Dar Astane Bolough


Tuesday, January 28, 2003

مؤخره
به‌قول ”حميد مصدّق“
-كه يادش گرامي باد-
”... رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند ...“
و تو بهانه‌ي من باش
براي شدن،
رفتن.
”بهانه“
... مي‌فهمي؟!
تو را زشت يا زيبا،
دور يا نزديك،
دوست دارم.
دو پايِ رفتنِ من باش،
و من
-پاي تا به سر-
دو دستِ دعا، دو چشمِ اميد.
”دوستت دارم“

Sunday, January 26, 2003

خارج از رديف (!): خبر دارم كه دوستاني سلسله مطالب اخير را دنبال مي‌كرده‌اند، به نظر شما اين مقال را ادامه دهيم يا نه؟ حتماً نظرتان را بنويسيد ...

گاه مي‌انديشم
براي چيست، چراست،
سال‌هاي عطش، سال‌هاي اشتياق؟
ميان اين‌همه غوغا
دراين هواي گرفته و غمگين
پُر ز غبار
پُر از سُموم
دغدغه‌هاي اين دلِ كوچك
«گريه‌ي حافظ،
چه سنجد پيش استغنايِ عشق!...»
بايد جوانه زد،
شِكُفت،
بيرون زد.
بايد بزرگ شد،
و پوست‌هايِ كهنه‌يِ اعصار،
رسوباتِ ديروز و هر روزه را
به دور انداخت.
بادا و چنين باد خواستِ من!

گاه مي‌انديشم
براي چيست
اين‌همه شوق، اين‌همه عشق،
اين‌همه دوستت دارم؟

برايِ تو؟
تويي كه در رؤيا،
جايي ميان آخرين افقِ غربِ هشياري
و اولين طليعه‌يِ طلوعِ خواب خانه داري؟
تويي كه در حسِّ ميان انگشتانم
و دانه‌هايِ تسبيح
-هزار دانه،
و هر دانه، ده‌بار،
صدبار،
هزاربار: دوستت دارم!-
مرا به تماشا نشسته‌اي؟

برايِ خودم؟
اين منِ گناه‌آلود؛
پُر از شراره‌هايِ خواهش؟
يادت هست خدا را و شيطان را؟
و اين بازيِ بي‌نهايتِ نيك-و-بد ،
اين دايره‌يِ بي‌آغاز-و-انجام،
از زمين تا آسمان،
از من تا من،
نيمي خدا و نيمي شيطان ...
نه، هرگز!
بي‌سامان‌تر از آن‌ام
كه كسي را برايِ خودم
دوست بدارم!

گفتي كه عادت است؟؟!
... «عادت» ...!!؟
خو كردن به آنچه هست؟!
نه عزيزم،
وقتي چشم‌هايت را ببندي
تا نبيني
و دل نسپاري،
و هيچ دستي را
بي‌مهابا نفشاري،
«وقتي يك‌بار،
-بي هزار دغدغه‌ي عرفان و فلسفه-
نگفته باشي: «دوستت دارم،
اين كلام مِهر را!»
هرگز عادت نخواهي كرد.

... چقدر گفتم و گفتم، ليك
از اين‌همه حرف،
يكي بر زبان آمد
و صدها دگر باقي‌ست!
... و باز، بگذار اعتراف كنم؛
كه «دوستت دارم!»

Thursday, January 23, 2003

مهرِ من، ماهِ من، سلام!
ديشب ...
چه فرق دارد؟!
شبي از اين شب‌ها
-بي‌ماه و بي‌ستاره-
از كوچه‌هاي شهر
-اين شهر بي‌در-و-پيكر،
پُر از بن‌بست،
پُر از چراغ،
بي‌ماه و بي‌ستاره-
گذر كردم.
هزار چراغ، هزار رنگ!
هزار چراغ؛
كه جايي نمي‌تابند!
هزار رنگ؛
كه پيش ريا رنگ مي‌بازند!
هزار قناري؛
كه از دلِ يك نوار مي‌خوانند!
هزار نرگسِ سرمست؛
كه بر فقر و بر فلاكت خويش مي‌خندند!
هزار قامت رعنا؛
-مثل شهر: بي‌در-و-پيكر-
تو را به چند لحظه مي‌خوانند!
هزار خاطره‌ي خوش؛
كه تا به صبح هم نمي‌پايند!
هزار شاخه‌ي دوستت دارم؛
كه ناشكفته مي‌خشكند!
هزار راهِ نرفته؛
هزار عاشقِ دل‌خسته؛
كه تا به صبح قيامت سرپايند!
...
دلم به تهوع نشست،
و پايِ رفتنِ من
-ميان آسمان و زمين-
معلّق ماند!
به خانه برگشتم،
و خاطره‌ي خواب آسوده را تا صبح
براي هر گُلِ قالي
هزاربار گفتم.
هوايِ خانه‌ي من امشب
چه سرد، چه دلگير است!
تو را به جانِ هزار قناريِ آزاد، بگذار
كه من
-تماميِ من-
سري باشم
و تو پايي براي آسودن.
...
چيزي به صبح نمانده،
«دوستت دارم!»

Monday, January 13, 2003

احساس خوبي‌ست
اينكه شنيده شوي،
ديده شوي؛
... و من شنيده شدم!
در ميانه‌ي خواب و بيداري
ندايي مرا به خود مي خواند
درد، يأس، بدون اميد
مي‌ديدم «چراغ‌هاي رابطه خاموش‌اند»
ندايي مرا به خود مي‌خواند
ميان من و تو فاصله‌ها بود
و حريم‌هايي از جنس زمان و مكان
از جنس تن
از جنس پَلَشتي‌ها،
زشتي‌هايم!
(... و نزد خدا چه مي‌شود آورد
جز بهانه‌ها،
عذر تقصيرها؟)
رشته‌اي به‌دستم داد
(از تارِ مهر و پودِ محبّت)
از من تا تو
با دانه‌هايي
و هر دانه ده‌بار،
صدبار،
هزاربار «دوستت دارم»
نبود فاصله‌اي ديگر
ميان ما (من با تو).
چه آزمند، نگاهم
تو را طلب مي‌كرد
و اشك‌هايم
ستاره‌سان مي‌ريخت.
در آسمانِ آبيِ اين دل
-پُر از مِهر و ماه-
تو را صدا كردم
(و در دلِ شب
خدا-خدا كردم!)
من و نهايت خواهش
من و دو دست دعا
من و دو پاي سَفَر
ز خود گذر كردم
( از اين منِ حقير،
سراپا تقصير)
به تو،
رسيده و نرسيده،
خواب يا بيدار،
ميان ماندن و رفتن!
پاي بر زمين و دل در آسمان! ...

... حرف بسيار است؛
باقي بقايت،
محبوبم تا شبي دگر خداحافظ.
«دوستت دارم»

Saturday, January 11, 2003

-وارسته نيستم، گسسته‌ام-
تند رفتم، نه؟!
آري، آري ... امّا
رشته‌هايي هست
كه مرا
با بودنم، آنچه هستم،
آنچه بودنِ من را شكل مي‌دهد؛
پيوند مي‌زند.
رشته‌هايي از تار مهر و پود محبّت
من اين رشته‌ها را
-هيچگاه-
نخواهم گسست!
بگذار دوباره بگويم:
«دوستت دارم!»

Wednesday, January 08, 2003

من: قطعه گِلي افتاده از دست خدا،
مسافرِ تنهايِ قطاري
... كه بنايش رسيدن به جايي نيست،
... كه معلوم نيست كِي از خط خارج خواهدشد!
«صبر و اميد»
(چونان كه گفته‌اند)
ديگر دَوايِ دردم نيست!
كدام صبر، كدام اميد؟!
چشمان من ديگر،
حتي در دور دست
فردايي را نمي‌بينند!
«اينك»
از من هرچه هست
در «اينك» جوي
و غير آن ديگر هيچ!!

تو مثل آفتاب: گرم و مهربان
مثل برف: پاك و فراگير
مثل بويِ خوش: هميشه، در همه حال
براي من، تو مثل زمان
جاري و سيّال
هميشه، در همه جايي.
هويّت، زمان و مكان
براي ما
-آدم‌هايِ بي‌معناست
و تو،
فارغ از همه اين‌هايي!
تو: «يك نام
و مختصّاتي معلوم»
تجسّم «چيزي» هستي
كه در دلم جوانه مي‌زند، مي‌رويد.
كجا و چه وقت براي من،
براي اين تن خاكي‌ست.
تو هميشه با مني، خواهي بود.
(«پرواز را به‌خاطر بسپار،
پرنده مردني‌ست»
فروغ را كه يادت هست؟!)
«دوستت دارم» ...

Monday, January 06, 2003

«چيزي» راه گلويت را مي‌گيرد.
«تَن» اين بهانه‌ي كوچكِ دوست‌داشتن را
امروز يا فردا
بايد گذاشت و گذشت!
(چه فرق مي‌كنند تاريخ و جغرافي
وقتي‌كه دل به دريا سپرده‌ باشي؟)
«جنسيّت» اين جيفه‌ي حقير را
از خود دور مي‌كنم (سعي مي‌كنم)
و تو را برتر از لطافت اندام مي‌بينم
آنچه برايم مانده
عشقي‌ست ناب
بي هيچ دغدغه‌ي جنسيّت
و مي‌بوسمت ...
نه براي يك لحظه،
براي هميشه؛
نه براي اين‌كه يك زن هستي،
چون دوستت دارم!

Sunday, January 05, 2003

يك‌شنبه 15/10/81:
«چيزي» گلويت را مي‌گيرد.
چشم‌هايت در گلِ قالي
و در سفيدي ديوار «چيزي» را مي‌جويد.
به آدم‌ها خيره مي‌شوي.
به صداها گوش مي‌دهي.
همه چيز و هيچ چيز،
همه كس و هيچ كس،
نه چندان غريبه، نه چنان آشنا.
در هاي-و-هويِ باد تن به رخوت دوست‌داشتن سپرده‌اي
و در ميانه‌ي طوفان چراغ عشق افروخته‌اي.
دانه‌هايي پيوسته با رشته‌ي مهر از ميان انگشتان تو مي‌لغزند
و با هر دانه ده‌بار،
صد‌بار،
هزاربار تكرار مي‌كني:
دوستت دارم،
دوستت دارم،
دوستت دارم ...