Saturday, February 22, 2003
همانطور كه ديديد بحث ما به نقطهي مشخّصي نرسيد، شايد حق با دوستانمان باشد و من دارم برايِ خودم ميبافم! البتّه از اوّل هم طي كردم كه صرفاً دارم نظرات خودم را بيان ميكنم و به دنبال نسخه پيچيدن برايِ ديگران نيستم، امّا چقدر خوشحالتر ميشدم اگر چيزهايي هم از دوستانمان ميشنيدم به جايِ اينكه فقط پاسخگويِ آنها باشم و در هر حال آرزويِ روزي را دارم كه همهيِ ما بتوانيم در كنارِ هم با تفاهم ، آرامش و آزادي زندگي كنيم و مواهبِ اين وطنِ عزيز برخوردار باشيم.
... بعد از اين دست من-و-زلف چو زنجير نگار / چند-و-چند از پيِ كامِ دلِ ديوانه روم
«ستاره»
گفته بودم:
‹بگذار
كه من –تماميِ من-
سري باشم،
و تو پايي برايِ آسودن› ...
× × ×
پاهايت مرا به خواب ميخوانند.
ميانِ سرانگشتانِ تو
و موهايِ من رازيست،
كه از كويرِ دلم
هزار غنچه و گل ميروياند،
و هزار قناريِ عاشق را
به خواندن ميدارد.
بگذار، بگذار دوباره گريه كنم
(كه بر اين كوير
-پُر ز عطش-
سالهاست
كه هيچ بارانِ مهري نباريده
بگذار گريه كنم
كه اين حال
گريه هم دارد)
بگذار قناريها به آشيانه برگردند
و اشكهايم ميان دستهايِ تو خانه كنند.
بگذار دوباره گريه كنم،
كه جُز زانوانِ تو
كدام پاي مرا به خواب ميخواند؟
و جز سرانگشتانِ تو
كدام دست
-به هر نوازشِ مهربانانه-
ابرهايِ تيره
از آسمانِ بارانيِ اين دل ميروبند؟
و جُز سينهيِ پُر از مِهرت
كجاست مَحرمِ گريههايِ خاموشم؟
كه عاشقان اينگونهاند:
در سكوت ميگريند
و اشكهاشان
نه بر زمين،
كه بر آسمان عروج ميكنند!
بر آسمان بنگر،
ببين ستارههايِ درخشان را!
-يادشان بهخير،
آنان كه به يكباره
پَركشيدند و ستاره شدند!-
من هم شبي ستاره خواهم شد
و هر شب وقتي كه خوابيدي
چشمانِ تو را خواهم بوسيد
و تا صبح
چشمك خواهم زد،
... خواهم افروخت،
... زندگي خواهم كرد!
«دوستت دارم!»
احمد كريمي || 22:33
Sunday, February 16, 2003
1/ رابطهيِ دين و حكومت را آنان كه داعيهدارِ حكومتِ ديني هستند بايد تعريف كنند! برايِ خودِ من جامعهيِ ديني تعريف دارد (كه قبلاً آنرا عرض كردم) امّا حكومتِ ديني …!؟
2/ هنوز جامعهيِ ديني را از حكومتِ ديني تفكيك نكردهايد! جامعهيِ ديني در انگارهيِ من همان ‹جامعهيِ مبتني بر اصولِ دمكراسي› است با اين پيششرط كه تفكّر و رَوَندِ غالب در آرايِ مَردم نگرش مذهبي باشد؛ جامعهاي كه بتواند مردم را با طيفِ وسيعي از آرايِ گوناگون تحمّل كرده و آزادي، آسايش و رفاه را برايِ همهيِ آنان به ارمغان آورد (خيلي هم سخت نيست، فقط كمي مدارا و بهقولِ آقايِ زند نگاه دوختن به فراترها را ميخواهد!). امّا حكومتهايِ ديني، بنا بر نمونههايي كه ديدهايم و ديدهايد غالباً اگر به حكومتهايي خودكامه نيانجاميده باشند، يا به دنيايِ مَردم كثافت زدهاند، يا به آخرتِشان (و گاهي هم به هر دو!). در مورد حكومتِ اسلامي، به اعتقادِ من اساساً بهمعنايِ واقعي هيچوقت شكلِ خارجي پيدا نكردهاست، حتي در صدرِ اسلام!
3/ در بابِ موضوعِ لائيك بودن در امورِ سياسي، اولاً آنها كه نظامِ فعليِ ايران را زاييدهاند، خودشان هم بايد بزرگاش كنند! ثانياً لائيك بودنِ يك ساختار به معنايِ بيدين بودنِ تك-تكِ عناصرِ آن نيست، بلكه كافيست ساختار، سازمان يا تشكيلاتي (بخوانيد: حكومتي) كه قرار است برايِ طيفهايِ گستردهاي از مَردم تصميم بگيرد، عليرغمِ داشتنِ عناصري مؤمن (با ايمان به خداوند) در عينِ حال آرا، عقايد، علايق و نظرات گروهي از مردم را، حتي اگر در اكثريّت باشند هم بر همهيِ آنان تحميل نكرده و زمينهسازِ ديكتاتوريِ دمكراتيك! (توجّه داشتهباشيد كه اكثريّت هم ميتواند نسبت به اقلّيّت ديكتاتورمآبانه رفتار كند) نباشد.
4/ توطئههايِ مذهب يا توطئهگرانِ مذهبي؟؟! اين تيغِ دو دَم اگر به دستِ زنگيِ مست افتادهباشد چه؟ قبلاً هم عرض كردم كه مقصّر مذهب نيست، مقصّر آنهايي هستند كه استحمارِ مذهبي را بنياد كردهاند و خلايقي كه چشم-و-گوش بسته، دنيا و آخرتشان را فروختهاند و تن به خريّت سپردهاند!
… و دستِ آخر اينكه خودِمانيم، اين رفقايِمان ما را هم اغفال كرده و از راه بهدر كردندها! بهتر نبود بهقولِ ‹گلآقا› همان كشكِمان را ساييده، چايِ ديشلمهمان را هورت ميكشيديم و عاشقانههامان را فرمايش ميكرديم؟ (اين پاراگرافِ آخر را خودِمانيترها بخوانند!) شما هم نظر بدهيد …
احمد كريمي || 01:07
Saturday, February 15, 2003
به چند نكته توجّه كنيد؛ و قبل از همه اينكه تا جايي كه من ميدانم اين ژينوس با آن ژينوس متفاوت هستند و در نتيجه من خودم را خيلي ملزم به پاسخ نوشتن برايِ دوستي كه حاضر نيست كمترين عُرفيّاتِ اينترنتي (استفاده نكردن از نام ديگران) را رعايت كند، نميدانم! امّا با اين حال دوستِ من، قرار بود با هم سرِ مخاصمه و دُگمانديشي نداشتهباشيم. من داعيهدارِ امرِ به معروف-و-نهيِ از منكر و جهاد و تولّي-و-تبري نيستم، خودم را هم وكيل-و-وصيِّ دينِ خدا نميدانم. من فقط راجع به چيزهايي حرف ميزنم كه فكر ميكنم درست هستند، يعني شايد يكروز به اين نتيجه رسيدم كه همهيِ اينها غلط هستند و در آن صورت حتماً به اشتباهاتم اعتراف خواهمكرد. دوستِ من سعي نكنيد با دامنزدن به تعصّبات و ديدگاههايي كه نتيجهاش را در اين سالها ديدهايم و ديدهايد، فضايِ سالمِ اين بحث را خراب كنيد. اين حقِّ ماست كه بتوانيم در كنارِ هم با واقعبيني بهقولِ شما جريان داشتهباشيم، همچنانكه شأنِ انسان هم همين هست. ‹كافر›، ‹ضدِ دين›، ‹عدول از ارزشها› و ... خوراكهايِ آلودهاي هستند كه در اينهمه سال به خوردِ من-و-شما دادهاند و ميبينم كه معدهيِ شما چه سخت به اينها عادت كردهاست! شايد همهيِ ما كمي بدخوراك شدهايم! موضوع ضديّتِ با دين و خدا نيست، موضوع كلاهِ گشادي است كه احتمالاً به نامِ خدا و مذهب بر سرِ اين خلايق رفتهاست، موضوع اينست كه ميخواهيم ببينيم ديني يا غيرِديني بودن چه كاركردهايي دارند و من هم در اين ميانه فقط مراقبام نه كلاهي بر سرم برود و نه كلاهي از سرم برداشتهشود. همين!
ادامهي اين مقال در اوّلين فرصت با سركار خانم افشار خواهدبود...
احمد كريمي || 20:12
Friday, February 14, 2003
چه خوب هست كه روزهايي وجود دارند برايِ يادآوريِ اينكه آيا هنوز هم دلي برايِ سپردن داريم؟ آيا هنوز دوست داريم؟ و هنوز دوست داشته ميشويم؟ نكند يكوقت آنقدر درگيرِ كارها، حرفها و بحثهايِ جدّي شويم كه ناگهان متوجّه شويم يكي از جدّيترين كارهامان را فراموش كردهايم! واي اگر امروز هيچ هديهاي، يادداشتي يا لااقل نگاهِ محبّتآميزي دريافت نكردهباشيم؛ اگر امروز صبح كه از خواب بيدار شديم، هيچ نامي قلبمان را به لرزش درنياوردهباشد؛ اگر فراموش كردهباشم امروز، روزِ عشق بود و به عاشقان تعلّق داشت ...!
«رُزهايِ كاغذي»
باريكههايِ روزنامه را
با هزار شوق،
مفتولهايِ فلزي را
با هزار شرم
برهم ميپيچم.
سرخي را از لبهايِ سرخت
و سبزي را از رؤيايِ سبزت
وام ميگيرم.
رُزهايِ كاغذي را
-با عشق، با اخلاص-
به تو تقديم ميكنم؛
تويي كه بيچيزيم با تو
بر همهيِ چيزهايِ دنيا
لبخند ميزند.
«دوستت دارم!»
احمد كريمي || 17:50
Wednesday, February 12, 2003
دوستمان خانم مينا افشار كه ظاهراً صاحب نامي نيك و قلمي توانا هستند برخود زحمتي هموار كردهاند. اميدوارم اين بحثها همهي ما را به سرانجامي خير رهنمون باشد. تا آنجا كه به من مربوط ميشود، چيزي كه برايم مهم هست، روشن شدنِ حقايق و ذهنِ خودم ميباشد و اميدوارم تا انتها بدونِ هيچ تعصّب و دُگمانديشي راهِ عقل و منطق را بپيمايم؛ لذا از ساير دوستاني كه موضوع را پيگيري ميكنند خواهش ميكنم من را با تذكّرات و راهنماييهايِ خود روشن كنند.
دوستِ خوبم، آشنا (طيِّ يادداشتي كه در بخش نظرات گذاشتهاند) نكتهيِ خوبي را متذكّر شدهاند؛ حسابِ حكومتها را بايد از نفسِ دين جدا كرد. از منظرِ من جامعهيِ ديني يا دينمدار جامعهاي هست كه مَردم به امورِ دينيِ خود بدونِ هيچگونه فشاري ميرسند بدونِ آنكه مزاحمتي برايِ سايرِ نگرشها (حتي غير مذهبيها) ايجاد كنند. با توجّه به شرايطِ امروزِ زندگي شايد بهتر باشد كه در امورِ سياسي لائيك باشيم و اين به نظرِ من منافاتي با مذهبي بودنِ تك-تكِ افرادِ آن جامعه ندارد. آزادي و حيطهيِ آن تا جايي كه به حكومت مربوط ميشود، لازم است با آزاديِ ديگران تداخلي نداشتهباشد. البته من ميتوانم برايِ حفظ شئونات و اركانِ ديني خودم را از برخي آزاديهايي كه جامعه برايم قائل شدهاست محروم كنم. منِ مسلمان در اين جامعه همانقدر حق دارم كه يك غير مسلمان، مهم اينست كه هر دويِ ما بتوانيم بدونِ هيچگونه خراش و اصطكاكي در كنارِ هم زندگي كنيم. اگر من مسلمانِ تمام عياري هم باشم، حتماً دينِ من برايِ درونِ خانهام نيست و در رفتارهايِ اجتماعيِ من هم نمود مييابد امّا اين بدان معنا نيست كه با نامِ نهيِ از منكر، منكراتي ديگر (نقضِ آزاديهايِ ديگران، رخنه در حيطهيِ خصوصيِ افراد، انواعِ مزاحمتهايِ اجتماعي و ...) را مرتكب شوم. آنچه كه امروز اتّفاق افتاده اينست كه عدّهاي با دكّانداريِ دين و با برداشتهايي خاص از دين احكامي را (از خود يا بر اساسِ برداشتهايي كه از دين دارند) صادر ميكنند كه لزوماً هم عينِ دين نيست و همه چيز را به كثافت كشيدهاند. من اصرار دارم كه حكومتِ ديني (يا چيزيكه آقايان به آن معتقد هستند) را نقد كنيم، تيشه به ريشهيِ همه چيز زدن با نامِ خدا را نقد كنيم، استحمارِ مَردم بهنامِ مذهب و سواري گرفتن از آنها را نقد كنيم امّا اساسِ تفكّرِ ديني را در ذهنِ اين مَردم متزلزل نكنيم. من تصوّر نميكنم با بيدين شدنِ اين مردم مشكلي از مشكلاتِ آنها حل شود.
احمد كريمي || 15:25
Friday, February 07, 2003
در روزهايِ گذشته يكي-دو مطلب جا ماند، از جمله حرفهايي كه برايِ دوستِمان مينا داشتم. قبل از هر چيز بايد بگويم حرفهايي كه من در بابِ مسايلِ مربوط به مذهب ميزنم، برداشتهايِ شخصيِ خودِ من هستند و از آنجا كه من در اين موضوع تخصّص ندارم قاعدتاً نبايد بهعنوان نظراتي كارشناسي تلقّي شوند، امّا بههرحال دليلي هم برايِ نگفتنِ نظراتِ شخصيام نميبينم. شايد برايِ بررسيِ عميقتر و جدّيتر لازم باشد دوستاني كه اطلاعات و مطالعاتِ بيشتري داشتهاند واردِ بحث شوند.
اوّل اينكه من ترديد دارم اين اسلامِ سياستزدهاي كه امروز بهدستِ ما رسيده، چنين نباشد كه دوستانمان ميگويند. امّا دين بهطور عام و اسلام بهطور خاص از نگاهِ كاركردهايِ شخصي و اجتماعي خود ميتواند مفيد باشد، يعني اينكه من يك جامعهيِ دينمدار را به يك جامعهي بيدين ترجيح ميدهم. دوباره تكرار ميكنم كه در اين موضوع نظر به جنبههايِ سياسي و حكومتي يا اقتصاديِ دين ندارم. بايد توجه داشت كه در صدرِ اسلام چهرههايي كه دارايِ تخصّصِ ديني باشند نميبينيم؛ مخاطبِ آياتِ قرآن اغلب پايينترين لايههايِ جامعهاي هستند كه خودِ آن جامعه هم كاملاً عقب افتاده و غير متمدّن (تمدّن به معنايِ همان روز) بودهاست. آدمهايي كه اين پيام را ميشنوند و درك ميكنند و خود از مبلّغينِ آن ميشوند، آدمهايِ خاص، روشنفكر و تحصيلكرده نيستند، بلكه آدمهايي كاملاً معمولي ميباشند كه با ضميرهايي روشن و دلهايي حقيقتجو با يك لاالهالاالله رستگار ميشدند: يك بردهزاده، يك اسير، يك خرمافروش، يك مردِ عربِ صريح و تندخو، يك جنگجو و ... توجّه كنيد كه عمّار، سلمان، ميثم، ابوذر، مالك اشتر و ... هيچيك فقيه و عالِم و حكيم نيستند، امّا همينها به آدمهايي تبديل ميشوند كه هريك الگوها و مجسّمههايي از اسلامِ ناب را تداعي ميكنند. ميخواهم بگويم موضوع در ابتدا به همين روشني و سادگي بودهاست. شايد مشكل از وقتي شروع شد كه دين براي جماعتي وسيلهي امرارِ معاش و يك تخصّص شد (اين كه دين را به صورتِ تخصّصي مطالعه كنم فرق دارد با اينكه شما دكتر، مهندس، معلّم، بقّال يا نجّار باشيد و من هم متخصّصِ ديني باشم، شما هركه هستيد عوام باشيد و من عالِم!). از پيامبر در حديث است كه: ”اِنّي بُعِثتُ لِاُتَمِّمَ مَكارمِ الاَخلاق“ من برايِ تمام كردنِ ارزشها و فضايلِ اخلاق مبعوث شدهام؛ صحبت از حكومت و قلع-و-قمع و مصلحتانديشي نيست، صحبت از فرازآوردنِ ارزشهايِ اخلاقيست. در اين موضوع حرفهايِ زيادي هست كه شايد در فرصتهايِ آينده بيشتر بگويم.
نكتهيِ ديگري كه ميخواهم بگويم اينكه اديان و مذاهب چيزهايي در عرضِ همديگر نيستند، در طولِ هماند. يعني بهاحتمالِ خيلي زياد ميتوان چيزهايِ زيادي را يافت كه مشتركِ ميانِ اديانِ گوناگون باشند. بهعلاوهيِ اينكه از آنجا كه قاعدتاً شرع نبايد به چيزي غير معقول حكم كند، چنانكه در حديث ميخوانيم شرع همان چيزيست كه عقل بدان حكم ميكند و عقل نيز به همان چيزي حكم ميكند كه شرع ميگويد (نقل به مضمون)، لذا حتي اينكه در اسلام چيزي را بيابيم كه مثلاً كنفسيوس يا سقراط گفتهاند هم نبايد خيلي عجيب باشد! به همين دليل من از اينكه يك زرتشتي عبارتِ معروفِ «گفتارِ نيك، پندارِ نيك، كردارِ نيك» را بگويد و من هم حديثِ مكارمِ اخلاق را بگويم نه تنها متزلزل نميشوم، بلكه خيلي هم خوشحال ميشوم.
من فكر ميكنم همهيِ ما يك خدا را ميپرستيم و دورِ يك حقيقت جمع شدهايم، امّا هريك از نظرگاهِ خودمان موضوع را ميبينيم. به نظرِ من اصلِ موضوع يكي هست و بيشتر نيست.
... باقي باشد برايِ بعد.
احمد كريمي || 14:15
Thursday, February 06, 2003
هر آن دل را كه سوزي نيست، دل نيست / دلِ افسرده غير از آب-و-گِل نيست
دلم پُر شعله گردان، سينه پُر دود / زبانم كن به گفتن آتشآلود
كرامت كن دروني درد پَرورد / دلي در وِي درون درد-و-برون درد
به سوزي دِه كلامم را روايي / كز آن گرمي كند آتش گدايي
دلم را داغِ عشقي بر جبين نِه / زبانم را بياني آتشين دِه
دلي افسرده دارم، سخت بينور / چراغي زو بهغايت روشني دور
بدِه گرمي دلِ افسردهام را / فروزان كن چراغِ مُردهام را
ندارد راهِ فكرم روشنايي / ز لطفت پرتوي دارم گدايي
اگر لطفِ تو نبْوَد پرتوانداز / كجا فكر-و-كجا گنجينهي راز
...
بهراهِ اين اميدِ پيچ در پيچ / مرا لطفِ تو ميبايد، دِگر هيچ
اين چند بيت را از اوّلين ابياتِ منظومهي شيرين و فرهاد از ديوانِ «وحشيِ بافقي» در پاسخ به آرشِ عزيزم -كه چقدر در انتظارِ ديدنش هستم- انتخاب كردم (يادداشتِ او را در نظرهايِ يازدهمِ بهمن ببينيد). موضوعي كه او به آن اشاره كرده، يكي از حرفهايِ كليديِ من هست كه ميتواند به دانستنِ منطقِ من كمك كند. اينكه معشوقِ من كيست و آيا در اين عشق شكست خوردهام يا نه، شايد چندان مهم نباشد. نكته اينجاست كه هميشه سري برايِ سپردن و دلي برايِ عاشقي داشتهباشيم. من عشق را برتر از معشوق ميدانم (اگر ‹يكنفر›(!) چيزخورم كرد و جوانمرگ شدم در جريان باشيد!). آرشِ من بايد اين را بداند كه معشوق بهانهايست برايِ شعلهورتر كردنِ آتشِ عشقي كه در سينه دارد. وسيله نيست امّا هدف هم نيست. يك عشق وقتي به شكست ميانجامد كه در آن معشوق هدف باشد. معشوق، زشت يا زيبا، آدميست مثلِ من-و-تو، با تمامِ ابعاد و كرانههايِ يك انسان، تودهاي گوشت-و-چربي با چيزهايي از خوبي و بدي، مثلِ هر آدمِ ديگري. من و معشوقم يك روز تمام ميشويم، ميميريم و ميپوسيم و شايد حتي يادي هم از ما باقي نماند، امّا من اطمينان دارم عشقي كه از او در سينه نهفتهام و رازي كه در ميانِ ماست با رفتنِ من يا او تمام نميشود. آرشِ عزيزم، اگر كمي -و فقط كمي- با آنچه در اطرافت ميگذرد همنفَس و همآوا باشي، فضا را آكنده از هُرمِ گرمايي مييابي كه از پيشينيان برايِ ما بهجا ماندهست. من اين احساس را حتي در گورستان هم دارم! (يادش بهخير، چند وقت پيش با ‹يكنفر› به گورستانِ ظهيرالدّوله، سرِ خاكِ «فروغ فرخزاد» رفتيم كه از قضا آن روز سالگردِ او هم بود. حتماً ميداني كه در آنجا بزرگانِ ديگري مثلِ رهيِ معيّري، ملكالشعرايِ بهار، ايرج ميرزا، داريوش رفيعي، قمرالملوك وزيري و ... خفتهاند! راستي اگر تو جايِ من بودي در چنين جايي چه احساسي داشتي؟). البته دوستانِ ما ميدانند كه اين آرشخانِ ما علاوه بر همهي فضايلي كه دارند، اهلِ شيرازاند و شيراز به بركتِ حافظ و سعدي يك نفَس از هوايش هم كافيست تا يك آدمِ حسابي را برايِ يك عمر از راه بهدر كند! (و صد البتّه اين آرشخان مجرّد هم هستند! قابلِ توجّهِ بيشوهر ماندهها!).
... بگذريم. چيزهايِ بيشتري ميخواستم بگويم كه ميترسم پُرحرفي بشود (آخه من هميشه نگرانِ اين هستم كه هر يادداشتم از مقدارِ معيّني بيشتر نشود!). فقط از دوستاني كه زحمت كشيده و يادداشت گذاشتهاند تشكّر ميكنم. ضمناً چند لينكِ ثابتِ ديگر هم از دوستان اضافه كردهام.
احمد كريمي || 17:54
Wednesday, February 05, 2003
روزهايِ اين ايّامِ دههيِ يازده روزهي (!) فجر هم در حال سپري شدن هستند و من تقريباً اطمينان دارم با اينهمه هياهويي كه به اين مناسبت از اوّل بهمنماه راه انداختهاند، هريك از ما خاطرات زيادي را در اين چند روز گذشته مرور كردهايم. من اين ايّام را در بيست-و-چند سالِ پيش بهخوبي بهياد دارم؛ اينكه مَردم با چه شور و حرارتي آن روزهايِ سرد و بينفت را پشتِ سر ميگذاشتند؛ اينكه همهي گروهها چه يكدل-و-يكصدا فرياد ميكردند؛ اينكه ... چه فرق دارد؟ چون امروز ميبينم اين جشنها كه ميتوانست به روزهايي ملّي براي تمام ما ايرانيها، هركِه و هرجا كه هستيم تبديل شوند. روزهايي كه يادآور رَستن از بندِ ديكتاتوري باشد، روزهايي كه طليعهي آزادي و رشد و شكوفايي باشد به جشنهايِ مسخرهيِ دولتيايي تبديل شدهاند كه فقط در خيابانها و معابر وجود دارند و برنامههايِ مسخرهتري كه از صدا و سيما پخش ميشوند كه يعني بايد مثلاً شاد باشيم! متأسفام كه اين روزها برايِ خيلي از دوستانم يادآورِ برادران و خواهرانيست كه ديگر در ميان ما نيستند، برايِ خيليها شروعِ آوارگي و دربهدريست. كاش دوباره همه با هم، شاد و خندان و دست در دستِ هم «آرشِ كمانگيرِ» سياوشِ كسرايي –كه چند روز پيش ميخواندم- را سرميداديم و به وطنمان عشق ميورزيديم. كاش ...
شنيدهام كه اين اواخر سربازانِ گمنامِ امامِ زمان (!) بهسختي دنبالِ شناساييِ سايتها و خصوصاً وبلاگها هستند. «گر حكم شود كه مست گيرند ...» ما كه همهيِ پَتهمان رويِ آب، پنبهمان خوردهيِ خدايي و خِشتَكمان از همين حالا وارونه سرِ سيخ است! اگر «هك»ي، چيزي شديم شما در جريان بوده و بيشتر مواظب باشيد.
احتمالاً خبر داريد كه روزنامهيِ ابرار اقدام به انتشارِ هفتهنامهيي تحتِ عنوانِ «ابرارِ هفتگي» كردهاست. نكته اينجاست كه بهشدّت تحتِ تأثيرِ وبلاگنويسيِ فارسي بهنظر رسيده و بعضي از نويسندههايِ آن همان جماعتي هستند كه تا پيش از اين كاملاً راستي مينوشتند. نامهايِ «يوسفعلي ميرشكّاك» و «سيدرضا علوي» با بخشي بهنامِ «دلتنگيهايِ نقّاشِ خيابانِ چهل-و-هشتم» برايم نامهايِ آشنايي هستند. جالب اينجاست كه راستيها برايِ جلبِ نظر جوانترها يا بهقولِ خودشان نسلِ سوّميها چه علاقهاي به چپ زدن پيدا كردهاند! رفقا چشمانمان را باز كنيم.
از خودم بگويم؟ حال-و-بالم چندان تعريفي ندارد (همين الان باران هم شروع به باريدن كرد)، «چيزي» كُنجِ دلم خانه كرده و بُغضي گَهگاه گلويم را ميگيرد (امّا قول دادهام كه گريه نكنم!). دلم نازك شده و تنهايي، همان تنهايي كه قبلاً هم زياد حرفاش را ميزدم، به سراغم آمده؛ تنهايي كه حتي در ميانِ جمع هم رهايم نميكند. «اُم كلثوم» دارد در كاستي بهنامِ «الحب كلّه» برايم ميگويد:
اي محبوبم، اي بويِ خوشِ اشتياق
اي سهمِ من از شبهايِ شوق
شعر چيست؟ كلاميست كه در چشمانِ توست
...
عطر چيست؟ رايحهيِ خوشيست كه در دستانِ توست
هرچه كه دستانِ تو گويند بويِ خوشيست
از «بهار»ي كه در نگاهِ توست
شبهايي كه در چشمانِ توست
برايِ آتشيست كه در خود داري
برايِ آواييست كه در دستانِ توست
روحم چگونه در آن افتاد
و در تو
...
اي دنيا، عشقِ من و عشقِ من و عشقِ من
كه زندگي عشق است و ديگر هيچ
و سيرآبم كن و پُر كن و دوباره سيرآبم كن
از دوست داشتن، از تو، از روشناييِ زمانهام
سيرآبم كن، اي آنكه از روزيكه تو را ديدم
پنداري دوباره زاده شدم.
راجع به خودم همه چيز را گفتم، نه؟!
احمد كريمي || 00:51
Saturday, February 01, 2003
«سلام»، نزديك به يكماه ميشود كه هربار بيسلام-و-عليك فقط نوشتهام. از حال-و-هوايي كه موجب شد نوشتههايم اينجوري از كار در بيايند كه بگذريم؛ اين كار برايم نوعي تمرين بود، مثل يك دورهي رياضت كشيدن، سخت گرفتن به روح، در اين دوره سعي كردم فارغ از آهنگ، آرايههاي ادبي، زيبايي و ... فقط و فقط آنچه بهنظرم ميرسد و لازم ميدانم را راجع به عشق بگويم. اينكه حرفهايم را به سرعت و خيلي سرراست، هرچه زودتر مرتّب كنم و بنويسم، برايم مهمترين چيز بودهاست. دوست داشتم (و انتظار داشتم) دوستان لطفِ بيشتري ميكردند و نظرشان را مينوشتند. امّا ... بگذريم! (بهخود ميگويم شايد تمام آنچه بهقول راهب ”ناله كردهام“ ارزش هيچ اظهار نظري را نداشتهاست).
دوستِمان آقاي افشينِ زند مثل هميشه به من لطف داشتهاند و حيفشان آمده كه اينهمه استعدادي (!) كه نامش احمد كريميست چرا فقط شعر مينويسند! كه اوّلاً من خودم را دارايِ استعداد درخشاني نميبينم، من فقط چشمهايم را ميبندم و سعي ميكنم هرچه احساس ميكنم را بيهرچه واسطه و شكل و تزيين بنويسم. ثانياً من خودم را نويسندهي چيزهايي ميدانم كه فقط براي اينكه بهتر فهميده شوند، بهصورتِ جدا از هم نوشته ميشوند، پس مدّعيِ شعر گفتن هم نيستم. امّا اينكه چرا بيشتر با اين بُنمايه مينويسم موضوعِ ديگريست. شايد قبلاً هم گفتهباشم، آدم با بيشتر شدنِ سالهايِ گذشتهاش لزوماً بزرگتر نميشود. گاهي بهآرامي موهايِ سپيدي را هر روز بيشتر از روز گذشته شماره ميكني امّا غمها، غصّهها و دردهايت بزرگتر نميشوند، كوچك و كوچكتر ميشوي، به بودنت، به آنچه هستي عادت ميكني و تن ميسپاري به آنچه به سَرَت ميآيد (يا ميآورند!). دوستِ عزيزم، دوستِ ناديدهام شما هم ميتوانيد فرض كنيد اين تودهيِ استعداد (يعني من!) سوخت رفتهام و حالا چيزي برايم باقي نمانده مگر دغدغههايِ اين دلِ كوچك كه حالا شايد با يك غوره سردياش كرده يا با يك مويز گرمي! يا ميتوانيد فرض كنيد اصلاً جز گفتنِ حرفهايِ مناسبِ احوالِ هژده و نوزده سالهها نه هنرِ ديگري دارم و نه حرفي برايِ گفتن. ولي من فكر ميكنم دردِ ما، اين مَردم سياست نيست، دينداري يا بيديني هم نيست كه شما و دوستانتان بهنام خِردگرايي و خِردمندي تبليغ ميكنيد، هرچند كه از دينِ اين مَردم هم كمالِ سوءِ استفاده شدهباشد. با بيدين كردنِ اين مَردم، تنها ملجاء و اميد آنها كه استغاثه به درگاهِ خداوند هست نيز از آنها گرفته خواهدشد. ما دچار يك سوءِتفاهمِ هفتاد ميليوني شدهايم، ما نياز به يك خودشناسيِ شهودي داريم، ما بايد خودمان را بكاويم، بايد خودمان را بشكافيم و بشناسيم. روحهايِ ما صُلب و خشك شدهاست. ما آن پويايي و زايايي كه داشتهايم را از دست دادهايم. من حِيف نيستم، آن جامعه و فرهنگي حِيف و دريغ خوردن دارد كه با تمامِ وجودش، مسحورِ سحري ميشود و همين ميشود كه شدهاست! دردِ ما دردِ فرهنگ است، دردِ نوعِ نگرش و تفكّر است. تمامِ حرفِ من اين هست كه بايد دوست داشتهباشيم و بيدريغ عشق بورزيم و با اين زمينه مفاهمه كنيم وگرنه حق با شماست، گفتن از دردهايِ كوچكِ يك دلِ كوچك در اينهمه هياهو، در اين زمانهي پُر از گرد-و-غبار كاري عبث و بيهوده هست كه ارزش يك اظهارِ نظرِ كوچك را هم ندارد.
عزيزم، حرفهايم خيلي بيشتر بود و هست، امّا دوست ندارم شما را آزردهخاطر ببينم. اگر دوست داشتيد باهم بيشتر حرف خواهيمزد. پاينده باشيد. شب-و-روز خوش!
احمد كريمي || 00:36
