Dar Astane Bolough


Monday, March 31, 2003

دوشنبه 11/1/82:
رَود آرام ز عمري كه به هجران گذرد / كاروان در ره ناامن شتابان گذرد
ديديد چقدر زود گذشت؟ ايّامِ باطل، ساعاتِ هرز، چقدر دلتنگ‌ام ...

Saturday, March 29, 2003

لينكهايي به نوشته هاي سابق داده‌ام. سمت راست. خوبه؟

Wednesday, March 26, 2003

سه‌شنبه 5/1/82:
... و امّا در باب فمنيسم: قبلاً يك‌بار (در تاريخ 26/3/81) در اين مورد فرمايشاتي (!) كرديم. در اين جامعه كه كمتر چيزي سرِ جايِ خودش قرار گرفته، موضوعِ احقاقِ حقوقِ جماعتِ نسوان هم غوزي‌ست كه بالايِ ساير غوزهايِ اين جامعه‌ي بي‌سر-و-سامان روييده‌است. آن‌چه مسلّم اين‌كه جايگاهِ بلند و رفيعِ زنانِ بزرگ و فرهيخته‌ي اين مرز-و-بوم نزدِ خاطره‌ي جمعيِ اين مَردم محفوظ بوده، هست و خواهدبود؛ جالب اين‌كه آنها چندان دنبال اين داستان‌ها نيستند، نه اين‌كه اين‌طور با شمشيرِ آخته، كف بر لب آورده و با خشم و غضب بر هر آن‌چه هست شوريده باشند كه مي‌خواهيم به حقِّ پاي‌مال شده‌مان برسيم!
اين‌جانب را خاله‌اي‌ست كه در ولايت مي‌زيد. شوهرِ اين خاله‌ي ما كه آدمِ راه-راهي هم هست (يعني آدمِ ساده‌اي نيست، زرنگ هست و خط-و-ربط سرش مي‌شود!) دعوايي به قدمتِ جنگ‌هايِ ايران و توران با دايي‌ها و پدربزرگ‌ام داشت، كه هر وقت دعوا بالا مي‌گرفت و مي‌خواست عرصه را به طرف مقابل تنگ كند، خاله‌ي ما را مي‌فرستاد دنبالِ ارث-و-ميراثِ نمي‌دانم كدام جد و جدّه‌اش به سروقتِ پدربزرگِ بيچاره (و البتّه هر وقت آنها راضي به دادن اين حقوق مي‌شدند، بهانه‌اي مي‌آورد و دورِ تازه‌اي از دعواها شروع مي‌شد!) تا اين‌كه پيرمرد عمرش را به شما داد و جنگ همان‌طور كه بي‌دليل شروع شده‌بود به‌آرامي فروكش كرد و الان همه به‌خوبي دور يك سفره جمع مي‌شويم! حكايتِ جنگِ عليا مخدَرات هم چنين چيزي‌ست. اين‌كه چه و چه حقِّ خانم‌هاست چيزي‌ست و اين‌كه اين حقوق به چه كساني تعلّق مي‌گيرد يا تمامِ اين حقّ به تمامِ جامعه‌ي نسوان تعلّق مي‌گيرد حكايتي‌ست ديگر. وجدان‌ام را به شهادت مي‌گيرم كه دنبال به كُرسي نشاندنِ هيچ ناحقّي نيستم، امّا كدام حق؟ كدام ذي‌حق؟ اين‌كه از يك زن به‌عنوانِ يك ”زن“ انتظار رَود كودكاني سالم زايد و آدم‌هايي آدم تحويل جامعه دهد، چيزِ زيادي خواسته‌شده‌است؟ اين‌كه از يك زن انتظار رَود امور منزل را به نظم-و-نسَق درآورد و بازويِ مردش باشد، حقّ‌اش ضايع شده‌است؟ و من زنان زيادي را در همين نزديكي‌هايِ خودم سراغ دارم كه با تمامِ زن بودن مورد احترامِ يك قوم و قبيله و فاميل بوده و هستند و معنايِ زن بودن را به مرتبه‌اي به واقع والاتر و بالاتر از خيلي مردي و مردانگي‌ها رسانده‌اند و هيچ‌وقت هم مدّعيِ احقاقِ حقوقِ از دست رفته‌ي خود نبوده‌اند. بايد پذيرفت كه تمامِ اين نيمه‌ي مظلوم واقع شده‌ي بشريّت ”مادام كوري“ نيستند و تمامِ اين انتظارات هم به شخصِ شخيصِ ايشان برنمي‌گردد، اگر قرارست راجع به مابقيِ اين جماعت حرف بزنيم، همان بهتر كه به قول ”گل‌آقا“ نشينند و زايند شيرانِ نر! تضييعِ حقوقِ خانم‌ها اين نيست كه مثلاً شوهر كنند و بر اساس طبيعتِ وجودي‌شان دنبال زندگي خود رَوند، حقّي كه دارد ضايع مي‌شود، حقِّ مادري‌ست كه ديگر مادر نيست، بلكه نيمه‌مردي‌ست نان‌آورِ خانه؛ حقِّ دخترهايِ دَمِ‌بختي‌ست كه با بالا رفتنِ سطحِ توقعاتِ آن‌چناني ناچارند با هزار خواسته‌ي طبيعي ارضاء نشده‌شان سَركنند (هول نشويد! منظورم تمايلات جنسي نيست، منظورم عشق است، عاطفه است، محبّت است، احساسِ امنيّتِ اجتماعي و رواني است)؛ حالا شما اسم‌اش را هر چه مي‌خواهيد بگذاريد: آزادي، دمكراسي، احقاقِ حق، رفرميسمِ اجتماعي، تجدّد يا هر چيز ديگر! فقط مراقب باشيد موقع دوچرخه‌سواري زمين نخوريد چون داريد جماعتِ ديگري را تَركِ خودتان سوار مي‌كنيد!

Saturday, March 22, 2003

شنبه 2/1/82:
... جنگ و باز هم جنگ! من فكر مي‌كنم برنده‌ي نهايي اين جنگ مردمِ عراق باشند كه از دست ديوانه‌اي مثل صدام راحت مي‌شوند، امّا نه با پيروزي آمريكايي‌ها. اين جنگ براي آمريكايي‌ها خيلي گران تمام خواهدشد. آنها فشار خيلي زيادي را بر مردم آمريكا و تمام مردم دنيا وارد كرده‌اند. كاش دولت آمريكا با تمام دانش و تكنولوژي كه در اختيار دارد مثل يك برادر بزرگ‌تر منافع خودش را در كنار منافع ساير مردم مي‌ديد نه در تضادّ با آنها. اخبار مربوط به جنگ را كه تلويزيون ايران خُلفِ عادت كرده و به خوبي پوشش مي‌دهد را همچنان دنبال مي‌كنم ...
يكي- دو نكته راجع به برنامه‌هاي نوروزي تلويزيون: سيماي جمهوري اسلامي با يك پيچ تند تغيير مسير داده و در برنامه‌هاي خود گاهاً انتقاداتي را مطرح مي‌كند كه سابق بر اين چندان باب نبود. نكته‌ي جالب اين‌كه شب گذشته در اوّلين قسمت از سريال ”خوش‌ركاب“ از زبان شخصيّتي به نام عزّت كه يك شاگرد راننده‌ي كاميون هست ترانه‌هايي از گوگوش، اِبي و شماعي‌زاده خوانده‌شد كه جاي تعجّب داشت! اميد كه اين تغيير مسير نشانه‌ي توجّه به خواسته‌هاي مردم در تنها رسانه‌ي عمومي و فراگير ايران باشد (هرچند كه شخصاً چشمم چندان آب نمي‌خورد).
”زن يا تنِ زيبا“ اين مقاله را هم از سايت زنان ايران بخوانيد. توصيه مي‌كنم فقط خانم‌هايي بخوانند كه احساس مي‌كنند حقّي از آنها ضايع شده! بعداً راجع به مقوله‌ي فمنيسم بيش‌تر حرف خواهيم زد. تا بعد ...

Friday, March 21, 2003

پنج‌شنبه 20/12/81:
يك خانواده: يك پدر، يك مادر، دو دختر و يك پسر در بغداد ساكن‌اند و الان روزهاست كه بستگان و دوستان آنان در ايران و چند كشور ديگر هيچ خبري از اين خانواده ندارند! دوستان در اين ساعت‌هاي آخر خواهش مي‌كنم همگي دعا كنيم ...
دوست‌داشتم خيلي حرف‌ها را در اين ساعت‌ها با هم بزنيم، امّا در همين ساعت‌ها كساني هستند كه براي آنها جُز دعا هيچ كاري نمي‌توانيم بكنيم. خواهش مي‌كنم همراه با من دعا كنيد، اين يادداشت را در صفحه‌هايتان بياوريد و همگي از دوستان ديگرمان بخواهيم تا اين يادداشت را به سايرين هم برسانند ... و جُز اين ديگر هيچ حرفي ندارم!

Thursday, March 20, 2003

چهارشنبه 28/12/81
... قـ قررروووچ‌چ ... آخ! دندونم شكست!

به همين سادگي امروز (در آخرين روزِ كاريِ سال) سرِ ناهار، در كارخانه دندانم شكست و شرم‌آور اين‌كه هنگام جويدنِ نانِ بربري اين اتّفاق افتاد. به دوستي مي‌گفتم وقتي شانس از آدم روي مي‌گرداند، نان بربري هم دندان مي‌شكند! البتّه يك دوستِ روان‌شناس (كه اوّلِ اسم‌اش خانم گدازنده هست!) مي‌گفت: ”نگو من آدمِ بدشانسي هستم! بگو اين دفعه بد آوردم!“ امّا چگونه مي‌شود لبخند زد و خيال كرد همه چيز روبه‌راه هست در حالي كه با آخرين لقمه‌ي ناهار ... آخ! (دوباره يادش افتادم!) راستي كدام گوش شنوايِ قُرهايِ من‌ست؟ بگذريم ...
بهار كم‌كم از راه مي‌رسد و آدم‌هايِ خوش‌اخلاقي (!) مثلِ من باور داشته‌باشيم يا نه، همه چيز خبر از ديگرگونه شدن طبيعت مي‌دهد، امّا آيا ما نيز اين در شعاعِ اين تغيير قرارگرفته‌ايم؟ يا به عبارت ديگر مانيز خود را در حاله‌ي اين تغيير قرارداده‌ايم؟ (هر چه مي‌كنم نمي‌توانم ذهن‌ام را از اخبارِ مربوط به جنگي كه ممكن هست تا چند ساعتِ ديگر آغاز شود دور كنم) آن سربازِ آمريكايي در كويت چگونه به اين ساعت‌هاي آخر مي‌انديشد؟ آن خانواده‌ي عراقي كه ممكن هست طلوعِ صبحِ فردا را نبيند چطور؟ واقعيّت اين‌ست كه من هم مثلِ شما (شايد!) بويِ خون و باروت را به شدّت احساس مي‌كنم. نمي‌دانم چه بايد گفت!
قطعه‌يِ زير را چند روز پيش براي دوستي كه كيلومترها از من دور و ناراحت بود نوشتم و سعي كردم به اين وسيله به او انرژيِ مثبت بدهم، ولي الان نمي‌دانم تا چند ساعت ديگر جايي براي گفتن اين حرف‌ها باقي بماند يا نه!

”بهار“
جوانه‌ها مي‌شكفند،
دست‌افشان و پاي‌كوبان
و مرا به شور و وجد و سرور مي‌خوانند.
آفتاب مهرباني
دست‌هاي قشنگ‌اش را
و آسمان آبي
سقف بلندش را
بر من مي‌گشايند:
وقتي بهار با من است
نمي‌توان بد بود!
× × ×
روي از هم بگشا،
مَعجَر از سر بِدار
و موهايِ هر طرّه صد عشوه را
بر نسيم و آفتاب بسپار.
بگذار هوا
از بويِ تو آكنده شود
و نسيم و گل‌ها بدانند
كه بهار آمده‌است!
”دوستت دارم!“

Tuesday, March 18, 2003

سه‌شنبه 27/12/81:
چشم‌هايم را مي‌بندم
و نفسم را به‌ آرامي بيرون مي‌دهم،
بويِ عطرِ عزيزي تمامِ فضا را پُر مي‌كند.
چشم‌هايم را باز مي‌كنم
و ردِّ پايي را دنبال مي‌كنم
كه تا افقِ نگاهم ادامه دارد.
منتظرت خواهم‌ماند ...
«دوستت دارم!»

Monday, March 17, 2003

زن‌ها و مردها را فقط خانم‌ها و فمنيست‌ها بخوانند!

سلام تعدادي اسكرين سيور دارم درست مي‌كنم از نوشته‌هاي خودم. براي دوستاني كه آدرسشان را داشتم فرستادم. دوستاني كه مايل هستند آدرسشان را بفرستند،لطفاً!
ببخشيد كه مدتي نبودم. از اين به بعد هستم!