيدرد و غصه
ديگه كابوس زمستون نميبيني / توي خواب گلهاي حسرت نميچيني
ديگه خورشيد چهرَتو نميسوزونه / جاي سيليهاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني / يا با ترديد كه بِري يا كه بموني
رفتي و آدمكها رو جاگذاشتي / قانون جنگل رو زير پا گذاشتي
اينجا قهرند سينهها با مهربوني / تو تو جنگل نميتونستي بموني
دلت رو بردي با خود به جاي ديگه / اونجا كه خدا برات لالايي ميگِه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره / توي دنيايي كه آدمك نداره
احمد كريمي || 20:05
احمد كريمي || 05:16
احمد كريمي || 05:08
احمد كريمي || 05:07
احمد كريمي || 05:05
Friday, September 20, 2002
احمد كريمي || 12:44
احمد كريمي || 12:38
احمد كريمي || 12:34
Wednesday, September 18, 2002
چارفصل
بهار
صداي پاي بهار ميآيد
و آفتاب گرم و صميمي مرا به خود ميخواند.
سرشاخههاي درختان
دستان مناند
براي ستايش
كه آفتاب پر ز مهر را
هر صبح و شام
نيايش ميكنند.
من، با ريشههاي ستبر و پير
جوانههاي جواني ميشكفم
ز سوز و ز سرما چه باك
وقتيكه بهار با من است!
داشتم قطعهاي مينوشتم بهنام ‹چارفصل›، فعلاً بهارش را نوشتم، سه فصل ديگر باشد براي وقتي ديگر!
احمد كريمي || 16:46
Sunday, September 15, 2002
چراغهاي خانه تاريكاند و در خلوت بيانتهاي اين شهر تنها چراغي كه ميسوزد و تنها دو چشمي كه بيدارند چشمان شبزندهدار مناند. گاه ميانديشم براي چراغهاي مهرباني نيز جز كورسويي نماندهاست. گاه ميانديشم ‹دوستت دارم› اين كلام مقدّس را چه ارزان بر سر هر كوي فرياد ميكنند. گاه ميانديشم ديگر زمانه، زمانهي ما نيست و عشقهاي ارزان ديگر هيچ مجنوني را به خانهي ابنسلام راه نخواهد برد. گاه دلم براي خودم ميسوزد، سالهاست كه هيچ جوانهي شوقي و هيچ شعلهي عشقي و هيچ دست پُر مهري مرا به ناز و نياز نوازش نكردهاست. مغرورتر از آنام كه به گدايي محبّت بنشينم و دلم نيز گرانبهاتر از آنست كه بر هر خس-و-خاشاك بياويزم. گاه ميانديشم ميان اينهمه آدم و تنها؟! بايد از جنس من باشي، بايد از چشم من دنيا را ببيني، بايد با پوست من لمس كني، تا اينطور گنگ-و-مبهوت نگاهم نكني. گاه دلم براي خودم ميسوزد. من مثل اوّلين آدم دنيا، بي حوّا، تنهاي تنها، از ميان بيابان، پاي برهنه، لخت-و-عور، راه زندگي در پيش، ده سال، صد سال، هزار سال راه آمدهام. من گاه به سالهاي كودكي باز ميگردم و آغوش پر از مهر مادري را ميطلبم كه از او جز نامي و سايهاي در خاطر خيالم باقي نيست. اكنون، در اين لحظه چقدر از آن روزها دورام. من با بودن خود خو كردهام امّا هنوز گهگاه نسيم بوي آشنايي را به مشامم ميرساند، كودكانه شادي ميكنم كه من فراموش نكردهام، هنوز هستم ...
شبزندهدارم و ناهشيار، ميانهي خواب و بيداري، وهم و واقعيّت، بايد و هستن، سالها گذشتهاست (كه هر لحظه ساليست و هر سال دمي و آدمي: آهي و دمي!).
◄اميد دي هفتادوهشت
هر صبح،
در اولين تابش خورشيد،
چيزيست كه ما را بهخود ميخواند.
اين عروس پير،
ـ اين راز سر به مُهرـ
سالهاست كه دل از ما بُردهاست!
هر صبح،
چيزي درونمان ميخواند:
”... رفتن، رفتن،
ـ چون رودـ
جاري، جاري ...“
* * *
هر صبح،
انبوه غصّهها بر دوش،
خود را تَرك ميكنيم!
”كار افيون ماست“،
سالهاست كه خود را از ياد بُردهايم!
روزهاي كودكي،
ـ بيرنگ چون آب،
بيخويش چون آينه ـ
سالهاي سريع جواني،
ـ مثل عقربههاي ساعت من،
هر لحظه در گذرـ
پير ميشويم،
ـ چند موي سپيد،
نامي و ناني ـ
. . . و ديگر هيچ!!
هميشه در پس روزها چيزيست،
كه ما را بهخود ميخواند!
در آخرين لحظهها نيز منتظريم!
. . . و ميميريم، بيآنكه باور كرده باشيم،
پوچي در ميانه دو هيچ را بهسر آوردهايم!
* * *
هميشه خيال ميكنيم،
چيزي در راه است!
مثل من كه ازسالها پيش،
ـ از سالهاي كودكي ـ
حادثهاي را در چهل سالگي به انتظار نشستهام!
يكبار فكر ميكردم در چهل سالگي عاشق ميشوم!
اما شدم!
ـ هر چند از رو نرفتم،
بعد گفتم شايد دوباره عاشق شدم!!ـ
يكبار گفتم شايد در چهل سالگي سر به كوه بگذارم!
ـ درويش مَسلكي پيشه كنم ـ
بعد گفتم شايد در چهل سالگي چيز بنويسم!
(دوست دارم چيزي بنويسم هموزن و همسنگ قصيدهي ”آبي، خاكستري، سياه“ حميد مصدق)
. . . و حالا فكر ميكنم در چهل سالگي بايد بميرم!
* * *
. . . آي چهل سالهها،
آنطرفها چه خبر؟؟
* * *
هميشه ميانديشيم: ”در پس روزها چيزيست،
كه ما را به خود ميخواند ...“
احمد كريمي || 00:51
Friday, September 13, 2002
«گاهي لجم ميگيرد از اينهمه خريّتي كه به آن دچار شدهايم. معلوم نيست خودمان را خر گير آوردهايم يا مردم دنيا را خر حساب ميكنيم!» اينها را عصر چهارشنبه (11 سپتامبر) به مهندس ارشدي ميگفتم. معلوم نيست تا كي ميخواهيم وارونه باشيم. يكسال از اين ماجرا ميگذرد، بنلادن موضوع را صراحتاً بهعهده گرفته، آمريكا به افغانستان حمله كرده و ما هنوز داريم آدرس غلط ميدهيم كه: «نه آقا، كار اين اسرائيليهاي ورپريده بوده!» گيرم كه آنها بيشترين نفع را از اين قضيّه بردهباشند، گيرم كه بر اساس سياست خارجي آنها نزديكي ايران و آمريكا برايشان خطرناك باشد و گيرم كه در اين سالها در اين موضوع موفّق بودهباشند، نوش جانشان، بهخودشان زحمت دادهاند، برنامهريزي كردهاند، تلاش كردهاند، حالا هم دارند ميوهاش را ميچينند. نميدانم ما چرا بايد آنقدر آدرس غلط بدهيم كه خودمان هم وهم برمان دارد كه نكند راستي-راستي خبري باشد؟!
آوردهاند كه: «روزي ملا نصرالدّين از معبري ميگذشت، كودكان هياهو كنان دورش را گرفتند و او براي تار-و-مار كردن آنها گفت: «بچّهها! برويد، برويد. در كوچهي بالا حلوا خير ميكنند!» وقتي همهي بچّهها دور شدند خود ملا را هم شك برداشت كه نكند واقعاً خبري باشد و به او حلوايي نرسد! و اينچنين خود نيز به دنبال آنها روان گشت!».
موضوع ديگر اينكه همهي شما حتماً ‹كامسارا› را ميشناسيد. دوستي فهيم و فاضل و البتّه بسيار عزيز كه از او فراوان آموختهام. اين دوست ما بهقول خودش اجارهنشيني را خوشتر دارد و ميگويد: «اجارهنشيني و خوشنشيني!». اين اواخر او را در صفحهي ‹كاربران قديمي ندارايانه› ملاقات ميكردم، امّا مدتي بود كه اين صفحه بهروز نميشد، اين بود كه برايش يادداشتي فرستادم كه:
سلام آقاجون
شما يادتون رفته كه خيليهاي ديگه هم دوستتون دارند؟
چرا ازتون خبري نيست؟ اون صفحه چرا ديگه جديد نميشه؟
خيلي مخلصيم
احمد
تقريباً بلافاصله پيغامي كوتاه و سپس پاسخي بلندتر دريافت كردم كه:
ايعزيز سلام
شنيدهام که میخواهند يکسالگی وبلاگ را جشن بگيرند، چشممان روشن، خوب اگر به هر ايرانی يک پيکان نرسيد شکر خدا هر کی کامپيوتر داره به يک وبلاگ رسيد، بترکد چشم حسود، ما که بخيل نيستيم، اميدوارم بيايد آن روزی که هر ايرانی يک وبلاگ داشته باشد تا بتواند با سرافرازی بگويد: «من يک وبلاگ دارم پس هستم!» اما ميدانی مشکل کجاست؟ ما ايرانیها اينجور وقتها از هول حليم میافتيم توی ديگ حلوا با نگاهی شتابزده به وبلاگها که عين قارچ دارند زياد می شوند و بچّههای حرامزاده پس میاندازند، متوجّه میشوی که اکثريّت آنها ميرزا قشمشمی است آن سرش ناپيدا، غاز تکبّر میچرانند و فيل نفْس هوا میکنند، با ابتذالْ خودشان را باد میزنند و با قانقاريای وقاحت لاف میزنند و به سقراط هم باج نمیدهند، پنبه در گوش کردهاند و چشمبند بر چشم زدهاند و تبديل شدهاند به دهانی به پهنای فَلَک، هی حرف میزنند و حرف میزنند، آنقدر حرف میزنند و مطالب بیسر-و-تهِ چندر غازی مینويسند که خودشان توهّم برشان میدارد که خيلی نويسندهاند و در نتيجه احتياجی ندارند که مطالب ديگران را بخوانند و اندکی سواد و دانششان را بالا ببرند و اين چيزی است که گزنده و زهرآگين و بهطور خزشی دارد به نسل جوان ما نزديک میشود و شايد هم بهقول نيما راشدان نزديک شدهاست.
آلونک وبلاگ شدهاست محلّ طفره رفتن و شانه خالی کردن، سوپاپ اطمينان و جايگاه تخليهي هيجانات سرکوفته و قشقرق يک مشت آدم بذلهگو در غمانگيزترين جای جهان، جايی که جملات قلنبه مدرک اتهام است. به هر کدامشان اعتراض میکنی و ايرادی را گوشزدشان میکنی میگويند تو نخوان، چنان غرق در خويشاند که نجاست زير پای خود را نمیبينند.
پرسيده بودی چرا نمینويسم؟ معتقدم که در آسمانِ سست، کوبيدنِ ميخهای محکم به مانند ساييدن کشک است، امّا ناگفته پيداست که ساييدن کشک کار گلآقاست نه کامسارا!
اگر هر کس مجاز و صاحب اختيار است که در هر هوايی استنشاق کند، بنده هم مجازم و صاحب اختيارم که از اين مسير عبور نکنم و به کارهای مهمتری برسم که يکی از آنها خواندن حداکثر ۱۰ تا از اين خيل بيشمار وبلاگهاست! بقيه به لعنت خدا هم نمی ارزند!
باقی بقايت
kamsara
بدون هيچ حرف ديگري فقط ميتوانم بگويم از اوضاع پيش آمده بسيار متأسفم! واقعاً گاهي كلافه ميشوم از اين خريّتي كه به آن دچار شدهايم! پيش از اين نيز يكبار گفتهبودم كه ما اغلب استعداد فراواني داريم براي استفاده از هر چيز به بدترين شكل ممكن، آنقدر كه اساساً اصل موضوع را به كثافت ميكشيم و به چيز ديگري تبديل ميكنيم. واقعاً متأسفم!
احمد كريمي || 11:25
Wednesday, September 11, 2002
احمد كريمي || 13:28
Tuesday, September 10, 2002
احمد كريمي || 00:02
جمعه كه بهشتزهرا بودم، صداي بلندگو خبر از برپايي مراسمي در قطعهي مجاور ميداد. مدّاح با سوز-و-گداز داشت حيدر باباي شهريار را با آهنگ ترانهاي از ابراهيم تاتليس ميخواند؛ فكر ميكردم فاصلهي ميان آنچه هستيم و چيزي كه دوست داشتيم باشيم چقدر است؟ شايد اين مدّاح ما هم در خلوت خودش (مثلاً در حمّام خانهشان!) يك ابراهيم تاتليس تمام-و-كمال بود و در كابارههاي استانبول ميخواند. امّا از قضاي روزگار روضهخوان شدهبود، شايد فكر ميكرد اگر چه و چه شدهبود او هم الآن بايد در يكجاي دنيا كسي ميبود ...
شايد هر چيزي را نهايت و غايتي باشد. سيب زردي كه با اوّلين باد از شاخه جدا ميشود، با خود خاطرهاي از يك درخت تنومند و كهنسال (كه ميتوانست باشد) را به پاي هرزه علفهاي چند روزه ميريزد. چند ماه پيش كُندهي درخت پرتقالي كه دو سال پيش خودم آن را بريدهبودم (چون خشك شدهبود)، جوانهزد و ساقهي سبز و جواني با برگهاي معطّر جاي خود را در ميان گلدانها و باغچه باز كرد! اين كُنده در اين چند سال كه ما اصلاً نميديديمش، چون از نگاه ما ديگر موجوديّتي به نام درخت پرتقال وجود نداشت، بود و زندگي ميكرد و خاطرهاي از آن درخت چند سالهي بابا را در خود حفظ كردهبود. (ياد يك جُك افتادم: ميگويند روزي در آبادان كسي مارمولكي را ميبيند كه روي ديوار ايستاده و يك عينك دودي هم به چشم زده، طرف وقتي از سر تعجب به مارمولك خيره ميشود، مارمولك عينكش را بالا ميدهد كه: ها كا، كركوديل نديدي؟) شايد كُندهي خشكيدهي ما هم در رؤياهايش خود را درخت سبز و زيبايي ميديده. ما هم شايد گاهي در خيالمان كسي (يا كساني) هستيم غير از اينكه هستيم، راستي غايت و نهايت ما تا به كجاست؟
احمد كريمي || 00:01
Saturday, September 07, 2002
ديروز عصر رفته بودم بهشت زهرا، سر خاك بابا. فكر ميكردم كه آدم وقتي بزرگ هم ميشود، حتّي بيش از گذشته به پدر و مادرش نياز دارد. ايّام كودكي آكنده از شيطنتها و جست-و-خيزهاي كودكانه هست. آدم وقتي بزرگتر ميشود نياز به شانههاي پدري دارد كه غصّههايش را نزد او بگريد، نياز به دستهاي مردانهاي دارد كه دست و دلش را به او بسپارد و نياز به پاهاي استواري دارد كه قدمهاي لرزانش را جاي قدمهاي او بگذارد. دلم براي بابا خيلي تنگ شده. من ديروز سر خاك گريه نكردم، امّا حالا كه نيمه شب هست، ميدانم قطرهي اشكم فقط براي اوست كه ميچكد ...
باباجون سلام. دلم خيلي گرفته. بعد از رفتن تو تنهاتر از گذشته، راه پر نشيب-و-فراز زندگي در پيش رو، سعي كردم به پاهاي خودم اعتماد كنم. امّا هر روز در حلقهاي تنگ، فشرده و فشردهتر شدم، تا اينكه امروز توهّمزدهي خوابديدهاي را ميمانم كه بيش از پيش به تو نياز دارد، مثل جنيني هستم كه زودتر از موعد به دنيا آمده يا حتّي نه، خودش نيامده، به وسط اين دنيا پرتابش كردهاند. ميدانم كه با گفتن اين حرفها چارهاي براي خودم درست نميكنم، ميدانم كه با اين حرفها مثل چند شب پيش كه خوابت را ديدم، حسابي از من عصباني خواهي شد! دلم برايت خيلي تنگ شده. كاش بودي و به حرفهايم گوش ميدادي. صورت مهربانت را ميبوسم ...
رفقا، حتماً بعد از خواندن اين يادداشت در اولين فرصت دست-و-صورت بابا را ببوسيد و اگر حوصله داشتيد خبرش را به من هم بدهيد. چيزهاي ديگري ميخواستم بنويسم امّا ياد بابا و اشكهايم من را با خود بردند. فقط اينكه قطعهي زيباي زير را دوستمان راهب برايم فرستاده، حيفم آمد شما نخوانيد:
زندگي حركت پويا و قشنگ نهر است،
كه در او
خاطرهها غوطهورند،
و نگاهي به زلال آبش
پاكترين راوي هر خاطره است.
زندگي حوض حياط پدري؛
زندگي ماهي زيباي درون حوض است؛
زندگي فرصت ابراز وجود است براي لبخند؛
كدامين لبخند؟
لبخند دختر همسايه
كه به تو مينگرد.
زندگي گوش سپردن به اذان سحريست؛
و ببين كه موذّن بالا
مي خواند رو به افق
زندگي نو شده است.
بر خيزيد!
زندگي يعني كه بگيريم
دو دستي كه كمي افسرده است؛
و بكاريم گل خنده
بهروي لب هر غمگيني
زندگي يعني پنجره را
صبح به صبح باز كنيم رو به افق
زندگي ...
احمد كريمي || 01:31
Thursday, September 05, 2002
احمد كريمي || 13:32
Monday, September 02, 2002
خبر ديگر اينكه همشهري در ضميمهي خود دو-سه مقاله راجع به وبلاگ نويسي آورده و چند صفحه را نيز معرفي كرده، اميدوارم به همين نسبت كه وبلاگها از نظر كمّي رشد ميكنند، پربارتر هم بشوند. هرچند كه ما اغلب از هر چيز به بدترين شكل آن استفاده ميكنيم!
احمد كريمي || 13:57
عينكِ دودي: حالا بيشتر قدر آنوقتها را ميفهمم كه هر شب نوشتنم ميآمد(!)، نوشتن هم حال و هوايي ميخواهد. نوشتن روح آدم را ميطلبد، ريق قلم نيست. آنوقتها كه چيز مينوشتم روحم را تلطيف ميكردم و دلم را صيقل ميدادم، حالا كه چيزي نمينويسم به خودم هم دروغ ميگويم! ميپرسي: ”مگر آدم به خودش هم دروغ ميگويد؟“ ميگويم: ”آري“، گاهي آدم واقعيّتهايي كه وجود دارند امّا آني نيستند كه بايد باشند را پيش خودش طوري جلوه ميدهد كه دلش ميخواهد باشند، و اينطور آدم به خودش هم دروغ ميگويد!
چند روز پيش داشتم راجع به عينك دودي فكر ميكردم، به اينكه يك عينك كاملاً تيره چقدر آدم را از اطرافش جدا ميكند و چشمها چقدر رابطه ايجاد ميكنند، و اينكه چقدر تنهايند آنهاييكه سعي ميكنند تنهاييشان را پشت شيشهي دودي عينك مخفي كنند.
آدم وقتي به انتظار مينشيند چيزهايي كه بايد باشند اما نيستند و وقتي به شهادت ميايستد چيزهايي كه دوست ندارد باشند اما هستند، در خودش به نوعي تناقض ميرسد. براي تسكين دل ناآرامش هم كه شده ـ شايد، وگرنه براي گم كردن نكبت وجود خود!!ـ به خودش دروغ ميگويد، بعد براي نهفتن رازش بيشتر و بيشتر در لابلاي خود گم ميشود و تنهاتر از هميشه خود را پشت يك عينك دودي مخفي ميكند. شايد بههمين خاطر باشد كه در سالهاي اخير استفاده از اين عينكها اينقدر رايج شده، رايجتر از گذشته!
احمد كريمي || 01:23
